داستان نویسی, داستانک

داستان ساحل

ساحل عشق

خورشید گونه‌هایش را نوازش کرد.چشمانش را گشود. او به پنجره فکر می‌کرد: «پنجره را دوست دارم اگر پنجره نبود روزها دیرتر بیدار می‌شدم، شاید هم شب‌ها بیدار می‌شدم».

هذیان‌های صبحگاهی هرکدام گرفتار در سیل افکار به سویش می‌آمدند.

او باید انتخاب می کرد، عشق را یا غرولند را.

عشق را یا نگرانی را.

عشق را یا تردید را.

عشق را یا خشمش به افزایش نرخ دلار و حجاب اجباری و سینه تنگ را.

او باید انتخاب می‌کرد عشق را یا ترس را.

او فقط می‌توانست یکی را از میان طوفان به ساحل بکشاند.

شاید هم فقط یکی از آنها می توانست او را به ساحل برساند. شاید او خود غرق‌شده در آن سیل بود و نجاتگر کسی دیگر.

 دستش را دراز کرد.

در طوفان سهمگین با تمام نیرویی که در توان داشت عشق را از دل امواج بیرون کشید و آن را با تمام سنگینی‌اش به ساحل کشانید.

هردو کنار ساحل نفس‌زنان دراز کشیدند. خورشید به‌سوی آنها می‌وزید. قلب‌هایشان می‌خندید. برق چشمانشان بهم دوخته شد.

آنها اولین بوسه خود را کنار ساحل کشانیدند. آسمان جرقه‌ای زد. جهان در چشمان آنها شکل گرفت و هستی آغاز شد.

شراب‌های دانه‌شده از دستان عشق می‌بارید. او آنها را با عشق دانه کرده بود.

آنها را بویید و آواز هستی‌اش را نواخت.

2نظردر “داستان ساحل

  1. رآمتین گفت:

    چقدر زیبا که عشق را انتخاب کرد. عشق ، این روزا خیلی سخت پیدا میشه. نباید دنبالش گشت چون توهم عشق خطرناکه. ممنون از سایت خوبتون

    1. farnaz گفت:

      سلام رامتین عزیز تشکر از دیدگاهی که گذاشتید. این روزها اگر عشق رو انتخاب نکنیم باید تموم اتفاقات بدی را انتخاب کنیم که حتی هیچ راه‌حلی براش نداریم یا راه‌حلش در حوزه اختیارات ما نیست. البته منظورم فرار از واقعیت‌ها و حل نکردن مشکلات به بهونه مثبت‌اندیشی نیست اما هدف دیدن زیبایی‌ها و انتخابِ دیدن زیبایی‌ها و فرصت‌ها از دل نازیبایی‌هاست. چه در مسائل روزانه زندگی چه در روابط دونفره و یا اجتماعی. شاد و موفق باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *