داستان, داستان کوتاه, داستان نویسی, داستانک

داستان مینیمال- مسافر

امروز درس عجیبی را فراگرفتم. اینکه زندگی سفری به تنهایی است. به هیچ لحظه آن نباید وابسته شد. از هیچ کس نباید انتظار داشت. به کسی هم نباید تکیه کرد همانطور که من دوست ندارم کسی در تمام مدت سفر با بدن سنگینش به من لم بدهد.

این شیوه جهان است.

کوله پشتی، بطری آب و دفترچه یادداشت و گوشی ام را برمی دارم تا به تنهایی سفر خود را آغاز کنم.

می دانم در این سفر با مکان ها و آدم های زیادی آشنا می شنوم. ممکن است قسمتی از مسیر را همراهیم کنند. ممکن است در هنگام مساله ای خالصانه و دور از توقع یا شاید هم کمی متوقعانه کمکم کنند.

یا ممکن است مجبور شوم روزهایی به تنهایی خودم مسیر را طی کنم.

ممکن است گاهی در پی یافتن آب مجبور شوم زمین را بکنم تا به آب برسم یا حتی ممکن است همان موقع رهگذری پیدایش شود و جرعه ای آب به من ببخشد.

باید مسیرهایی را که می پیمایم، و هرآن چیزی را که فرامی‌گیرم و یا عزم تجربه اش را دارم ثبت کنم. باید تک تک چیزها را در دفترچه یادداشت خود بنویسم.

دلم می خواهد تا تمام مسیر را باهم بپیماییم بدون اینکه به هم لم بدهیم و یا اینکه بارهایمان را فقط در یک کوله پشتی خالی کنیم و نوبتی جورش را بکشیم. ترجیح می دهم هرکسی مستقل کوله خود را به دوش بکشد. هرچند که ممکن است در مسیر نگاهمان به هم بخورد و اختیارمان از کف برود و دیگرعنان خود را هم به هم بدهیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *