توسعه فردی, روابط, مقالات

پارانویای خوشبینی (گفتگوهایی ذهنی، الهام گرفته از کتاب نیمه تاریک وجود نوشته دبی فورد)

  1.  

خوشبینی و بدبینی دو روی سکه ی “گمان” هستند. آدم می ماند کدام را انتخاب کند تا حدسش درست از آب در بیاید.

بسیار شده در موقعیتی قرار گرفته ام که ناگزیر در انتخاب اعتماد به خوشبینی و یا اعتماد به شک و بدبینی ام در مانده ام.

از یک رو ممکن است اگر بدبینی را انتخاب کنم راه فرصت ها و نعمت ها به رویم بسته شود.

و از رویی دیگر، خوشبینی محض ممکن است موجب شود بیراهه روم و با انتخاب اشتباه در چاله ای عمیق گرفتار شوم.

  1.  

راستش را بخواهی هنوز خودم هم نمی دانم

شاید نه خوشبینی، محض  اش خوب باشد و نه بدبینی. شاید نگاه کردن به موضوع خوشبینی و بدبینی به شکل دو روی سکه کاملا فرضیه ای اشتباه باشد.

اما احتمالا خوشبینی هرچه باشد بر بدبینی ارجحیت دارد و فواید آن بسیار بیشتر از معایب آن است

۳.

نمی دانم، اما می نویسم تا راه درست را تشخیص دهم و در نهایت راهی را بیابم تا همواره در مسیر درست و آسانی ها قدم بردارم.

  1.  
  2. ۴.

شاید بهتر است نوشتن را از خودم  شروع کنم تا به شناخت بهتری از خودم برسم

شاید بهتر است به گذشته ام برگردم و آن را مرور کنم و خوشبینی لطمه خورده ام را در گوشه ای بیابم و حسابی به تیمار آن بپردازم. راستش را بخواهی اصلا در این مورد خوشبین نیستم و به نظرم خوشبینیِ من هیچ وقت سلامتی کامل خود را بدست نخواهد آورد.

اما حالا که دارم چند کلمه ای می نویسم…

 صدایش را می شنوم

 از گذشته ام مرا صدا می زند.

به گمانم دارد اسمم را فریاد می زند.

خدای من! او دارد داستان زندگی ام را می گوید، امیدوارم

چیزهایی را بر زبان نیاورد که دلم نمی خواهد کسی بداند.

باید سریع تر او را پیدا کنم قبل از این که تمام جهان فریادش را بشنود و اسرار مگویم را جهانی کند.

اصلا بهتر است من هم فریاد بزنم تا صدای من در صدای او گم شود و کسی متوجه فریادهای او نشود.

شاید هم بهتر است همین یک بار  هم که شده به حرف های او گوش دهم.

 حرف های او حرف های من است. صدای او صدای من است و فریادش فریادی از درون من.

 بهتر است طنین صدایش را دنبال کنم، او را زودتر بیابم و به درمان زخم هایش بپردازم. صدایش را از درونم می شنوم که می گوید

 «من در خانواده ای بشدت مقرراتی و شکاک زندگی ام را آغاز کردم. آنها در بدگمانی آنقدر مستعد بودند که حتی به آسمان بالای سرشان هم می توانستند شک کنند.

از دید آنها دیگران همه دروغگو، کلاهبردار، معتاد، روانی، سواستفاده گر، هرزه و …. بودند.

از دید آنها دنیا آنقدر میتوانست خطرناک باشد که ترجیح دادم همان گوشه اتاقم آن را سپری کنم.

دیدن فردی درستکار یا راستگو برای من مثل دیدن یک موجود ماورایی می تواند عجیب و غریب باشد.

اصلا میخواهم راز بزرگی را بگویم …..»

باید من هم تن صدایم را بالا ببرم و کلماتی که می نویسم را فریاد بزنم، بهتر است خودم داستان را ادامه دهم…. اکنون که سی سالی از آغاز زندگی ام می گذرد می توانم به راحتی همه آدم ها را با همان عناوین ذکر شده در بالا دسته بندی کنم

مثلا فلانی دروغ گو است.

به آن یکی بیشتر  می آید که خلافکار باشد.

آن یکی هم جار می زند هرزه است.

راستش را بخواهی با این دسته بندی هایی که تعیین کرده ام هنوز نتوانسته ام یک نفرِ مناسب را پیدا کنم تا در کنار خودم دوست دیگری داشته باشم که او هم انسان پاک و درست و شریفی است.

کسی که بتوانم آن را در دسته افراد سالم قرار دهم.

اصلا برای همین است که تصمیم گرفته ام در گوشه همین اتاقم به عزلت خود ادامه دهم.

هر از چندگاهی هم که هوس قدم زنی در کوچه مان می کنم آدم ناجوری سر راهم سبز می شود که سریع ناچارم او را در یکی از همان دسته بندی های تعیین شده در بالا بایگانی کنم، قبل از اینکه بتواند به من آسیبی برساند.

  1.  

“صدا” دوباره فریاد می زند این بار صدایش از صدای من هم بلند تر است، 

«میخواهم راز بزرگی را بگویم ….

چهار یا پنج ساله بودم که گاهی تمام خانه را زیر و می کردم تا جای واقعی مادرم را پیدا کنم. بله مادرم!

میدانستم موجودی ماورایی مادرم را گوشه ای زندانی کرده و خود را به شکل و شمایل مادر من درآورده تا به جای او زندگی کند؛ من هم همیشه در آشپزخانه و کابینت ها و اتاق خواب به  دنبال مادرم با دستان بسته بودم….»

به گمانم خوشبینی وجودم این رازهای مگو را برای این بیان می کند که از ترس فاش شدن تک تک آن ها تمامِ توانم را برای یافتنش بکار بندم.

برای پیدا کردن او ناچارم از محدوده امنی که تعیین کرده ام پایم را فراتر بگذارم.

نمی شود با نگاه جستجوگر بدبینی به دنبال خوشبینی وجود بود.

وقتش است که تمام این افکار پارانویی و بیمارگونه را یک بار برای همیشه رها کنم و هر بهایی هم شده برایش بپردازم.

وقتش است تمام آن دسته بندی ها را شیفت دیلیت کرده و دسته بندی های جدیدی بسازم. اصلا قول می دهم خلافکارترین و پلیدترین افراد تاریخ را هم در دسته بندی های خوشبینی بچینم.

اما هنوز هم بدبین وجودم را دوست دارم، نمی خواهم او هم لطمه ای بخورد که سالهای دیگر مجبور شوم صدای ناله های او راهم برای یافتنش دنبال کنم.

خوب می دانم بدبینی فقط قصدش مراقبت از من است. اکنون می توانم صدای او را هم بشنوم که فریاد می زند “من فقط می خواستم از خوشبینی محافظت کنم نمی خواستم به دست افراد بد بیفتد و لطمه بخورد.

من تمام تلاشم را کردم تا او سالم بماند، امیدوارم حال او خوب باشد. من سالهاست که اینجا زخمی افتاده ام و دیگر نمی توانم از او محافظت کنم. سالهاست که بخاطر زخم هایم نتوانستم مراقب خوبی برای او باشم.”

*پس آن صدایی که مرا فریاد می زد صدای خوشبینی نبود. خوشبین درونم آنقدر لطمه نخورده که فریاد کند.

 تمام این صداها، این فریادها، این سخن ها از بدبین وجودم است.

پس آن مادر مهربانِ در بند اجنه ای که اتاق به اتاق و از آشپزخانه تا حمام و تمام کمدها به دنبالش بودم، مادرم نبود که فریاد نجاتش مرا به جستجو وا می داشت. نکند او همان بدبین زخم خورده وجودم باشد که در گوشه ای از وجودم، ناتوان افتاده و مرا فریاد می زند.

سالهاست که در جستجوی این گمشده ی در بند هستم ولی نتوانستم او را پیدا کنم. اما فکر می کنم اگر کسی هم بتواند او را پیدا کند و کمکش کند همان خوشبینی است.

به نظرم خوشبینی پیشنهاد مرا بپذیرد وقتی بداند بدبینی چقدر فداکارانه و دلیرانه برای مراقبت از او خودش را به خطر انداخته و آسیب دیده است.

امیدوارم حالش آنقدر خوب باشد که صدای مرا بشنود و پاسخ دهد.

اما گمان نکنم خوشبینی هیچ وقت خودش را فدای دیگری کند او احتمالا آنقدر خوشبین است که بگوید حتما بدبینی راه نجاتی خواهد یافت. یا حتی بگوید حال بدبینی خوب است تو فکری به حالِ زارِ خودت کن.

اصلا شاید بدبینی هم هیچ فداکاری ای نکرده باشد. او راه و روش و جایگاه زندگی خود را داشته است، من بودم که با بد پنداشتنش باعث آسیبش شده بودم. من با نازیبا دانستنش او را به بایگانیِ دسته بندیِ زشت ها سپردم و صدای فریادش نیز از بایگانی همان دسته فراموش شده ی تاریخی می آید.

خوشحالم که هنوز دسته ها را شیفت دیلیت نکرده ام و حالا به جای حذف، باید تمام آنها را ریستور کنم تا هر کسی به هرجایگاهی که به آن تعلق دارد برگردد و پس از آن باید بدون قضاوت و آرشیوسازی و دسته بندی کردن افراد و شرایط و …. به راه زندگی خودم ادامه دهم. این همان نگاهی است که ما آمده ایم تا آن را به خاطر بیاوریم. همان نگاه کودکانه ای که فراموش شده و احتمالا با برچسب نادانی و ساده لوحی آرشیو شده است.

می خواهم آن را هم ریستور کنم. ساده لوحی را می گویم. صدای فریادهایش را میشنوم. هنوز نمی دانم دقیقا در کدام دسته آرشیو شده است.

اما این بار بازی را بهتر از قبل می دانم.

می دانم این صدای ساده لوح نیست که مرا فریاد می زند.

احتمالا ساده لوح حالش خوب است و با نگاه پاک ساده لوحانه اش گوشه ای نشسته و به تمام زیبایی ها لبخند می زند.

این صدا باید صدای حیله گری و پلیدی باشد که آن را در دسته بدها بایگانی کرده ام.

نمی خواستم ذره ای از حیله ها و پلیدی های او را بشنوم و البته ایده ها و راهکارهایش را.

حتما او هم معتقد است که می خواسته از ساده لوح مراقبت کند تا در دام افراد ناباب نیفتد.

نمی دانم چرا نمی توانم او را ببخشم. حتی دیگر مثل بدبینی دلم به حال او نمی سوزد. دوست دارم همانجا او را رها کنم.

ولی راستش را بخواهی نمی خواهم ساده لوح وجودم هیچ آسیبی ببیند. او را به طرز عجیبی دوست دارم. او به شیرینی لبخند کودکان است.

به گمانم حیله گرِ پلید هم همان اندازه مانند من، ساده لوح را دوست داشته باشد. برای همین است که میخواهد مقتدرانه از او محافظت کند. درست مثل من!

 فکر میکنم حیله گرِ پلید را هم دوست دارم. او بسیار شبیه من است. حداقل در مورد ساده لوح هردویمان هم عقیده هستیم و می توانیم مقتدرانه از او محافظت کنیم. اما باید اعتراف کنم او از من توان بیشتری برای این کار دارد. او از من در حفاظت از ساده لوحِ درونم بسیار قوی تر است. او را دوست دارم. او بسیار مقتدر است. من به اشتباه و با نگاه قضاوت گرانه ام او را در دسته بندی بدها رها کرده ام. من زیبایی او را و عظمتش را درک نکرده بودم. امیدوارم دست دوستی ام را بگیرد.

راستش را بخواهی دوستی دوباره با حیله گرِ پلید، کار چندان آسانی هم نیست.

او ساکت است و تنهایی اش را پذیرفته. حتی در این مورد هم شبیه من است و عزلت را بر حضور در اجتماع ترجیح داده است.

اما هنوز می توانم او را بخاطر بیارم. درست قبل از اینکه او را به دسته بایگانی شده و فراموش شده بدها بسپارم. هنوز خوبی های او را می توانم بخاطر بیاورم. یادم است که چقدر چیزهای زیبا را برایم دوست داشت و به هر قیمتی که شده می خواست آن را به من برساند.

هیچ وقت آن گوی کوچک بلوری را فراموش نمی کنم؛ همان که در جعبه کبریت قایمش کرده بودم. همان گویی که حیله گر با ترفندهای هوشمندانه اش آن را برایم پیدا کرده بود. بدون اینکه به کسی آسیبی برساند. بدن اینکه حق کسی را خورده باشد. فقط می خواست مرا خوشحال کند. من آن روز از قدرت و مهارت ایده هایش در تصاحب و فراهم آوری هرآنچه دوست داشتم ترسیدم و همان لحظه بود که تصمیم گرفتم او را در دسته بدها رها کنم و دیگر به دیدارش هم نیایم. اما طعم آن خاطره خوشش برای همیشه در قلبم ماند.

فکر می کنم که ساده لوح و حیله گر دوستان هم هستند. آن ها به زیبایی از هم محافظت می کنند آن ها به هم اعتدال می بخشند. آنها همان زوجی هستند که در عین تفاوت، باهم تفاهم دارند.


۶.

تنها یک راه وجود دارد، نیکی جهان را باور کنم.

جهان انعکاس آن نور خالصی است که آن را خلق کرده و کافیست اراده کنم آن را ببینم. کافی است اراده کنم فقط نیکی را ببینم

-کافی است تا اراده کنم و به ندایش پاسخ مثبت دهم، برای باورپذیری آن باید تمرین کنم.

هر اتفاقی می خواهد بیفتد این تصمیم من است.

اصلا هرچیزی در دنیا نیک است، حتی بدبینی.

حتی حیله گری.

باید بدون ترس و قضاوت فقط آنها را نظاره کنم.

یادم باشد تنها وظیفه ام این است که نگاهم را با نگاه هستی همسو کنم.

باید همیشه خاطرم باشد برای تشخیص راه درست فرمول خاصی وجود ندارد.

اما می توانم به احساسم رجوع کنم.

و به آن نشانه ای که احساسی از اطمینان و یقین

و آرامشی از جنس خدا دارد.

که مصداقش همان آیه است که “یاد خدا آرامش دهنده قلب هاست”

farnaz qaed

1نظردر “پارانویای خوشبینی (گفتگوهایی ذهنی، الهام گرفته از کتاب نیمه تاریک وجود نوشته دبی فورد)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *