داستان, داستان کوتاه, داستان مینیمال, داستان نویسی, نویسندگی, یادداشت روزانه

پنجره

کنار پنجره قهوه ام را می‌نوشم
و به تماشای جهانی می‌ایستم که درگذر است و هرروز درساعتی که قهوه‌ام را می‌نوشم خورشیدش از همان پنجره می‌آید و به دنیای من سرک می‌کشد.
به‌گمانم حرفی برای گفتن دارد. میخواهد سر صحبت را باز کند. وگرنه برای چه باید هرروز از همین جا، درست از همین جا گذر کند، در همین ساعتی که من قهوه‌‌ام را می‌نوشم.
🌞
هیچ چیز این جهان اتفاقی نیست. حتی پنجره‌ای که رو به خورشید باز می‌شود. او هم حرفی برای گفتن دارد که بساط آشنایی ما را فراهم کرده است.
🌞
هرکسی در هرجایگاهی که قرار دارد ارزشمند است. پنجره را دوست دارم. مرا یاد پناه می‌اندازد و به یاد اینکه من به خورشید نزدیکم و تنها فاصله ما همین پنجره است. کافی است از آن عبور کنم. پنجره را بگشایم و دستم را به‌سوی خورشید دراز کنم با دستانم آن را بگیرم و با تمام هستی یکی شوم.
🌞
پنجره را دوست دارم به من یادآوری می‌کند که ما به اندازه خورشید درخشانیم کافی است پنجره را باز کنیم و روبه‌روی آن قهوه بنوشیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *