توسعه فردی, روابط, مقالات

چرا می خواهم به این موضوع بپردازم؟ (اهمیت رشد فردی در روابط)

در خانواده ما درس خواندن و دانشمند شدن بیش از هر کار دیگری مد بود. دختر و پسر هم نمی شناخت؛ و البته فقط و فقط در این خصوص بود که می توانستیم چنین عقیده فمنیستی محکمی را ببینیم و تجربه کنیم. قطعا در این خانواده خزترین کار دنیا هم می توانست پرداختن به امر شیرین ازدپاچ پیش از برخورداری از مدارک و مدارج عالی تحصیلی باشد.

فکرش را کنید که در چنین فضای خشک حاکمی دخترک رویایی خیالباف و البته عاشق پیشه ای هم چشم به جهان بگشاید. دخترکی که در قالب پرنسس طلایی (ر.ج داستان ماه پیشونی) تا پرنسس سوسکی (ر.ج داستان ازدواج خاله سوسکه در قالب شعر) در دنیای داستان‌ها و اشعار و افسانه‌ها به دنبال پرنس خود می‌گشت. اغراق نکرده ام اگر بگویم که در امر عاشق شدن از پسرک سوپرمارکتی سرمیدان که هیچ از در و دیوار و پرنده و خزنده و کوچه و الباقی همسایه ها هم نمی گذشت.

خدایم شاهد است یک بار عاشق برساووش (صورت فلکی آسمانی) در آسمان شده بود و اصلا اولین تجربه شکست عشقی اش درست همان زمانی بود که متوجه شد برساووش پرنس رویاهایش معشوقه ای به نام آندرومدا دارد و دلیرانه در پی نجاتش از بند اسارت هیولای آسمان است. اغراق نکرده ام اگر بگویم به استحکام و قدمت عشق باستانی آنها هم حسادت می کرد که ای کاش او میتوانست اصلا خود آندرومدا باشد در همان آسمان، همانگونه در بند و زنجیر.

بگذریم؛ هنوز چهارسالش تمام نشده بود که خانواده باید برای حفظ آبرو و اصالت علمی خانودگیشان هم که شده چاره ای می اندیشید.
از آنجا که راه حل مساله همیشه در دل مساله هست و من نیز چون خانواده ی دخترک عاشق پیشه به این جمله تاریخی اعتقاد بشدت فراوان دارم؛ آنها تصمیم گرفتند جهت عشقی دخترک را تغییر داده و به سوی فضای مطلوبشان سوق دهند.

مساله این است که دخترک بشدت عاشق پیشه است و شغل رقصندگی در خیابان را هم برای خودش انتخاب کرده است. این انتخاب قطعا در آینده نه چندان دور به دردسری بزرگ برای خانواده تبدیل خواهد شد و حتما اصالت علمی خانواده را بشدت خدشه دار خواهد کرد. اما فرزند دلبندشان خصیصه ای امیدبخش داشت. او عاشق کتاب، هزارتو (ماز)، حل معما و بازی های فکری بود.

و این همان راه حل نهفته در دل مساله بود. کسی که بتواند عاشق پسرک سوپرمارکتی سر میدان تا پرنده و چرنده و برساووش افسانه ای شود چندان دشوار نخواهد بود که به او یادآوری شود چقدر می تواند عاشق کتاب و مدرسه اش نیز باشد و کمالگرایی او در عشق افسانه ای به کمالگرایی علمی آکادمی تبدیل شود و بر مدارک و مدارج و البته اصالت علمی خانواده نیز بیفزاید.

اما این راه حل، نه تنها راه حل مناسبی نبود که بتواند مساله را به طور اساسی حل کند؛ اصلا همان دور زدن مساله و پنهان کردن آشغال زیر فرش و مبلمان خانه بود و در اصل مساله ای که باید به آن توجه می شد علت عاشق پیشگی فرزندشان بود. راه حل تغییر جهت عقربه عاشقی نبود، راه حل رجوع به ریشه ها و البته احترام به سلیقه فردی او در انتخاب راه و تجربه مسیر زندگی اش بود.

من فکر میکنم یک بار برای همیشه این مساله باید حل شود. مساله پرنس ها و پرنسس های طلایی و آبی و …
یک بار باید حرف آن ها را شنید، باید به رسالتشان در انتخاب تجربه لذت بردن از این دنیای فانی کمی هم شده احترام گذاشت و فضای تحصیلی و کسب مدارک و مدارج و سایر القاب را برای اهل دلان آن گذاشت؛ اصلا برای همین است که می خواهم راجع به آن بنویسم. شاید این حرف برای خودم هم سنگین باشد چراکه هر کسی باید در این دنیا تاثیر مثبت و جاودانه گذاشته و به رشد و گسترش هستی کمک کند.

اما، دقیقا در برابر این عقیده محکم می ایستم و به آن نه می گویم.

عدم ایستادگی و مقاومت در برابر عقیده پیش رو همان خیره شدن به آشغال های ذهنی مان است.

شاید عقیده فعلی ما که بر درستی آن اصرار می ورزیم، تنها یک تعصب بیهوده و پوچ باشد. اصلا ممکن است هم عقیده درستی باشد و حق داشته باشیم که از آن دفاع کنیم، اما پیش از هر چیزی ابتدا باید به آشغال ها خیره شد. بدون تعصب و قضاوت.

آشغال های ذهنی ما می تواند همان مسائل حل نشده ای باشد که از فکر کردن و حل آنها طفره می رویم.

تعصب و پیروی کورکورانه از عقاید درست و یا نادرستمان می تواند باعث شود که هرگز از فضای امن ذهنی خود خارج نشویم و زندگی به ظاهر آرام و معقولی را تجربه کنیم اما همیشه ندایی در قلبمان به ما گوشزد می کند که چقدر از خود حقیقیمان دور هستیم و خود واقعی و خواسته های واقعی و عقاید واقعی مان را نشناخته ایم.
کافی است به دور از تعصب و ترس از قضاوت به خانه ذهنمان نگاهی انداخته و جای جایِ آن را وارسی کنیم.

 

چرا میخواهم به موضوع اهمیت رشد و توسعه فردی در حوزه روابط بپردازم؟

اولین بار که درباره مسائل مربوط به حوزه روابط، از فردی مشاوره گرفتم با سلسله تکنیک ها و راهکارهایی مواجه شدم که نه تنها سودی برایم نداشت بلکه باعث شدند از خود واقعی ام فاصله گرفته و گمراه تر از پیش شوم. ممکن است با خود فکر کنید من فرد اشتباهی را برای مشاوره انتخاب کرده بودم، من هم دقیقا با شما موافقم.

اما همین اشتباه و بی راهه رفتن باعث شد مسیرهای گوناگون را انتخاب و آزمایش کنم و در یکی از این انتخاب ها بود که جاده رشد و توسعه فردی را دیدم. تصمیم گرفتم مقداری از این مسیر را بپیمایم تا مطمئن شوم به همانجایی ختم می شود که از همان ابتدای شروع سفر زندگی ام به دنبالش بوده ام، منظورم جاده عشق است که باید در طی سفرم آن را پیدا می کردم. مسیر پیش رو انشعاب هایی داشت که هر از چندگاهی باعث انحراف من میشدند. اما خوبی ماجرا این بود که این بار می دانستم اگر بی راهه رفتم باید دوباره جاده رشد و توسعه فردی را انتخاب کنم و به سمت آن بازگردم. حداقل می دانستم تا این جای کار را درست آمده ام.

مثلا یکی از همین انشعاب ها که مرا چندباری گمراه کرده بود جاده غرور بود. در جاده غرور تابلوهایی نصب بود که به ما یاد داده می شد چگونه از بالا به دیگران نگاه کنیم؟ این جاده بسیار ساکت بود، سکوت و تنهایی حاکم بر آن نشانه ای بود که به من میگفت مسیر را اشتباه آمده ام و باید هرچه سریع تر برگردم. در انشعابات جاده ای، جاده ای دیگر به نام وابستگی وجود داشت. حداقل خوبی اش این بود که در اینجا دیگر سکوت حاکم نبود، برعکس خیلی هم شلوغ و پر تردد بود؛ اما دو نوع رفتار در آنجا مشاهده می شد یا بهتر است بگویم دو نوع آدم را می توانستم در آنجا ببینم. افرادی که دست از سفر کشیده و همانجا در حالت سکون نشسته بودند. اما عجیب تر از این افراد، آنهایی بودند که در این جاده به دنبال هم می دویدند. گمان می آمد بازی گرگم به هوا باشد که هر کسی باید فرد دیگری را بگیرد؛ بدم نیامد من نیز دنبال کسی بدوم و از کسی دیگر فرار کنم. همان لحظه بود که خاطرم آمد من به دنبال خیابان عشق آمده ام و باید سریع تر آن را پیدا کنم.

در جاده وابستگی توصیه هایی برای رشد فردی و حتی توصیه هایی در حوزه موفقیت دیده می شد؛ مثلا چگونه به حرفه ی خود بچسبیم و به مدارج و رتبه های بالای علمی برسیم. در جاده وابستگی توصیه های عاشقانه نیز حتی دیده می شد مثلا چگونه فردی دیگر را عاشق خود کنیم.

در جاده وابستگی تابلوهای بسیاری وجود داشت که توصیه هایی روی آن نوشته شده بود. توصیه ها کاملا علمی و صحیح بودند؛ با این وجود به نظر می آمد که یک جای کار بشدت بلنگد.
در تمامی توصیه ها الویتِ اول با دیگری بود. الویت در این جاده، اول شخص نبود، اصلا برای همین بود که افرادی در آنجا به دنبال هم می دویدند. پس آن بازی، گرگم به هوا نبود. احتمالا آن، بازیِ جذب و عاشق کردن دیگری بود.

افراد ساکن و نشسته در آنجا هم احتمالا افرادی بودند که به داشته خود بشدت چسبیده و از جستجو برای یافتن مسیر حقیقی دست کشیده بودند.

مثلا یادم است در همان ابتدای مسیر جاده وابستگی نوشته شده بود چشمانت را که گشودی هدفت را بچسب. یک جای دیگر نوشته بود آب دستت است زمین بگذار و کتابت را بخوان. من هم دقیقا همین کار کردم. بطری آب را زمین گذاشتم، همانجا نشستم و کتابی را از کوله پشتی ام بیرون آورده و شروع به خواندن آن کردم. موضوع کتاب را بسیار دوست داشتم اصلا همان چیزی بود که دنبالش بودم. همان موضوع مورد علاقه ام، عشق و ارتباط موثر میان مردان و زنان. راستش را بخواهی بدم نمی آمد در این مسیر دوست، همراه و البته بهتر است بگویم هم قدمی داشته باشم تا گاهی هم شده باهم گپی بزنیم. اصلا این کتاب برای همین نوشته شده بود؛ بسیار از خواندنش لذت بردم و هیچ وقت از توقف و یکجا نشستن و زمانی که برای خواندنش صرف کردم پشیمان نیستم و احتمالا پشیمان هم نخواهم شد.

هنوز چندصفحه ای بیشتر از آن را نخوانده بودم که متوجه شدم هنوز موهایم را شانه نزده ام، دوشم را نگرفته و صبحانه ام را نخورده ام؛ اما تابلوی رو به رویم میگفت که هدف من مهم تر از هرچیز دیگری است پس به خواندن کتاب ادامه دادم.

در آن کتاب همانند تابلوهای راهنمایی جاده ی وابستگی توصیه های درست و بجایی نوشته شده بود اما نتیجه اش احتمالا مثل همان تابلوها می شد؛ دویدن به دنبال دیگری در بازی گرگم به هوا؛ با این تفاوت که در کتاب تکنیک های بسیار بیشتر و کارآمدتری برای بهتر بازی کردن و سریع تر دویدن و رسیدن به فرد موردنظر ارائه شده بود. راستش را بخواهی من خیلی اهل دویدن نیستم، اهلش هم که باشم نمی توانم؛ پس از مدت کوتاهی نفسم به تنگ خواهد آمد و فکر می کنم قوی ترین دونده هم در نهایت در این بازیِ بی توقف نفسش به تنگ خواهد آمد. اصلا همینجا بود که جرقه ای در قلبم زده شد که میگفت عدم توانایی در ارتباط سالم با افراد، می تواند نداشتن خودباوری و عزت نفس کافی باشد نه صرفا ندانستن اصول و تکنیک های لازم جهت ارتباط موثر میان مردان فضایی و زنان زمینی.

همین جرقه کافی بود تا بطری آب را از زمین بردارم کوله پشتی ام را روی دوشم گذاشته و یک راست به سمت جاده رشد و توسعه فردی بازگردم و اولین کارم پیش از هرکار دیگری دوش گرفتن، شانه زدن مو و خوردن صبحانه باشد. راستش را به خواهی کتاب را همانجا رها کردم. نه اینکه کتاب مفیدی نباشد. بلکه دقیقا به این دلیل که کتاب مفیدی بود آن را همانجا گذاشتم، شاید وقتی کسی می خواهد آب دستش هست زمین بگذارد و همانجا کتاب را بخواند جرقه ای در قلبش زده شود که به او بگوید: جاده اصلی، همان رشد و توسعه فردی و دقیقا پشت سرت است، برگرد!

در همان مسیر برگشتن به سمت جاده رشد و توسعه فردی بود که به حقیقتی که دنبالش بودم پی بردم. جاده ای که از ابتدا دنبالش بودم و سفرم را در پی یافتن آن آغاز کرده بودم جاده عشق بود. در همان مسیر بازگشت به سمت جاده رشد و توسعه فردی بود که متوجه شدم جاده عشق نام دیگر همان جاده رشد و توسعه فردی است. درواقع همان موقع که داشتم در جاده رشد و توسعه فردی قدم می زدم و چشمانم به تابلو ورودی دیگر جاده ها در پی یافتن نشانی از جاده عشق بود؛ من همان لحظه هم داشتم در جاده عشق قدم می زدم. پس از پی بردن به این حقیقت بود که این بار برایم همه چیز تازگی پیدا کرد؛ این بار به تابلوی ورودی با دقت بیشتری نگاه کردم. نوشته شده بود به جاده عشق و رشد فردی خوش آمدید.

آنجا افرادی بودند که در صلح و آرامش و اطمینان از درستی جاده ی خود، با آسودگی قدم می زندند و با لذت از مناظر اطراف، مسیر سفر خود را طی می کردند.

 

کلام آخر

موضوع رشد فردی و روابط را به این دلیل انتخاب کردم که داشتن یک رابطه عالی مستلزم توسعه فردی و بهبود و مراقبت از عزت نفس است.
و البته با پرداختن به این موضوع شاید بتوانم به پرنسس درونم در یافتن بهترین پرنس دنیا نیز کمکی کرده باشم.

5نظردر “چرا می خواهم به این موضوع بپردازم؟ (اهمیت رشد فردی در روابط)

  1. سلام چنین تصویر پردازی برای موضوعی که اغلب افراد با ادبیات خیلی خشک بهش می پردازن یک نوآوری جذاب بود امیدوارم به هدفتون برسید

    1. farnaz گفت:

      سلام
      تشکر از نظرتون برام دلگرم کننده و امید بخش بود
      پاینده باشید

  2. حامد گفت:

    عالی 🌹😍

    1. farnaz گفت:

      ممنونم از نظرتون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *