یادداشت روزانه

یادداشت روزانه- افسانه درخت سدر

امروز روز عجیب و پر از ماجرایی بود. پر از درس و خاطره. در نهایت هم به درخت افسانه‌ای سدر ختم شد.

امروزصبح دعوت سفری کوتاه به همراه یک آشنا را پذیرفتم. من از محلی که او برای سفر انتخاب کرده بود بشدت ناراضی بودم. تنها کارخوبی که در آن شرایط ناخرسند انجام دادم این بود که تصمیم بگیرم زیبایی هایی برای خودم پیدا کنم. در کمتر از دو الی سه ساعت به چندین محل مختلف سفر کردیم اما در نهایت به یک باغ کوچک زیب ختم شد.

در جاده ای به ظاهر بیابانی و یکدست خاکی با بی طاقتی ناشی از تشنگی تنها سراب بود که با رنگ الماس گونه اش از دور می درخشید و به آن منظره زیبایی می بخشید. خیلی عجیب است. خوبی دیدن سراب این است که از عطش درونی می کاهد و خنکی اش را در قلبت احساس می کنی.

خوشحالم که آن کویر داغ را و آن شهرستان کوچک را رها کردیم و به یک باغ افسانه ای برگشتیم. آنجا تمیز بود و غریبه ای نبود. همه چیز امن و پاکیزه بود. میوه ها هم ارگانیک بودند و این خیلی عالی بود.

در انتهای روز برای دیدن کندوی عسل به باغ رفتیم. اصلا فکرش را نمی کردم کندو در زیر بزرگترین و مخوف ترین درخت سدر آن باغ باشد.

در چند متری درخت ایستادم. به همراه دختربچه صاحب باغ. به او گفتم که اگر یک شیر جنگلی را به من نشان می دادی نزدیک شدن به آن برایم آسان تر بود. از دیدن کندوی عسل گذشتم. در راه برگشت به سمت ساختمان از افسانه‌های جن و پری که در گذشته برای درختان کنار (سدر) باب بوده است تعریف کردم. مشخص بود در دنیای دخترک چنین قصه هایی خرافه و خنده دار بود. او به داخل ساختمان رفت. من دیگر او را همراهی نکردم و تنها ماندم. به درخت سدر پشت سر خود نگاهی انداختم. چرا من باید از این درخت بیشتر از یک شیر وحشی جنگلی بترسم؟ چرا باید یک حیوان وحشی را به این درخت بی آزار ترجیح دهم؟

برگشتم. پس از تلاش چندباره، تردیدها و اطمینان های تصمیم نهایی را گرفتم. باید به تنه درخت دست بزنم و آنجا بایستم. البته عکس برداری از این افتخار باعث شد دست زدن به تنه درخت را فراموش کنم.

درخت سدر (کنار) برخلاف عقیده گذشتگان اصلا ترسناک نبود.

اگر بخواهم اعتراف کنم وقتی سایه موهای فر و وز خود را روی زمین و در چندمتری مانده به درخت دیدم با خود فکر کردم شاید من خیلی ترسناک تر از آنها باشم. پس با شجاعت بیشتری جلو رفتم.

اهل باغ آمدند، مرا صدا زدند که نزدیک درخت سدر نشوم. شب است. گویا نزدیک شدن شبانه به درخت سدر کاری ممنوعه است. فکر کنم چیزی شبیه گاززدن سیب بهشتی باشد اما بدور از ذره ای مزه عاشقانه و رمانتیکانه.

امیدوارم تجاوز به حریم شخصی از مابهتران و ملائک محسوب نشود و عواقبی برایم نداشته باشد.

راستی عجیب بود دزدگیر باغ مرا شناسایی نمی کرد و هنگامی که از روبه روی آن عبور می کردم آژیرش به صدا در نمی آمد. دیگران خیلی این ویژگی را نداشتند. فکر کنم دیگر نیازی نباشد از تجاوز به حریم خصوصی اجائن بترسم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *