داستان مینیمال- مسافر

امروز درس عجیبی را فراگرفتم. اینکه زندگی سفری به تنهایی است. به هیچ لحظه آن نباید وابسته شد. از هیچ کس نباید انتظار داشت. به کسی هم نباید تکیه کرد همانطور که من دوست ندارم کسی در تمام مدت سفر با بدن سنگینش به من لم بدهد.

این شیوه جهان است.

کوله پشتی، بطری آب و دفترچه یادداشت و گوشی ام را برمی دارم تا به تنهایی سفر خود را آغاز کنم.

می دانم در این سفر با مکان ها و آدم های زیادی آشنا می شنوم. ممکن است قسمتی از مسیر را همراهیم کنند. ممکن است در هنگام مساله ای خالصانه و دور از توقع یا شاید هم کمی متوقعانه کمکم کنند.

یا ممکن است مجبور شوم روزهایی به تنهایی خودم مسیر را طی کنم.

ممکن است گاهی در پی یافتن آب مجبور شوم زمین را بکنم تا به آب برسم یا حتی ممکن است همان موقع رهگذری پیدایش شود و جرعه ای آب به من ببخشد.

باید مسیرهایی را که می پیمایم، و هرآن چیزی را که فرامی‌گیرم و یا عزم تجربه اش را دارم ثبت کنم. باید تک تک چیزها را در دفترچه یادداشت خود بنویسم.

دلم می خواهد تا تمام مسیر را باهم بپیماییم بدون اینکه به هم لم بدهیم و یا اینکه بارهایمان را فقط در یک کوله پشتی خالی کنیم و نوبتی جورش را بکشیم. ترجیح می دهم هرکسی مستقل کوله خود را به دوش بکشد. هرچند که ممکن است در مسیر نگاهمان به هم بخورد و اختیارمان از کف برود و دیگرعنان خود را هم به هم بدهیم.

فانوس

داستان فانوس

چشمانش را باز کرد.
امروز روزی متفاوت بود.
قلبش شدیدتر میزد.
دیگر هذیان‌های صبحگاهی نبودند که به سویش شتابان می‌آمدند،
واقعیت‌ها بودند که چون شبح‌های رقصنده‌ی تاریکی‌های متروکه به گِردش جشن به پاکرده بودند.

*

آب دهان خود را قورت داد.
چشم‌هایش به اضطرابِ قلب بی‌قرارش می‌تپید.
با سستی‌ای که به بندبندِ وجودش تار بسته بود به هر سختی بود از جای برخاست.
ساعتش را نگاه کرد، ظهر بود.
کامپیوتر را روشن کرد.
فوراً برای وصول طلب‌هایش پیغام گذاشت
 شتابان به سمت آب رفت.

*

 آب را به دست و روی خود زد؛
به امید اینکه از کابوس خود بیدار شود.
لبخندی زد، قلبش دوباره تپید،
پاهایش سست‌ شده بود.
خبری از پاسخ پیغام‌ها نبود.
کارش هم دیگر رونقی نداشت.
یارش هم در دور دست‌های سرزمینی دیگر چشم به راه قدم‌زدن‌های عاشقانه در کوچه‌های خوشبختی‌شان بود.

*

آب نتوانست افکارش را بشوید.

 زانوهایش او را محکم به زمین کوبید، آنها در برابر قدرت تارهای تنیده‌ی بیوه‌ی سیاهِ حقیقت به دورشان شکست خورده بودند و ناتوان نقش بر زمین افتادند.

دیگر امید هم آنچنان نوری نداشت.
قهقهه‌ی مستیِ شبح‌ها تمام اتاقِ کوچکش را پر کرده بود، او آتشِ وسطِ رقص‌هایشان شده بود و آنها پای‌کوبان به گردش می‌چرخیدند.

*

امید اما، با فانوسی شکسته در دستش، ناتوان و نقش بر زمین در کنجی از اتاقش که فرسنگ‌ها از کنج‌های دیگرِ آن اتاقِ کوچک دور بود، به دور از همهمه‌ی مستِ شبح‌های اطراف با صدایی که رو به خاموشی بود، فریاد می‌زد:

«من هنوز زنده ام، هنوز نفس‌هایم صدایت می‌کند،
هنوز شعله این فانوس گرم است».

*

او باید امید را نجات می‌داد.

آخرین نیرویش را به زانوهایش بخشید، با تمام تقلای خود برخاست، جشن شبح‌ها را کنار زد، به سمت امید دوید.

*

امید اما نقشِ زمین چشم‌های خود را بسته بود؛ به گمان می‌رسید دیگر نفس نمی‌کشد؛ اما شعله‌ی فانوسی شکسته در دستانش هنوز سوسو می‌زد.

*

فانوس را برداشت.

باید راه امید را ادامه می‌داد‌. او باید از تنها روشناییِ اتاق تاریک محافظت می‌کرد؛ قبل از آن‌که آنها هم با تاریکی، متروکه شوند و تا ابدی نامعلوم گرفتار مستیِ شرابِ سیاهِ شبح‌ها شوند.

*

او خودش باید راه بیرون را پیدا می‌کرد. آخر، روشناییِ خورشید در آنجا بود؛
باید نور را به اتاق می‌کشاند.
امید با نور زندگی می‌کرد. تنها نور است که در رگ‌های امید، جان را جاری می‌کند؛

*
باید امید را نجات می‌داد.

حتی شبح‌های مست در تاریکی به امید زندگی نشسته بودند، آنها سالها بود که در انتظار نور بودند و هنوز در دست خود فانوسی شکسته و خاموش داشتند.
آنها “امید” داشتند که روزی نور با گرمی‌اش فانوس‌هایشان را شعله ور کند و رگ‌هایشان را روشن از زندگی.

ساحل عشق

داستان ساحل

خورشید گونه‌هایش را نوازش کرد.چشمانش را گشود. او به پنجره فکر می‌کرد: «پنجره را دوست دارم اگر پنجره نبود روزها دیرتر بیدار می‌شدم، شاید هم شب‌ها بیدار می‌شدم».

هذیان‌های صبحگاهی هرکدام گرفتار در سیل افکار به سویش می‌آمدند.

او باید انتخاب می کرد، عشق را یا غرولند را.

عشق را یا نگرانی را.

عشق را یا تردید را.

عشق را یا خشمش به افزایش نرخ دلار و حجاب اجباری و سینه تنگ را.

او باید انتخاب می‌کرد عشق را یا ترس را.

او فقط می‌توانست یکی را از میان طوفان به ساحل بکشاند.

شاید هم فقط یکی از آنها می توانست او را به ساحل برساند. شاید او خود غرق‌شده در آن سیل بود و نجاتگر کسی دیگر.

 دستش را دراز کرد.

در طوفان سهمگین با تمام نیرویی که در توان داشت عشق را از دل امواج بیرون کشید و آن را با تمام سنگینی‌اش به ساحل کشانید.

هردو کنار ساحل نفس‌زنان دراز کشیدند. خورشید به‌سوی آنها می‌وزید. قلب‌هایشان می‌خندید. برق چشمانشان بهم دوخته شد.

آنها اولین بوسه خود را کنار ساحل کشانیدند. آسمان جرقه‌ای زد. جهان در چشمان آنها شکل گرفت و هستی آغاز شد.

شراب‌های دانه‌شده از دستان عشق می‌بارید. او آنها را با عشق دانه کرده بود.

آنها را بویید و آواز هستی‌اش را نواخت.