پنجره

کنار پنجره قهوه ام را می‌نوشم
و به تماشای جهانی می‌ایستم که درگذر است و هرروز درساعتی که قهوه‌ام را می‌نوشم خورشیدش از همان پنجره می‌آید و به دنیای من سرک می‌کشد.
به‌گمانم حرفی برای گفتن دارد. میخواهد سر صحبت را باز کند. وگرنه برای چه باید هرروز از همین جا، درست از همین جا گذر کند، در همین ساعتی که من قهوه‌‌ام را می‌نوشم.
🌞
هیچ چیز این جهان اتفاقی نیست. حتی پنجره‌ای که رو به خورشید باز می‌شود. او هم حرفی برای گفتن دارد که بساط آشنایی ما را فراهم کرده است.
🌞
هرکسی در هرجایگاهی که قرار دارد ارزشمند است. پنجره را دوست دارم. مرا یاد پناه می‌اندازد و به یاد اینکه من به خورشید نزدیکم و تنها فاصله ما همین پنجره است. کافی است از آن عبور کنم. پنجره را بگشایم و دستم را به‌سوی خورشید دراز کنم با دستانم آن را بگیرم و با تمام هستی یکی شوم.
🌞
پنجره را دوست دارم به من یادآوری می‌کند که ما به اندازه خورشید درخشانیم کافی است پنجره را باز کنیم و روبه‌روی آن قهوه بنوشیم.

داستان مینیمال- مسافر

امروز درس عجیبی را فراگرفتم. اینکه زندگی سفری به تنهایی است. به هیچ لحظه آن نباید وابسته شد. از هیچ کس نباید انتظار داشت. به کسی هم نباید تکیه کرد همانطور که من دوست ندارم کسی در تمام مدت سفر با بدن سنگینش به من لم بدهد.

این شیوه جهان است.

کوله پشتی، بطری آب و دفترچه یادداشت و گوشی ام را برمی دارم تا به تنهایی سفر خود را آغاز کنم.

می دانم در این سفر با مکان ها و آدم های زیادی آشنا می شنوم. ممکن است قسمتی از مسیر را همراهیم کنند. ممکن است در هنگام مساله ای خالصانه و دور از توقع یا شاید هم کمی متوقعانه کمکم کنند.

یا ممکن است مجبور شوم روزهایی به تنهایی خودم مسیر را طی کنم.

ممکن است گاهی در پی یافتن آب مجبور شوم زمین را بکنم تا به آب برسم یا حتی ممکن است همان موقع رهگذری پیدایش شود و جرعه ای آب به من ببخشد.

باید مسیرهایی را که می پیمایم، و هرآن چیزی را که فرامی‌گیرم و یا عزم تجربه اش را دارم ثبت کنم. باید تک تک چیزها را در دفترچه یادداشت خود بنویسم.

دلم می خواهد تا تمام مسیر را باهم بپیماییم بدون اینکه به هم لم بدهیم و یا اینکه بارهایمان را فقط در یک کوله پشتی خالی کنیم و نوبتی جورش را بکشیم. ترجیح می دهم هرکسی مستقل کوله خود را به دوش بکشد. هرچند که ممکن است در مسیر نگاهمان به هم بخورد و اختیارمان از کف برود و دیگرعنان خود را هم به هم بدهیم.

رویا| کوتاه-نوشته‌ای با خود

رویای خود را در سالیان پیش گم گرده بودم
سالهاست که در پی آن هستم
گاهی فکر می‌کنم شاید اصلا رویایی نبوده است
اصلا شاید رویایی وجود ندارد.
و شاید تا کنون به‌دنبال پوچ دویده‌ام
.
امشب اما
آسمان زیباست
آسمان باز هم زیباست
آسمان همیشه زیباست
او مرا یاد رویایم می‌اندازد
به همان اندازه تازگی دارد
و به همان اندازه زل‌زدن بهش خستگی را از تن بیرون می‌کند.
و به همان اندازه نیز دست نیافتنی است
.
به گمانم رویای من در واژه ها نیست
شاید رویای من هنوز خلق نشده است
و یا اگر خلق شده هنوز کشف نشده است
.
رویای من هربار از ناامیدی خاکستر می‌شود اما از خاکسترش جانی دوباره می‌روید‌.
رویای من یک ققنوس است.
او هرگز تمام نمی شود.
او از دل هر تمام‌شدنی جانی دوباره را آغاز می‌کند.
.
رویای من هرچه که هست، باید از جنس زیبایی‌ها باشد.
شاید رویای من تمام زیبایی‌هایی است که قلبم آنها را نمی‌بیند.
کاش چشمان ما روی قلبمان بود.
.

*******

مدت زمانی است که از این شاخه به آن شاخه می پرم.

چیزی را گم کرده ام. نمی دانم چیست

اما می دانم یک جای کار ایراد دارد. یک ناهماهنگی غریبی وجود دارد. چیزی سرجایش نیست.

نمی دانم شاید این ناهماهنگی تنها متعلق به من نیست.

شاید متعلق به من و تمام کسانی است که رویای خود را گم کرده اند.

فریاد هایی می شنوم. من هم فریاد میزنم.

این فریادها از درون بر می خیزد. فریاد درون شاید در محدوده شنوایی گوش نباشد، اما قلب صدای آن را به وضوح می شنود.

داستان کبوتر سپاسگزاری

داستان کوتاه – کبوتر | رسیدن به رویا با سپاسگزاری در شرایط نامطلوب

کبوتر

تازه بال‌های او را چیده بودند. برایش همه چیز تازگی داشت. بیست‌ودو کبوتر دیگر در آنجا زندگی می‌کرد.

در یک خانه روستایی و ساده.

هیچ چیزی کم نبود. آب، دانه، لانه‌ای امن ودوستانی شاد.

……

اما او آسمان را که می‌دید حسابی هوا برش می‌داشت تا بپرد.

کبوتر ناچار باید منتظر می‌ماند تا پرهایش رشد کند و باید مراقب می‌بود تا آن زمان رویایش را فراموش نکند.

…..

کبوترهای دیگر شاد بودند. آن‌ها با شادی آب و دانه می‌خوردند. آن‌ها به‌راحتی با بال‌های خود به آسمان پر می‌کشیدند. اما هرگز به دوردست‌ها سفر نمی‌کردند.

…..

کسی چه می‌دانست. شاید آن‌ها هم روزی بالشان چیده شده بود و هر بار که رویای پرواز در سر می‌پروراندند دوباره و دوباره بال‌هایشان چیده می‌شد تا روزی که رؤیای خود را فراموش کردند و یا شاید تصمیم گرفتند دیگر آن را فراموش کنند.

شاید آن‌ها می‌دانستند اگر رؤیایی در سر داشته باشند بالشان چیده خواهد شد.

…..

اما کبوتر تصمیم خود را گرفت. تصمیمی، کمی خطرناک و بی‌بازگشت. او تصمیم گرفته بود قبل از آنکه بال‌هایش به‌اندازه کافی رشد کنند و دوباره چیده شوند، خانه را ترک کند.

 

یک روز صبح

از ‌لای درب خانه که کمی نیمه بازمانده بود خود را به بیرون از خانه کشاند.

درست کمی آن‌طرف‌تر رو به رویش، موجودی با چهار دست و پا روی زمین در کنار دیوار خانه همسایه ایستاده بود. میومیوکنان تن خود را به دیوار خانه می‌سایید و خمیازه می‌کشید. از دندان‌ها و دست‌وپاهایش مشخص بود موجودی قدرتمند و خطرناک است.

زندگی بیرون از خانه آن‌قدرها هم که فکر می‌کرد ساده نبود. بیرون از خانه آن‌قدرها که انتظارش را داشت زیبا نبود.

بدون آنکه بیشتر فکر کند و بی‌معطلی از همان لای نیمه‌بازِ در فوراً به خانه برگشت.

…..

نفس تازه‌ای کشید حداقل از خطر آن موجود در امان مانده بود؛ خمیازه که می‌کشید دندان‌های نیش بلندش برق می‌زد .

…..

در دلش احساس سبکی عجیبی همراه با سپاسگزاری بود، او دیگر می‌دانست خانه‌ای امن دارد و صاحب‌خانه‌ای که از آن‌ها به‌خوبی محافظت می‌کند.

او می‌دانست در آن خانه، لانه‌ای زیبا دارد که شب‌ها با خیال راحت و بدون ترس از چنگ و دندان موجودات دیگر می‌تواند تا صبح طلوع با خیال آسوده بخوابد.

…..

کبوتر در خانه چند روزی با شادی و سپاسگزاری گذراند. او هنوز بال‌هایش برای پرواز مناسب نبود.

هر بار که آسمان را می‌دید، شادیِ قلبش دوباره به بی‌قراری تبدیل می‌شد.

 وسعت آسمان برایش وسوسه‌انگیز بود. نمی‌توانست قبول کند بال داشته باشد اما تمام آسمان را فتح نکند.

…..

درب خانه که گاهی نیمه‌باز می‌ماند، هر بار وسوسه دوباره فرار را در ذهنش تازه می‌کرد و به یادآوردن برق دندان نیش گربه وقتی خمیازه می‌کشید او را هنوز قدمی برنداشته همان‌جا منصرف می‌کرد.

…..

کبوتر حتی غمگین‌تر از قبل شده بود. می‌دانست خارج از خانه‌اش چه خبر است.. موجودات خطرناک، ماندن بدون خانه و شاید غذا، تنها خوبی‌اش آسمان وسیعی بود که دلش می‌خواست تا انتهایش پرواز کند.

…..

 او مانند قبل به دنبال غذا نمی‌رفت. می‌خواست بدنش را به‌سختی عادت دهد.

یک روز دوباره تصمیم خود را گرفت و از لای همان در خود را به بیرون از خانه رساند.

از یادآوردن برق تیزی دندان گربه دلش به تپش افتاد. پایش را آهسته به سمت عقب برداشت. شاید می‌خواست برگردد. نسیمی که می‌وزید شتاب گرفت و در، محکم به هم کوبید.

او تنها در بیرون از خانه ماند. با کوچه‌ای که معلوم نبود انتهایش کجاست و بال‌هایی چیده شده که توان پریدن نداشت. گربه‌ای که هر لحظه امکان داشت سروکله‌اش پیدا شود و او را به‌عنوان یک وعده غذاییِ خود ببلعد.

…..

باید جایی برای مخفی شدن پیدا می‌کرد. صاحب‌خانه همیشه سر ظهر وقت ناهار به خانه می‌آمد و برای آن‌ها هم دانه می‌انداخت. می‌دانست نباید صاحب‌خانه متوجه فرار او شود امکان دارد بازهم بالاهایش را کوتاه‌تر کند.

…..

او دیگر می‌دانست کبوترهای دیگر حق داشتند از خانه دور نشوند آن‌ها می‌دانستند خانه بهترین و امن‌ترین جای دنیاست.

اگر او مانند دیگر کبوترها خوشحال نبود. برای این بود که زندگی و سپاسگزاری را یاد نگرفته بود. او شادی با داشته‌هایش را نیاموخته بود.

همان‌جا برای بار آخر تصمیم گرفت در آن خانه بماند. زیبایی‌های آن خانه کوچک را کشف کند. صبر کند تا بال‌هایش رشد کند و سپس روزها در آسمان بالای خانه پرواز کند و شب‌ها در همان خانه امن خود بخوابد.

…..

صاحب‌خانه مثل همیشه، ظهر بازگشت تا غذایی بخورد و استراحتی کند.

اوهمیشه در را باز نگه می‌داشت.

خانه‌های آن‌جا عجیب بود. هیچ‌کس درب خانه‌ها را نمی‌بست و خطری هیچ‌کس را درون خانه‌اش تهدید نمی‌کرد.

…..
…..

کبوتر پس از آن روز صبورتر شد. او کم‌کم زیبایی‌های آن خانه را پیدا کرد.

او یاد گرفت که چطور در تمام لحظاتش و برای زیبایی‌ها شکرگزار باشد. اما رؤیای خود را هرگز فراموش نکند.

او دلش می‌خواست تمام آسمان را پرواز کند.

کبوتر رؤیای خود را در قلبش نگه داشت بدون آنکه مانند گذشته غمگین باشد، یاد گرفته بود چگونه به دنبال بهترین راهی باشد تا جهان را و زیبایی‌هایش را بیشتر احساس کند. اصلاً باید از همان خانه زیبابینی و پرواز کردن را یاد می‌گرفت.

…..

…..

یک روز که مانند تمام روزهای دیگر بود.  گروهی از کبوتران وحشی روی بام خانه نشستند.

کبوتر اگرچه دیگر درونی آرام داشت اما هنوز دیدن تازه‌ها او را شگفت‌زده می‌کرد. با گروه جدیدِ نشسته بر بام خیلی زود ارتباط گرفت. کبوتر حسابی با آن‌ها دوست شده بود.

…..

کبوتران وحشی نمی‌توانستند خیلی آنجا بمانند. باید قبل از اینکه صاحب‌ِ خانه برسد هرچه سریع‌تر آنجا را ترک می‌کردند.

آن خانه ممکن بود برایشان خطرناک باشد.

آن‌ها از زندگی درون خانه و یکجا ماندن می‌ترسیدند. آن‌ها در پرواز احساس امنیت و شادی بیشتری می‌دیدند.

…..

ولی برای تمامشان هم این‌گونه نبود. همان‌طور که کبوتر دلش می‌خواست تمام آسمان را پرواز کند و آزاد باشد؛ در آن گروه هم کبوترهایی از سفر بی‌پایان خود خسته شده بودند. از گرسنگی‌هایی که ممکن بود در طول سفر تحمل کنند. از عدم امنیتی که گاهی احساس می‌کردند.

آن‌ها با زبان بغ‌بغویشان چندساعتی کنار هم نشستند. باهم
صحبت کردند و با زندگی هم آشنا شدند
.

…..

کبوتر دلش خواست با جهان آن‌ها همراه شود. لحظه خداحافظی تصمیم گرفت برای همیشه از خانه خود برود . او همیشه عاشق سفر بود و باید رؤیایش را دنبال می‌کرد.

خوبی‌اش این بود که دیگر تنها نبود و می‌توانست از تجربه و همراهی کبوتران وحشی سود ببرد.

..

در برابر، چندی از کبوتران وحشی تصمیم گرفتند که برای همیشه گروهشان را رها کنند و باقی عمر را در خانه‌ای کوچک اما آرام بگذرانند.

 

کاراکتر کمیک job

چگونه یک کاراکتر را خلق و طراحی کنم؟

طراحی یک کاراکتر ماجرای خود را دارد.

اینکه شما یک طراح گرافیک هستی یا داستان‌نویس قضیه را به دو مسیر مجزا تقسیم می‌کند، اما هنوز هم یک مسیر مشترک وجود دارد و آن علاقه به داستان‌های مصور و یا کمیک استریپ است. امیدوارم شما هم چون من یک علاقمند به داستان مصور باشید.

اگر شما هم مثل من به کمیک استریپ‌ها علاقه دارید، پس دیگر نیازی نیست یک داستان‌نویس عالی و یا یک گرافیست ماهر باشید کافی است شما یک علاقمند به کمیک خوب باشید.

احتمالا شما عاشق خلق کاراکتر هم باشید.مثلا شاید بدتان نیاید با صمیمی‌ترین دوست خود کمی شوخی کنید و او را تبدیل به یک کاراکتر کارتونی کنید یا او را قاطی ماجراهای داستانی و طنز کنید. شاید هم بخواهید انیمیشینی از دنیای دوستان و روابطتان خلق کنید. به هرحال پیشنهاد من این است که ابتدای مسیر خودتان را نشانه گرفته و از خودتان شروع کنید.

 

 

اولین کاراکتر را از خودتان آغاز کنید

خلق اولین کاراکترتان را از خود آغاز کنید. به‌طور حتم عاشق او می‌شوید، حتی اگر در دنیای واقعی چندان هم عاشق خود نباشید.

اگر تاکنون به خلق کاراکترهایی از دیگران پرداخته‌اید فورا دست نگه دارید و کار را از خودتان شروع کنید. کاراکتر خودتان به شیرین‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین کاراکتر دنیای کارتونیتان تبدیل خواهد شد.

اگر شما یک طراح هستید و به آناتومی بدن و اصول طراحی مسلط هستید، از همین جا شما را تحسین می کنم کافی است قلم را بردارید و طراحی را آغاز کنید. زیباترین طرحی که می‌توانید را از خود رسم کنید،  خود را وارد دنیای کودکی‌ها و کارتون‌هایش کنید. حتما از کودک درون خود در طراحی کاراکترتان کمک بگیرید او از هر مربی و گرافیستی شما را بهتر راهنمایی می‌کند.

اگر شما به کمیک علاقه دارید اما از طراحی هیچ نمی‌دانید یا به اصطلاح و باور خودتان حتی استعداد نقاشی ندارید کافی است به سال های پیش از مدرسه رجوع کنید و به همان شکل زیباترین نقاشی خودتان را رسم کنید حتی اگر به سادگی چشم چشم دوابرو باشد.

 

 

درباره من

من هرگز یک گرافیست و طراح حرفه‌ای نبوده‌ام و روز و شب خود را مطالعه و تمرین در زمینه طراحی نکرده‌ام. البته شاید راه را اشتباه رفته بودم؛ به هر حال انتخاب من رشته ریاضی و فیزیک در دوره متوسطه بود. در دانشگاه هم از سر ناچاری و عدم قبولی در رشته فیزیک گرایش ستاره‌شناسی به رشته مهندسی نرم افزار پناه آوردم.

اما در اول دبستان جایزه برترین نقاشی مدرسه را تصاحب کردم.

 

مسابقه نقاشی

درست لحظاتی پیش از آنکه مسابقه نقاشی شروع شود این تصور را داشتم که بهترین و بااستعدادترین نقاش مدرسه من هستم. البته ناگفته نماند تا پیش از آن نیز فکر می‌کردم بهترین نقاش دنیا هستم. من لقب کمال‌الملک را برای خود انتخاب کرده بودم. از نظر من کمال‌الملک عنوانی بود که به برترین نقاش عصر می‌دادند. آن روز تصمیم گرفتم عنوان و شغل کمال‌الملک‌بودن را به نام خود ثبت کنم. از آن روز پای تمام نقاشی‌هایم امضای کمال‌الملک ثبت شده بود. 

 

بگذریم، نمی‌خواهم از موضوع مسابقه نقاشی دور شوم.

آن روز با تصور اینکه من بهترین نقاش مدرسه هستم با شادی و حس افتخارگونه‌ای از در ورودی مدرسه وارد شدم. با این تصور که مسابقه نقاشی قرار است در ساعات مدرسه اجرا شود. اما همه یک نقاشی با خود به همراه داشتند. تمام مدرسه نقاشی خود را اماده کرده بودند. حتی آنها که در کلاس نقاشی‌های زیبایی نمی‌کشیدند هرکدام یک نقاشی زیبا و تقریبا حرفه‌ای در دست داشت. با جرات می توانم بگویم نقاشی آنها بسیار زیباتر و حرفه‌ای تر از نقاشی‌هایی بود که تا کنون کشیده بودم. سال پنجمی‌ها را که دیگر نگو. برایم عجیب و کمی دلهره‌آور بود.

تا آن روز نقاشی‌ها و نقاش‌هایی بهتر از خودم ندیده بودم به جز نقاشی‌های کمال‌المک در کتاب هنر خواهربزرگترم که آخر نفهمیدم لقب نقاشان خوب دنیاست یا نام یک شخص است.

 

بهتر است بیش از این از اصل داستان دور نشوم. مسابقه نقاشی را می گویم. آن روز تصمیم گرفتم قبل از اینکه اعتماد به نفسم بیشتر جریحه‌دار شود مدرسه را ترک کنم. این اولین و شاید آخرین فرار من از مدرسه بود.

 

خوشبختانه منزل خاله‌ عزیزم در همسایگی مدرسه بود. آن زمان هنوز فرزندی نداشت و من تنها عزیزدردانه‌اش بودم. البته هنوز هم مانند همان روز مرا دوست دارد.

خاله عزیزم خیلی به هیچ چیز سخت نمی گرفت حتی نگران فرار از مدرسه و تربیت و اموزش صحیح نمی شد. او هنوز شیطنت‌های کودکانه اش را دنبال می‌کرد.

 

مداد مشکی و کاغذ آچار را از کیفم بیرون آوردم همانجا روی فرش دراز کشیدم و نقاشی از افراد به سادگی همین نقاشی‌های امروزم ترسیم کردم. حتی آن روز هم به مدادرنگی‌هایم فکر نکرده بودم. همیشه یک مداد هم برای من کافی بود. اما با مدادرنگی‌هایم می‌توانستم به اندازه یک زندگی حرف بزنم و به آنها شخصیت و جان دهم.

 

از بحث اصلی خارج نشویم. نقاشی ام را در کسری از ثانیه تمام کردم و تا قبل از شروع تایم تدریس و ورود معلم خود را به کلاس رساندم حتی فرصت پیدا کردم نقاشی‌های دیگر همکلاسی‌هایم را ببینم. اکثر آنها بسیار زیبا و حرفه‌ای بود. البته برخی از آنها با همان روح صادق و کودکانه‌شان اعلام کرده بودند که خواهر بزرگترشان در خانه به آنها کمک کرده است به هرحال هیچ چیز از اعتماد به نفس من کم نمی‌کرد. من همچنان از درون خود را بهترین نقاش دنیا تصور می‌کردم. و البته تصویری از این هم نداشتم که دنیایی بزرگتر از مدرسه من وجود داشته باشد.

 

درست خاطرم نیست که یک یا چندهفته طول کشید. صف صبحگاهی بود و یا شاید هم صف جشن مناسبتی.

اما آن روز نام خود را شنیدم که نقاشیم به عنوان نقاشی برگزیده انتخاب شده بود. هنوز هم دقیقا نمی دانم ملاک انتخاب آنها چه بود. شاید علاقه معلم مهربانم به نقاشی‌هایم بود. آن روز هدیه خود را که یک کتاب داستانی کوچک با تصویرسازی های کودکانه بود از دستان مهربان‌ترین معلمی گرفتم که کمتر از یک سال او را می شناختم. شاید هم نوزاد درون شکم او بود که با کودکی‌هایم هم‌بازی شده بود و نقاشی مرا انتخاب کرده بود. چندماهی بعد برای مادرشدن مدرسه را ترک کرد و پس از آن هم به‌گمانم انتقالی گرفت و دیگر او را ندیدم.

 

 

اصل ماجرا

 

نمی‌خواستم از اصل ماجرا دور شوم

همه این‌ها را نوشتم تا مهارت و تسلط خودم را در طراحی برایتان ثابت کنم. البته کارهایی حرفه‌ای‌تر مانند کار با مواد و سیاه قلم را نیز تا حدودی در کارنامه هنری خود دارم اما صحبت از آنها قلب مرا به شوق وا نمی‌دارد.

بگذریم!!!

 

اصل اساسی در طراحی کاراکتر این است که اگر می‌خواهید یک طراح حرفه‌ای شوید و یا برای افراد و سازمان‌ها به عنوان یک طراح کاراکتر شناخته شوید لازم است دوره‌ها و یا تمرینات لازم و تخصصی در این زمینه را ببینید و به‌طور جدی شروع کنید و به یادگیری اصولی آن بپردازید.

 

اما اگر مانند من فقط به دنبال اشتیاق قلبتان هستید و شادی قلب خود را در نقاشی‌های کودکانه یافته اید، پس به خواسته قلبی خود احترام بگذارید و کار طراحی و رسم کاراکتر را به کودک درون خود واگذار کنید. البته برای طراحی بعضی از کاراکترها نیز  ناچارید به نوجوان و بالغ و والد و سایر شخصیت های درونی خود هم مراجعاتی داشته باشید و از آنها هم کمک بگیرید. به هرحال غیرحرفه‌ای‌ها هم باید کسی را داشته باشند تا به آنها آموزش دهد یا کمکشان کند.

 

حداقل چیزی که می‌تواند برای شروع طراحی یک کاراکتر کافی باشد این است که رها از قید و بندها و ترس‌ها فقط قلم را بردارید و ترسیم را آغاز کنید.

به هرحال یادگیری اصول اولیه طراحی یا طراحی اناتومی بدن برای شما هرگز مضر نخواهد بود.

 

 

داستان‌سرایی در کمیک استریپ

اگر یک طراح کاراکتر هستید که به داستان هم علاقه دارد و می‌خواهید داستان را نیز به کاراکترهای خود پیوند بزنید باید فورا به‌دنبال یک داستان‌نویس باشید. اما تنها درصورتی که میخواهید صرفا به عنوان طراح کاراکتر و گرافیست حرفه‌ای شناخته شوید این کار را انجام دهید. برای تمرینات اولیه می‌توانید از داستان‌های آماده استفاده کرده و آنها را به شیوه خودتان نیز تصویرسازی کنید.

قصه نوشته شده را به یک سناریو تبدیل کنید و گفتگوهای شخصیت‌های داستانی را از دل آن بیرون کشیده و به تصویر ترسیمی خود اضافه کنید، به هرحال می توانید فقط تصویرسازی کنید این به علاقه درونی شما مربوط می‌شود.

 

اگر یک داستان نویس هستید که به میخواهد به داستان هایش تصویر اضافه کند تنها کافی است که یک تصویرساز و طراح پیدا کند و اگر خودتان نیز به طراحی علاقمندید می‌توانید بر روی خلق کاراکترهایتان و ‌آموزش‌دیدن در این زمینه تمرکز کنید.

 

اگر مثل من به داستان نویسی و طراحی علاقمندید ولی در هیچ‌یک مهارت و تجربه کافی ندارید. کافی است فقط شروع کنید. از کوتاه‌ترین داستان به اندازه یک گفتگوی درونی یک نفره در یک صفحه شروع کنید. داستانی با یک کاراکتر و  به بلندی یک اندیشه برای شروع کافی است.

اولین بار فقط تنها توانستم یک اسلاید برای اینستاگرام درست کنم داستانی با یک کاراکتر  هنگام  تفکر با خود. 

و تا امروز آن را به عدد ده اسلاید رسانده ‌ام.

 

به‌هرحال هیچ رمان‌نویسی از ابتدا یک رمان‌نویس به دنیا نیامده است.

شما هم پس از مدتی تمرین متوجه خواهید شد که داستان طولانی‌تری برای گفتن دارید و گسترش داستان‌های خود را خواهید دید. هرچیزی نیاز به تکامل خود را دارد.

آنچه اهمیت دارد این است که هرگز خود را سرزنش نکنید نا امید نشوید و البته مغرور هم نباشید. غرور ممکن است مانع این شود که بخواهید نقص‌های خود را ببینید یه دنبال افزایش مهارت و آموزش بیشتر بروید.

 

 

ایده یک داستان را از کجا پیدا کنم؟

بهتر است از خود و زندگی خود شروع کنید و یا هرچیزی شما را به سوی خود جذب می‌کند. در ابتدا می‌توانید از کمترین گفتگو (حتی هیچ) شروع کنید و تا بیشترین گفتگو (شاید یک رمان دنباله دار) کارتان را بسط دهید. همه این‌ها بستگی به این دارد که اکنون در کجای کار هستید و چقدر تجربه دارید و چه میزان ذهنتان برای خلق یک داستان آمادگی دارد.

 

 

انتخاب ژانر در کمیک استریپ

معمولا در داستان‌نویسی و کمیک استریپ توصیه می‌شود ابتدا ژانر خود را مشخص کنید و به‌طور هدمند در آن حوزه به خلق و طراحی داستان بپردازید.  اگر هدف و علافه خود را پیدا کرده‌اید و مطمئن هستید که می‌خواهید در کدام حوزه فعالیت کنید پس کافی است شروع کنید. در غیر این صورت به تمام سوژه‌های اطراف خود دقت کنید. می‌توانید داستان‌های خود را از دل شخصی‌ترین اتفاقات روز خود انتخاب کنید، آن اتفاقاتی از روز که برایتان الهام‌بخش است. مسائلی که در درون و اطراف و اجتماعتان رخ می‌دهد. هرآنچه شما را به سوی خلق و طراحی یک داستان سوق می‌دهد می توانید امتحان کنید و آنها را به تصویر بکشید.

 

ادامه دارد…..

اهمیت پرسپکتیو و بزرگنمایی در خلق داستان و طراحی کمیک استریپ

(در دست احداث است…تکمیل نشده…)

فانوس

داستان فانوس

چشمانش را باز کرد.
امروز روزی متفاوت بود.
قلبش شدیدتر میزد.
دیگر هذیان‌های صبحگاهی نبودند که به سویش شتابان می‌آمدند،
واقعیت‌ها بودند که چون شبح‌های رقصنده‌ی تاریکی‌های متروکه به گِردش جشن به پاکرده بودند.

*

آب دهان خود را قورت داد.
چشم‌هایش به اضطرابِ قلب بی‌قرارش می‌تپید.
با سستی‌ای که به بندبندِ وجودش تار بسته بود به هر سختی بود از جای برخاست.
ساعتش را نگاه کرد، ظهر بود.
کامپیوتر را روشن کرد.
فوراً برای وصول طلب‌هایش پیغام گذاشت
 شتابان به سمت آب رفت.

*

 آب را به دست و روی خود زد؛
به امید اینکه از کابوس خود بیدار شود.
لبخندی زد، قلبش دوباره تپید،
پاهایش سست‌ شده بود.
خبری از پاسخ پیغام‌ها نبود.
کارش هم دیگر رونقی نداشت.
یارش هم در دور دست‌های سرزمینی دیگر چشم به راه قدم‌زدن‌های عاشقانه در کوچه‌های خوشبختی‌شان بود.

*

آب نتوانست افکارش را بشوید.

 زانوهایش او را محکم به زمین کوبید، آنها در برابر قدرت تارهای تنیده‌ی بیوه‌ی سیاهِ حقیقت به دورشان شکست خورده بودند و ناتوان نقش بر زمین افتادند.

دیگر امید هم آنچنان نوری نداشت.
قهقهه‌ی مستیِ شبح‌ها تمام اتاقِ کوچکش را پر کرده بود، او آتشِ وسطِ رقص‌هایشان شده بود و آنها پای‌کوبان به گردش می‌چرخیدند.

*

امید اما، با فانوسی شکسته در دستش، ناتوان و نقش بر زمین در کنجی از اتاقش که فرسنگ‌ها از کنج‌های دیگرِ آن اتاقِ کوچک دور بود، به دور از همهمه‌ی مستِ شبح‌های اطراف با صدایی که رو به خاموشی بود، فریاد می‌زد:

«من هنوز زنده ام، هنوز نفس‌هایم صدایت می‌کند،
هنوز شعله این فانوس گرم است».

*

او باید امید را نجات می‌داد.

آخرین نیرویش را به زانوهایش بخشید، با تمام تقلای خود برخاست، جشن شبح‌ها را کنار زد، به سمت امید دوید.

*

امید اما نقشِ زمین چشم‌های خود را بسته بود؛ به گمان می‌رسید دیگر نفس نمی‌کشد؛ اما شعله‌ی فانوسی شکسته در دستانش هنوز سوسو می‌زد.

*

فانوس را برداشت.

باید راه امید را ادامه می‌داد‌. او باید از تنها روشناییِ اتاق تاریک محافظت می‌کرد؛ قبل از آن‌که آنها هم با تاریکی، متروکه شوند و تا ابدی نامعلوم گرفتار مستیِ شرابِ سیاهِ شبح‌ها شوند.

*

او خودش باید راه بیرون را پیدا می‌کرد. آخر، روشناییِ خورشید در آنجا بود؛
باید نور را به اتاق می‌کشاند.
امید با نور زندگی می‌کرد. تنها نور است که در رگ‌های امید، جان را جاری می‌کند؛

*
باید امید را نجات می‌داد.

حتی شبح‌های مست در تاریکی به امید زندگی نشسته بودند، آنها سالها بود که در انتظار نور بودند و هنوز در دست خود فانوسی شکسته و خاموش داشتند.
آنها “امید” داشتند که روزی نور با گرمی‌اش فانوس‌هایشان را شعله ور کند و رگ‌هایشان را روشن از زندگی.

ساحل عشق

داستان ساحل

خورشید گونه‌هایش را نوازش کرد.چشمانش را گشود. او به پنجره فکر می‌کرد: «پنجره را دوست دارم اگر پنجره نبود روزها دیرتر بیدار می‌شدم، شاید هم شب‌ها بیدار می‌شدم».

هذیان‌های صبحگاهی هرکدام گرفتار در سیل افکار به سویش می‌آمدند.

او باید انتخاب می کرد، عشق را یا غرولند را.

عشق را یا نگرانی را.

عشق را یا تردید را.

عشق را یا خشمش به افزایش نرخ دلار و حجاب اجباری و سینه تنگ را.

او باید انتخاب می‌کرد عشق را یا ترس را.

او فقط می‌توانست یکی را از میان طوفان به ساحل بکشاند.

شاید هم فقط یکی از آنها می توانست او را به ساحل برساند. شاید او خود غرق‌شده در آن سیل بود و نجاتگر کسی دیگر.

 دستش را دراز کرد.

در طوفان سهمگین با تمام نیرویی که در توان داشت عشق را از دل امواج بیرون کشید و آن را با تمام سنگینی‌اش به ساحل کشانید.

هردو کنار ساحل نفس‌زنان دراز کشیدند. خورشید به‌سوی آنها می‌وزید. قلب‌هایشان می‌خندید. برق چشمانشان بهم دوخته شد.

آنها اولین بوسه خود را کنار ساحل کشانیدند. آسمان جرقه‌ای زد. جهان در چشمان آنها شکل گرفت و هستی آغاز شد.

شراب‌های دانه‌شده از دستان عشق می‌بارید. او آنها را با عشق دانه کرده بود.

آنها را بویید و آواز هستی‌اش را نواخت.

نوشتن و نویسندگی write

نوشتن برای چه؟ | می‌خواهم ننویسم اما دیگر نمی‌توانم ننویسم

سخنی کوتاه: می‌خواهم ننویسم اما دیگر نمی‌توانم ننویسم.

«هرکسی باید مسیر علایق خود را دنبال کند. اما لازم است قبل از آن به شناخت حقیقی و درستی از خود برسد. شناخت گاهی مستلزم تجربه است. نوشتن و نویسندگی می‌تواند به شناخت خود واقعی و علایقمان کمک کند».

 

 

داستان من

صبح امروز آفتاب رنگ دیگری بود. چشم‌هایم را که باز کردم، اولین چیزی که توجه مرا به خودش گرفت عروسک‌های جغد نمدی بود. آنها را یکی از دوستانم برایم بافته بود. هدیه زیبای تولدم بود.

 

 

راستش را بخواهی من هیچ‌ وقت عروسک نبافته‌ام. البته هیچ وقت به آن صورت عروسک هم نخریده‌ام. گویا کودک درونم به اندازه کافی کودکی نکرده است یا به اندازه کافی دختربچه نبوده است.

 

شاید هم به اندازه کافی آزادی نداشته است. شاید تحت تاثیر جامعه اطرافش عروسک و عروسک‌بازی را لوس و بی‌معنی دانسته است. هرچه بود ظلم بزرگی نسبت به او احساس کردم. تصمیم گرفتم دیگر ننویسم و فقط به او بپردازم. او را کشف کنم و به خواسته‌هایش اهمیت دهم.

 

نمی‌خواهم فرد مفیدی برای جامعه باشم اما می‌خواهم برای کودک درونم، برای خودم بهترین فرد باشم. هر آنچه را دوست دارد؛ هرآنچه را که واقعا دوست دارم به خودم هدیه دهم.

نوشتن تنها و اولین چیزی بود که نظرم را جلب کرد. احساس کردم باید بنویسم. باید از کودک درونم و زیبایی‌ها و شیطنت‌ها و کودکی‌هایش بنویسم. اما قول داده‌ام با او بازی کنم. او را در آغوش بگیرم و به او بگویم زندگی او زندگی من است و هردوی ما یکی هستیم.

شادی او شادی من است.

از او می‌خواهم تا مرا با خود حقیقی و علایق واقعی‌ام آشنا کند. می‌خواهم همراه او سفر شناخت خودم را آغاز کنم.

 

آغاز سفر درون

او کاغذ و مدادرنگیش را برمی‌دارد. کنار دستم نشسته، نقاشیِ زیبا اما نامعلوم کودکانه‌اش را رسم می‌کند. با شوق فراوان به نوشته‌ها و نوشتن‌های من لبخند می‌زند. به گمانم نقاشی دوست دارد و یا شاید هم نوشتن را.

 

شناخت خود

خوشحالم که نوشتن را آغاز کرده‌ام. یا بهتر است بگویم نوشتن را به‌صورت جدی‌تری دنبال کرده‌ام.

اولین قدم عملی من در جهت شناخت خود و علایقم از نوشتن آغاز شد. از همان روزی که از خدای درونم نشانه‌ای خواستم. آن روز اولین کلمه‌ای که توجه مرا جلب کرد ” داستان‌نویسی” بود. 

به دنبال همین نشانه بود که با وب سایت استاد عزیزم شاهین کلانتری آشنا شدم. دنبال‌کردن مطالب و شرکت در دوره پرکاری و پولسازی در خانه سبب شد تا نوشتن از چرایی هایم را یک به یک آغاز کنم. 

نوشتن از چرایی‌ها(۲) و همین‌طور شروع نوشتن از خودم و دغدغه‌هایم آغازی است تا به شناخت روشن‌تری از اهداف و علایق واقعی خود دست یابم.

 

روش حل مشکل بدون استرس

داستان کوتاه باغ شاه‌توت| روش مواجهه و حل مشکل بدون استرس

لی‌لی خسته و ناامید زیر درخت شاه‌توت نشست، به تنه درخت تکیه داد، چشم‌هایش را بست، دلش می‌خواست در این لحظه با تمام هستی یکی شود، دلش می‌خواست در این لحظه پروانه ای شود و به سراسر آن دشت زیبا پر بکشد.

پروانه‌ای آرام بر بینی لی‌لی نشست. پروانه می خواست دقیقا به چشمان او زل بزند: لیلی دلیل غمگینی هایت را پیدا کن. ببین ماجرا از کجا شروع شد؟ این غصه ها، این خستگی ها و کلافگی ها؟

لیلی با کمی مکث به سوال های پروانه فکر کرد و گفت: از همان صبح لعنتی که چشم هایم را باز کردم. از همان صبح لعنتی از همان لحظه ای که بدهی هایم را یادم آورد. از همان لحظه ای که مشکلات پیش رویم را دیدم. همه چیز از همین صبح شروع شد.

پروانه تبسمی زد و پلکی نازک کرد: لیلی تو قدم های خیلی بزرگ و سریعی برداشتی. لازم است کمی سرزنش ات کنم. تو خیلی سریع دویدی و حالا به نفس افتاده ای.

حالا هم دیر نشده است. همه چیز را رها کن و شروع کن و با قدم های آهسته گام بردار و صبورانه از مسیر لذت ببر.

شاید درست هنگامی که در مسیر آهسته و صبورانه قدم می زدی و از طبیعت دشت لذت می بردی، راه کار یکی از همان مشکلاتی که می گویی کلافه ات کرده را هم دیدی.

لیلی کم کم داشت چشم هایش را باز می کرد. خواب کوتاه اما عمیقی بود. گویا تمام خستگی را از جسم و روحش با خود برده بود. همین که می خواست به مشکلات پیش رویش فکر کند و دوباره کلافه شود یاد حرف های پروانه افتاد. باید آهسته و صبورانه قدم بردارم و از مسیر لذت ببرم.

لیلی با لبخند شکاکانه ای چشم هایش را باز کرد. پروانه از روی بینی لیلی پر کشید تا در دشت، سفر صبورانه و زیبایش را ادامه دهد.

 

گاهی اوقات بدون اینکه دلیلش را بدانیم احساس می کنیم حالمان آنقدر که باید خوب باشد خوب نیست. به اندازه کافی شاد نیستیم. چنین هنگامی، اگر خوب دقیق شویم می توانیم علت حال ناشاد خود را بیابیم.

این حال ناخوب ممکن است هر دلیلی داشته باشد.

ممکن است سر منشا آن یک اضطراب و نگرانی در مورد یک رخداد احتمالی باشد. ممکن است اتفاقی ناخوشایند سبب شده باشد تا باقی روز را هم در کسالت و حس ناخوشایند سپری کنیم.

در این زمان بهتر است ریشه را بیابیم. ریشه درمانی بهتر از مرهم درمانی است.

مشکلی که ریشه و اساس آن شناسایی شود و به‌صورت اصولی رفع گردد بسیار بهتر از زخمی است که با خودفریبی مرهمی موقت بر روی آن قرار دهیم.

پس از شناسایی ریشه و علت نگرانی‌مان، درمان انتخابی باید به گونه‌ای باشد که سبب ایجاد باورهای درست شود. هیچ راه حلی بهتر از باورسازی مناسب وجود ندارد. ایجاد باور درست تنها درمان شناخته‌شدهِ موثر است.

باورسازی برخلاف ظاهر پیچیده‌ای که بخود گرفته، بسیار آسان‌تر و شیرین‌تر از تصورمان است. یکی از روش‌های بسیار خوب باورسازی، منطقی‌سازی برای ذهن است. منطقی‌سازی با بیان حقایق متضاد، نمونه‌های حقیقی و البته ملموسِ خلاف باورهای نادرست و پیشین‌مان را به ما نشان می‌دهد.

برای استفاده از روش منظقی‌سازی ذهنی به منظور ایجاد باورهای درستِ جایگزین، کافی است همان اتفاق یا ترس و یا نگرانی که سبب شده حالِ روزمان را خراب کند را بیابیم. در واقع ابتدا لازم است علت حال بد خود را بیابیم و سپس با نشان دادن واقعیت هایی مخالف آن اتفاق، هم حال خود را بهبود بخشیم و احساس خوب را در خود ایجاد نماییم و هم اینکه با نشان دادن شرایط حقیقی و مطلوب، باورهای مثبتی را جایگزین کنیم.

 

در این داستان همانطور که مشهود است یک گرفتاری برای لیلی پیش آمده است، به نظر می آید گره مالی در کار باشد، او از بدهی صحبت کرده است. او اضطراب دارد تا مشکلاتش حل نشود. به درخت شاه توت پناه آورده تا حال او را بهتر کند که در همان حال به خواب کوتاه ولی عمیقی می رود.

پروانه در عالم خواب و بیداری بر روی بینی لی‌لی نشسته و با او سخن می گوید. به او یاداوری می‌کند که در این مسیر زیاده‌روی کرده و اکنون دچار بدهی‌هایی شده است (رویارویی و پذیرش واقعیت کنونی و مسئولیت آن).

سپس پروانه به او یادآوری می‌کند که هیچ وقت برای شروع و جبران دیر نیست (ایجاد انگیزه و امید).

سپس از او می خواهد تا در مسیر زندگی با تماشای زیبایی‌های اطراف، قدم‌‌‌های کوچک و آهسته بردارد و راه‌حل مسائل پیش‌روی خود را در همان قدم‌های کوچک و زیبایی‌های اطرافش ببیند (ارائه راه‌کار عملی).

 

اما من اگر جای پروانه بودم موضوعی دیگر را نیز به لیلی یادآوری می کردم؛ موفقیت‌ها و حل مسائل قبلی‌اش را یک به یک یادش می‌آوردم. او بارها شرایط مشابهی داشته که آنها را با موفقیت حل کرده است.

لی‌لی توانایی‌ها و مهارت‌های زیادی دارد اما گاهی آنها را فراموش می‌کند. اگر اراده کند خیلی سریع می‌تواند مثل “فلان” روزخاص که پس از جدیدت و تصمیم‌گیری درست، با یادآوردن توانایی خود مشتری خیلی خوبی سر راه او قرار گرفت. او دوباره با یاداوری توانایی‌هایش و تصمیم‌گیری جدی دوباره برای استفاده از توان و ظرفیت وجودی و استعدادها و مهارت‌هایش به راحتی می‌تواند این مساله را نیز حل کند.

 

همچنین در جواب اضطراب‌هایش، تغییر و بهبود شخصیتش را به او یاداوری می‌کردم که موجب شده نتایج بهتری را تا به الان برای خود رقم بزند؛ او حتی در کتابخوانی هم پیشرفت کرده و کتاب‌هایش را کاملاً می‌خواند و برنامه‌هایش را با موفقیت به سرانجام می‌رساند. او برنامه‌هایش را طبق پیش بینی و خواسته‌اش پیش می‌برد، در برنامه‌ریزی‌هایش بسیار منظم‌تر شده و البته به هرچیزی که بخواهد می رسد. او نسبت به گذشته خود شخصیت با اعتمادبنفس و قوی پیدا کرده است که باید قدرش را بداند.

با یاداوری خاطراتش به او یاداوری می کنم که قبلا توانسته از پس چنین مشکلاتی حتی دشوارتر به راحتی بر بیاید، پس این بار نیز به‌مانند قبل و حتی تواناتر از گذشته توانایی‌اش را دارد.

 

به خاطر آوردن و بیان مثال‌های موفقیت فردی و خاطرات آن نه تنها موجب کاهش ترس‌ها و نگرانی‌ها و اضطراب‌های ما می شود، چه بسا با تکرار و مثال‌های بیشتر و واضح تر موجب باورسازی مناسب و ایجاد انگیزه و حسِ قدرت و توانایی، به‌صورت منطقی می‌شود.

هرگونه احساس خوب به‌هنگام یادآوری خاطرات موفق، نشان‌دهنده جوانه‌زدن باورهای درست و قوی است.