پنجره

کنار پنجره قهوه ام را می‌نوشم
و به تماشای جهانی می‌ایستم که درگذر است و هرروز درساعتی که قهوه‌ام را می‌نوشم خورشیدش از همان پنجره می‌آید و به دنیای من سرک می‌کشد.
به‌گمانم حرفی برای گفتن دارد. میخواهد سر صحبت را باز کند. وگرنه برای چه باید هرروز از همین جا، درست از همین جا گذر کند، در همین ساعتی که من قهوه‌‌ام را می‌نوشم.
🌞
هیچ چیز این جهان اتفاقی نیست. حتی پنجره‌ای که رو به خورشید باز می‌شود. او هم حرفی برای گفتن دارد که بساط آشنایی ما را فراهم کرده است.
🌞
هرکسی در هرجایگاهی که قرار دارد ارزشمند است. پنجره را دوست دارم. مرا یاد پناه می‌اندازد و به یاد اینکه من به خورشید نزدیکم و تنها فاصله ما همین پنجره است. کافی است از آن عبور کنم. پنجره را بگشایم و دستم را به‌سوی خورشید دراز کنم با دستانم آن را بگیرم و با تمام هستی یکی شوم.
🌞
پنجره را دوست دارم به من یادآوری می‌کند که ما به اندازه خورشید درخشانیم کافی است پنجره را باز کنیم و روبه‌روی آن قهوه بنوشیم.

داستان مینیمال- مسافر

امروز درس عجیبی را فراگرفتم. اینکه زندگی سفری به تنهایی است. به هیچ لحظه آن نباید وابسته شد. از هیچ کس نباید انتظار داشت. به کسی هم نباید تکیه کرد همانطور که من دوست ندارم کسی در تمام مدت سفر با بدن سنگینش به من لم بدهد.

این شیوه جهان است.

کوله پشتی، بطری آب و دفترچه یادداشت و گوشی ام را برمی دارم تا به تنهایی سفر خود را آغاز کنم.

می دانم در این سفر با مکان ها و آدم های زیادی آشنا می شنوم. ممکن است قسمتی از مسیر را همراهیم کنند. ممکن است در هنگام مساله ای خالصانه و دور از توقع یا شاید هم کمی متوقعانه کمکم کنند.

یا ممکن است مجبور شوم روزهایی به تنهایی خودم مسیر را طی کنم.

ممکن است گاهی در پی یافتن آب مجبور شوم زمین را بکنم تا به آب برسم یا حتی ممکن است همان موقع رهگذری پیدایش شود و جرعه ای آب به من ببخشد.

باید مسیرهایی را که می پیمایم، و هرآن چیزی را که فرامی‌گیرم و یا عزم تجربه اش را دارم ثبت کنم. باید تک تک چیزها را در دفترچه یادداشت خود بنویسم.

دلم می خواهد تا تمام مسیر را باهم بپیماییم بدون اینکه به هم لم بدهیم و یا اینکه بارهایمان را فقط در یک کوله پشتی خالی کنیم و نوبتی جورش را بکشیم. ترجیح می دهم هرکسی مستقل کوله خود را به دوش بکشد. هرچند که ممکن است در مسیر نگاهمان به هم بخورد و اختیارمان از کف برود و دیگرعنان خود را هم به هم بدهیم.

رویا| کوتاه-نوشته‌ای با خود

رویای خود را در سالیان پیش گم گرده بودم
سالهاست که در پی آن هستم
گاهی فکر می‌کنم شاید اصلا رویایی نبوده است
اصلا شاید رویایی وجود ندارد.
و شاید تا کنون به‌دنبال پوچ دویده‌ام
.
امشب اما
آسمان زیباست
آسمان باز هم زیباست
آسمان همیشه زیباست
او مرا یاد رویایم می‌اندازد
به همان اندازه تازگی دارد
و به همان اندازه زل‌زدن بهش خستگی را از تن بیرون می‌کند.
و به همان اندازه نیز دست نیافتنی است
.
به گمانم رویای من در واژه ها نیست
شاید رویای من هنوز خلق نشده است
و یا اگر خلق شده هنوز کشف نشده است
.
رویای من هربار از ناامیدی خاکستر می‌شود اما از خاکسترش جانی دوباره می‌روید‌.
رویای من یک ققنوس است.
او هرگز تمام نمی شود.
او از دل هر تمام‌شدنی جانی دوباره را آغاز می‌کند.
.
رویای من هرچه که هست، باید از جنس زیبایی‌ها باشد.
شاید رویای من تمام زیبایی‌هایی است که قلبم آنها را نمی‌بیند.
کاش چشمان ما روی قلبمان بود.
.

*******

مدت زمانی است که از این شاخه به آن شاخه می پرم.

چیزی را گم کرده ام. نمی دانم چیست

اما می دانم یک جای کار ایراد دارد. یک ناهماهنگی غریبی وجود دارد. چیزی سرجایش نیست.

نمی دانم شاید این ناهماهنگی تنها متعلق به من نیست.

شاید متعلق به من و تمام کسانی است که رویای خود را گم کرده اند.

فریاد هایی می شنوم. من هم فریاد میزنم.

این فریادها از درون بر می خیزد. فریاد درون شاید در محدوده شنوایی گوش نباشد، اما قلب صدای آن را به وضوح می شنود.

داستان کبوتر سپاسگزاری

داستان کوتاه – کبوتر | رسیدن به رویا با سپاسگزاری در شرایط نامطلوب

کبوتر

تازه بال‌های او را چیده بودند. برایش همه چیز تازگی داشت. بیست‌ودو کبوتر دیگر در آنجا زندگی می‌کرد.

در یک خانه روستایی و ساده.

هیچ چیزی کم نبود. آب، دانه، لانه‌ای امن ودوستانی شاد.

……

اما او آسمان را که می‌دید حسابی هوا برش می‌داشت تا بپرد.

کبوتر ناچار باید منتظر می‌ماند تا پرهایش رشد کند و باید مراقب می‌بود تا آن زمان رویایش را فراموش نکند.

…..

کبوترهای دیگر شاد بودند. آن‌ها با شادی آب و دانه می‌خوردند. آن‌ها به‌راحتی با بال‌های خود به آسمان پر می‌کشیدند. اما هرگز به دوردست‌ها سفر نمی‌کردند.

…..

کسی چه می‌دانست. شاید آن‌ها هم روزی بالشان چیده شده بود و هر بار که رویای پرواز در سر می‌پروراندند دوباره و دوباره بال‌هایشان چیده می‌شد تا روزی که رؤیای خود را فراموش کردند و یا شاید تصمیم گرفتند دیگر آن را فراموش کنند.

شاید آن‌ها می‌دانستند اگر رؤیایی در سر داشته باشند بالشان چیده خواهد شد.

…..

اما کبوتر تصمیم خود را گرفت. تصمیمی، کمی خطرناک و بی‌بازگشت. او تصمیم گرفته بود قبل از آنکه بال‌هایش به‌اندازه کافی رشد کنند و دوباره چیده شوند، خانه را ترک کند.

 

یک روز صبح

از ‌لای درب خانه که کمی نیمه بازمانده بود خود را به بیرون از خانه کشاند.

درست کمی آن‌طرف‌تر رو به رویش، موجودی با چهار دست و پا روی زمین در کنار دیوار خانه همسایه ایستاده بود. میومیوکنان تن خود را به دیوار خانه می‌سایید و خمیازه می‌کشید. از دندان‌ها و دست‌وپاهایش مشخص بود موجودی قدرتمند و خطرناک است.

زندگی بیرون از خانه آن‌قدرها هم که فکر می‌کرد ساده نبود. بیرون از خانه آن‌قدرها که انتظارش را داشت زیبا نبود.

بدون آنکه بیشتر فکر کند و بی‌معطلی از همان لای نیمه‌بازِ در فوراً به خانه برگشت.

…..

نفس تازه‌ای کشید حداقل از خطر آن موجود در امان مانده بود؛ خمیازه که می‌کشید دندان‌های نیش بلندش برق می‌زد .

…..

در دلش احساس سبکی عجیبی همراه با سپاسگزاری بود، او دیگر می‌دانست خانه‌ای امن دارد و صاحب‌خانه‌ای که از آن‌ها به‌خوبی محافظت می‌کند.

او می‌دانست در آن خانه، لانه‌ای زیبا دارد که شب‌ها با خیال راحت و بدون ترس از چنگ و دندان موجودات دیگر می‌تواند تا صبح طلوع با خیال آسوده بخوابد.

…..

کبوتر در خانه چند روزی با شادی و سپاسگزاری گذراند. او هنوز بال‌هایش برای پرواز مناسب نبود.

هر بار که آسمان را می‌دید، شادیِ قلبش دوباره به بی‌قراری تبدیل می‌شد.

 وسعت آسمان برایش وسوسه‌انگیز بود. نمی‌توانست قبول کند بال داشته باشد اما تمام آسمان را فتح نکند.

…..

درب خانه که گاهی نیمه‌باز می‌ماند، هر بار وسوسه دوباره فرار را در ذهنش تازه می‌کرد و به یادآوردن برق دندان نیش گربه وقتی خمیازه می‌کشید او را هنوز قدمی برنداشته همان‌جا منصرف می‌کرد.

…..

کبوتر حتی غمگین‌تر از قبل شده بود. می‌دانست خارج از خانه‌اش چه خبر است.. موجودات خطرناک، ماندن بدون خانه و شاید غذا، تنها خوبی‌اش آسمان وسیعی بود که دلش می‌خواست تا انتهایش پرواز کند.

…..

 او مانند قبل به دنبال غذا نمی‌رفت. می‌خواست بدنش را به‌سختی عادت دهد.

یک روز دوباره تصمیم خود را گرفت و از لای همان در خود را به بیرون از خانه رساند.

از یادآوردن برق تیزی دندان گربه دلش به تپش افتاد. پایش را آهسته به سمت عقب برداشت. شاید می‌خواست برگردد. نسیمی که می‌وزید شتاب گرفت و در، محکم به هم کوبید.

او تنها در بیرون از خانه ماند. با کوچه‌ای که معلوم نبود انتهایش کجاست و بال‌هایی چیده شده که توان پریدن نداشت. گربه‌ای که هر لحظه امکان داشت سروکله‌اش پیدا شود و او را به‌عنوان یک وعده غذاییِ خود ببلعد.

…..

باید جایی برای مخفی شدن پیدا می‌کرد. صاحب‌خانه همیشه سر ظهر وقت ناهار به خانه می‌آمد و برای آن‌ها هم دانه می‌انداخت. می‌دانست نباید صاحب‌خانه متوجه فرار او شود امکان دارد بازهم بالاهایش را کوتاه‌تر کند.

…..

او دیگر می‌دانست کبوترهای دیگر حق داشتند از خانه دور نشوند آن‌ها می‌دانستند خانه بهترین و امن‌ترین جای دنیاست.

اگر او مانند دیگر کبوترها خوشحال نبود. برای این بود که زندگی و سپاسگزاری را یاد نگرفته بود. او شادی با داشته‌هایش را نیاموخته بود.

همان‌جا برای بار آخر تصمیم گرفت در آن خانه بماند. زیبایی‌های آن خانه کوچک را کشف کند. صبر کند تا بال‌هایش رشد کند و سپس روزها در آسمان بالای خانه پرواز کند و شب‌ها در همان خانه امن خود بخوابد.

…..

صاحب‌خانه مثل همیشه، ظهر بازگشت تا غذایی بخورد و استراحتی کند.

اوهمیشه در را باز نگه می‌داشت.

خانه‌های آن‌جا عجیب بود. هیچ‌کس درب خانه‌ها را نمی‌بست و خطری هیچ‌کس را درون خانه‌اش تهدید نمی‌کرد.

…..
…..

کبوتر پس از آن روز صبورتر شد. او کم‌کم زیبایی‌های آن خانه را پیدا کرد.

او یاد گرفت که چطور در تمام لحظاتش و برای زیبایی‌ها شکرگزار باشد. اما رؤیای خود را هرگز فراموش نکند.

او دلش می‌خواست تمام آسمان را پرواز کند.

کبوتر رؤیای خود را در قلبش نگه داشت بدون آنکه مانند گذشته غمگین باشد، یاد گرفته بود چگونه به دنبال بهترین راهی باشد تا جهان را و زیبایی‌هایش را بیشتر احساس کند. اصلاً باید از همان خانه زیبابینی و پرواز کردن را یاد می‌گرفت.

…..

…..

یک روز که مانند تمام روزهای دیگر بود.  گروهی از کبوتران وحشی روی بام خانه نشستند.

کبوتر اگرچه دیگر درونی آرام داشت اما هنوز دیدن تازه‌ها او را شگفت‌زده می‌کرد. با گروه جدیدِ نشسته بر بام خیلی زود ارتباط گرفت. کبوتر حسابی با آن‌ها دوست شده بود.

…..

کبوتران وحشی نمی‌توانستند خیلی آنجا بمانند. باید قبل از اینکه صاحب‌ِ خانه برسد هرچه سریع‌تر آنجا را ترک می‌کردند.

آن خانه ممکن بود برایشان خطرناک باشد.

آن‌ها از زندگی درون خانه و یکجا ماندن می‌ترسیدند. آن‌ها در پرواز احساس امنیت و شادی بیشتری می‌دیدند.

…..

ولی برای تمامشان هم این‌گونه نبود. همان‌طور که کبوتر دلش می‌خواست تمام آسمان را پرواز کند و آزاد باشد؛ در آن گروه هم کبوترهایی از سفر بی‌پایان خود خسته شده بودند. از گرسنگی‌هایی که ممکن بود در طول سفر تحمل کنند. از عدم امنیتی که گاهی احساس می‌کردند.

آن‌ها با زبان بغ‌بغویشان چندساعتی کنار هم نشستند. باهم
صحبت کردند و با زندگی هم آشنا شدند
.

…..

کبوتر دلش خواست با جهان آن‌ها همراه شود. لحظه خداحافظی تصمیم گرفت برای همیشه از خانه خود برود . او همیشه عاشق سفر بود و باید رؤیایش را دنبال می‌کرد.

خوبی‌اش این بود که دیگر تنها نبود و می‌توانست از تجربه و همراهی کبوتران وحشی سود ببرد.

..

در برابر، چندی از کبوتران وحشی تصمیم گرفتند که برای همیشه گروهشان را رها کنند و باقی عمر را در خانه‌ای کوچک اما آرام بگذرانند.

 

فانوس

داستان فانوس

چشمانش را باز کرد.
امروز روزی متفاوت بود.
قلبش شدیدتر میزد.
دیگر هذیان‌های صبحگاهی نبودند که به سویش شتابان می‌آمدند،
واقعیت‌ها بودند که چون شبح‌های رقصنده‌ی تاریکی‌های متروکه به گِردش جشن به پاکرده بودند.

*

آب دهان خود را قورت داد.
چشم‌هایش به اضطرابِ قلب بی‌قرارش می‌تپید.
با سستی‌ای که به بندبندِ وجودش تار بسته بود به هر سختی بود از جای برخاست.
ساعتش را نگاه کرد، ظهر بود.
کامپیوتر را روشن کرد.
فوراً برای وصول طلب‌هایش پیغام گذاشت
 شتابان به سمت آب رفت.

*

 آب را به دست و روی خود زد؛
به امید اینکه از کابوس خود بیدار شود.
لبخندی زد، قلبش دوباره تپید،
پاهایش سست‌ شده بود.
خبری از پاسخ پیغام‌ها نبود.
کارش هم دیگر رونقی نداشت.
یارش هم در دور دست‌های سرزمینی دیگر چشم به راه قدم‌زدن‌های عاشقانه در کوچه‌های خوشبختی‌شان بود.

*

آب نتوانست افکارش را بشوید.

 زانوهایش او را محکم به زمین کوبید، آنها در برابر قدرت تارهای تنیده‌ی بیوه‌ی سیاهِ حقیقت به دورشان شکست خورده بودند و ناتوان نقش بر زمین افتادند.

دیگر امید هم آنچنان نوری نداشت.
قهقهه‌ی مستیِ شبح‌ها تمام اتاقِ کوچکش را پر کرده بود، او آتشِ وسطِ رقص‌هایشان شده بود و آنها پای‌کوبان به گردش می‌چرخیدند.

*

امید اما، با فانوسی شکسته در دستش، ناتوان و نقش بر زمین در کنجی از اتاقش که فرسنگ‌ها از کنج‌های دیگرِ آن اتاقِ کوچک دور بود، به دور از همهمه‌ی مستِ شبح‌های اطراف با صدایی که رو به خاموشی بود، فریاد می‌زد:

«من هنوز زنده ام، هنوز نفس‌هایم صدایت می‌کند،
هنوز شعله این فانوس گرم است».

*

او باید امید را نجات می‌داد.

آخرین نیرویش را به زانوهایش بخشید، با تمام تقلای خود برخاست، جشن شبح‌ها را کنار زد، به سمت امید دوید.

*

امید اما نقشِ زمین چشم‌های خود را بسته بود؛ به گمان می‌رسید دیگر نفس نمی‌کشد؛ اما شعله‌ی فانوسی شکسته در دستانش هنوز سوسو می‌زد.

*

فانوس را برداشت.

باید راه امید را ادامه می‌داد‌. او باید از تنها روشناییِ اتاق تاریک محافظت می‌کرد؛ قبل از آن‌که آنها هم با تاریکی، متروکه شوند و تا ابدی نامعلوم گرفتار مستیِ شرابِ سیاهِ شبح‌ها شوند.

*

او خودش باید راه بیرون را پیدا می‌کرد. آخر، روشناییِ خورشید در آنجا بود؛
باید نور را به اتاق می‌کشاند.
امید با نور زندگی می‌کرد. تنها نور است که در رگ‌های امید، جان را جاری می‌کند؛

*
باید امید را نجات می‌داد.

حتی شبح‌های مست در تاریکی به امید زندگی نشسته بودند، آنها سالها بود که در انتظار نور بودند و هنوز در دست خود فانوسی شکسته و خاموش داشتند.
آنها “امید” داشتند که روزی نور با گرمی‌اش فانوس‌هایشان را شعله ور کند و رگ‌هایشان را روشن از زندگی.

ساحل عشق

داستان ساحل

خورشید گونه‌هایش را نوازش کرد.چشمانش را گشود. او به پنجره فکر می‌کرد: «پنجره را دوست دارم اگر پنجره نبود روزها دیرتر بیدار می‌شدم، شاید هم شب‌ها بیدار می‌شدم».

هذیان‌های صبحگاهی هرکدام گرفتار در سیل افکار به سویش می‌آمدند.

او باید انتخاب می کرد، عشق را یا غرولند را.

عشق را یا نگرانی را.

عشق را یا تردید را.

عشق را یا خشمش به افزایش نرخ دلار و حجاب اجباری و سینه تنگ را.

او باید انتخاب می‌کرد عشق را یا ترس را.

او فقط می‌توانست یکی را از میان طوفان به ساحل بکشاند.

شاید هم فقط یکی از آنها می توانست او را به ساحل برساند. شاید او خود غرق‌شده در آن سیل بود و نجاتگر کسی دیگر.

 دستش را دراز کرد.

در طوفان سهمگین با تمام نیرویی که در توان داشت عشق را از دل امواج بیرون کشید و آن را با تمام سنگینی‌اش به ساحل کشانید.

هردو کنار ساحل نفس‌زنان دراز کشیدند. خورشید به‌سوی آنها می‌وزید. قلب‌هایشان می‌خندید. برق چشمانشان بهم دوخته شد.

آنها اولین بوسه خود را کنار ساحل کشانیدند. آسمان جرقه‌ای زد. جهان در چشمان آنها شکل گرفت و هستی آغاز شد.

شراب‌های دانه‌شده از دستان عشق می‌بارید. او آنها را با عشق دانه کرده بود.

آنها را بویید و آواز هستی‌اش را نواخت.