پنجره

کنار پنجره قهوه ام را می‌نوشم
و به تماشای جهانی می‌ایستم که درگذر است و هرروز درساعتی که قهوه‌ام را می‌نوشم خورشیدش از همان پنجره می‌آید و به دنیای من سرک می‌کشد.
به‌گمانم حرفی برای گفتن دارد. میخواهد سر صحبت را باز کند. وگرنه برای چه باید هرروز از همین جا، درست از همین جا گذر کند، در همین ساعتی که من قهوه‌‌ام را می‌نوشم.
🌞
هیچ چیز این جهان اتفاقی نیست. حتی پنجره‌ای که رو به خورشید باز می‌شود. او هم حرفی برای گفتن دارد که بساط آشنایی ما را فراهم کرده است.
🌞
هرکسی در هرجایگاهی که قرار دارد ارزشمند است. پنجره را دوست دارم. مرا یاد پناه می‌اندازد و به یاد اینکه من به خورشید نزدیکم و تنها فاصله ما همین پنجره است. کافی است از آن عبور کنم. پنجره را بگشایم و دستم را به‌سوی خورشید دراز کنم با دستانم آن را بگیرم و با تمام هستی یکی شوم.
🌞
پنجره را دوست دارم به من یادآوری می‌کند که ما به اندازه خورشید درخشانیم کافی است پنجره را باز کنیم و روبه‌روی آن قهوه بنوشیم.

داستان مینیمال- مسافر

امروز درس عجیبی را فراگرفتم. اینکه زندگی سفری به تنهایی است. به هیچ لحظه آن نباید وابسته شد. از هیچ کس نباید انتظار داشت. به کسی هم نباید تکیه کرد همانطور که من دوست ندارم کسی در تمام مدت سفر با بدن سنگینش به من لم بدهد.

این شیوه جهان است.

کوله پشتی، بطری آب و دفترچه یادداشت و گوشی ام را برمی دارم تا به تنهایی سفر خود را آغاز کنم.

می دانم در این سفر با مکان ها و آدم های زیادی آشنا می شنوم. ممکن است قسمتی از مسیر را همراهیم کنند. ممکن است در هنگام مساله ای خالصانه و دور از توقع یا شاید هم کمی متوقعانه کمکم کنند.

یا ممکن است مجبور شوم روزهایی به تنهایی خودم مسیر را طی کنم.

ممکن است گاهی در پی یافتن آب مجبور شوم زمین را بکنم تا به آب برسم یا حتی ممکن است همان موقع رهگذری پیدایش شود و جرعه ای آب به من ببخشد.

باید مسیرهایی را که می پیمایم، و هرآن چیزی را که فرامی‌گیرم و یا عزم تجربه اش را دارم ثبت کنم. باید تک تک چیزها را در دفترچه یادداشت خود بنویسم.

دلم می خواهد تا تمام مسیر را باهم بپیماییم بدون اینکه به هم لم بدهیم و یا اینکه بارهایمان را فقط در یک کوله پشتی خالی کنیم و نوبتی جورش را بکشیم. ترجیح می دهم هرکسی مستقل کوله خود را به دوش بکشد. هرچند که ممکن است در مسیر نگاهمان به هم بخورد و اختیارمان از کف برود و دیگرعنان خود را هم به هم بدهیم.

رویا| کوتاه-نوشته‌ای با خود

رویای خود را در سالیان پیش گم گرده بودم
سالهاست که در پی آن هستم
گاهی فکر می‌کنم شاید اصلا رویایی نبوده است
اصلا شاید رویایی وجود ندارد.
و شاید تا کنون به‌دنبال پوچ دویده‌ام
.
امشب اما
آسمان زیباست
آسمان باز هم زیباست
آسمان همیشه زیباست
او مرا یاد رویایم می‌اندازد
به همان اندازه تازگی دارد
و به همان اندازه زل‌زدن بهش خستگی را از تن بیرون می‌کند.
و به همان اندازه نیز دست نیافتنی است
.
به گمانم رویای من در واژه ها نیست
شاید رویای من هنوز خلق نشده است
و یا اگر خلق شده هنوز کشف نشده است
.
رویای من هربار از ناامیدی خاکستر می‌شود اما از خاکسترش جانی دوباره می‌روید‌.
رویای من یک ققنوس است.
او هرگز تمام نمی شود.
او از دل هر تمام‌شدنی جانی دوباره را آغاز می‌کند.
.
رویای من هرچه که هست، باید از جنس زیبایی‌ها باشد.
شاید رویای من تمام زیبایی‌هایی است که قلبم آنها را نمی‌بیند.
کاش چشمان ما روی قلبمان بود.
.

*******

مدت زمانی است که از این شاخه به آن شاخه می پرم.

چیزی را گم کرده ام. نمی دانم چیست

اما می دانم یک جای کار ایراد دارد. یک ناهماهنگی غریبی وجود دارد. چیزی سرجایش نیست.

نمی دانم شاید این ناهماهنگی تنها متعلق به من نیست.

شاید متعلق به من و تمام کسانی است که رویای خود را گم کرده اند.

فریاد هایی می شنوم. من هم فریاد میزنم.

این فریادها از درون بر می خیزد. فریاد درون شاید در محدوده شنوایی گوش نباشد، اما قلب صدای آن را به وضوح می شنود.

داستان کبوتر سپاسگزاری

داستان کوتاه – کبوتر | رسیدن به رویا با سپاسگزاری در شرایط نامطلوب

کبوتر

تازه بال‌های او را چیده بودند. برایش همه چیز تازگی داشت. بیست‌ودو کبوتر دیگر در آنجا زندگی می‌کرد.

در یک خانه روستایی و ساده.

هیچ چیزی کم نبود. آب، دانه، لانه‌ای امن ودوستانی شاد.

……

اما او آسمان را که می‌دید حسابی هوا برش می‌داشت تا بپرد.

کبوتر ناچار باید منتظر می‌ماند تا پرهایش رشد کند و باید مراقب می‌بود تا آن زمان رویایش را فراموش نکند.

…..

کبوترهای دیگر شاد بودند. آن‌ها با شادی آب و دانه می‌خوردند. آن‌ها به‌راحتی با بال‌های خود به آسمان پر می‌کشیدند. اما هرگز به دوردست‌ها سفر نمی‌کردند.

…..

کسی چه می‌دانست. شاید آن‌ها هم روزی بالشان چیده شده بود و هر بار که رویای پرواز در سر می‌پروراندند دوباره و دوباره بال‌هایشان چیده می‌شد تا روزی که رؤیای خود را فراموش کردند و یا شاید تصمیم گرفتند دیگر آن را فراموش کنند.

شاید آن‌ها می‌دانستند اگر رؤیایی در سر داشته باشند بالشان چیده خواهد شد.

…..

اما کبوتر تصمیم خود را گرفت. تصمیمی، کمی خطرناک و بی‌بازگشت. او تصمیم گرفته بود قبل از آنکه بال‌هایش به‌اندازه کافی رشد کنند و دوباره چیده شوند، خانه را ترک کند.

 

یک روز صبح

از ‌لای درب خانه که کمی نیمه بازمانده بود خود را به بیرون از خانه کشاند.

درست کمی آن‌طرف‌تر رو به رویش، موجودی با چهار دست و پا روی زمین در کنار دیوار خانه همسایه ایستاده بود. میومیوکنان تن خود را به دیوار خانه می‌سایید و خمیازه می‌کشید. از دندان‌ها و دست‌وپاهایش مشخص بود موجودی قدرتمند و خطرناک است.

زندگی بیرون از خانه آن‌قدرها هم که فکر می‌کرد ساده نبود. بیرون از خانه آن‌قدرها که انتظارش را داشت زیبا نبود.

بدون آنکه بیشتر فکر کند و بی‌معطلی از همان لای نیمه‌بازِ در فوراً به خانه برگشت.

…..

نفس تازه‌ای کشید حداقل از خطر آن موجود در امان مانده بود؛ خمیازه که می‌کشید دندان‌های نیش بلندش برق می‌زد .

…..

در دلش احساس سبکی عجیبی همراه با سپاسگزاری بود، او دیگر می‌دانست خانه‌ای امن دارد و صاحب‌خانه‌ای که از آن‌ها به‌خوبی محافظت می‌کند.

او می‌دانست در آن خانه، لانه‌ای زیبا دارد که شب‌ها با خیال راحت و بدون ترس از چنگ و دندان موجودات دیگر می‌تواند تا صبح طلوع با خیال آسوده بخوابد.

…..

کبوتر در خانه چند روزی با شادی و سپاسگزاری گذراند. او هنوز بال‌هایش برای پرواز مناسب نبود.

هر بار که آسمان را می‌دید، شادیِ قلبش دوباره به بی‌قراری تبدیل می‌شد.

 وسعت آسمان برایش وسوسه‌انگیز بود. نمی‌توانست قبول کند بال داشته باشد اما تمام آسمان را فتح نکند.

…..

درب خانه که گاهی نیمه‌باز می‌ماند، هر بار وسوسه دوباره فرار را در ذهنش تازه می‌کرد و به یادآوردن برق دندان نیش گربه وقتی خمیازه می‌کشید او را هنوز قدمی برنداشته همان‌جا منصرف می‌کرد.

…..

کبوتر حتی غمگین‌تر از قبل شده بود. می‌دانست خارج از خانه‌اش چه خبر است.. موجودات خطرناک، ماندن بدون خانه و شاید غذا، تنها خوبی‌اش آسمان وسیعی بود که دلش می‌خواست تا انتهایش پرواز کند.

…..

 او مانند قبل به دنبال غذا نمی‌رفت. می‌خواست بدنش را به‌سختی عادت دهد.

یک روز دوباره تصمیم خود را گرفت و از لای همان در خود را به بیرون از خانه رساند.

از یادآوردن برق تیزی دندان گربه دلش به تپش افتاد. پایش را آهسته به سمت عقب برداشت. شاید می‌خواست برگردد. نسیمی که می‌وزید شتاب گرفت و در، محکم به هم کوبید.

او تنها در بیرون از خانه ماند. با کوچه‌ای که معلوم نبود انتهایش کجاست و بال‌هایی چیده شده که توان پریدن نداشت. گربه‌ای که هر لحظه امکان داشت سروکله‌اش پیدا شود و او را به‌عنوان یک وعده غذاییِ خود ببلعد.

…..

باید جایی برای مخفی شدن پیدا می‌کرد. صاحب‌خانه همیشه سر ظهر وقت ناهار به خانه می‌آمد و برای آن‌ها هم دانه می‌انداخت. می‌دانست نباید صاحب‌خانه متوجه فرار او شود امکان دارد بازهم بالاهایش را کوتاه‌تر کند.

…..

او دیگر می‌دانست کبوترهای دیگر حق داشتند از خانه دور نشوند آن‌ها می‌دانستند خانه بهترین و امن‌ترین جای دنیاست.

اگر او مانند دیگر کبوترها خوشحال نبود. برای این بود که زندگی و سپاسگزاری را یاد نگرفته بود. او شادی با داشته‌هایش را نیاموخته بود.

همان‌جا برای بار آخر تصمیم گرفت در آن خانه بماند. زیبایی‌های آن خانه کوچک را کشف کند. صبر کند تا بال‌هایش رشد کند و سپس روزها در آسمان بالای خانه پرواز کند و شب‌ها در همان خانه امن خود بخوابد.

…..

صاحب‌خانه مثل همیشه، ظهر بازگشت تا غذایی بخورد و استراحتی کند.

اوهمیشه در را باز نگه می‌داشت.

خانه‌های آن‌جا عجیب بود. هیچ‌کس درب خانه‌ها را نمی‌بست و خطری هیچ‌کس را درون خانه‌اش تهدید نمی‌کرد.

…..
…..

کبوتر پس از آن روز صبورتر شد. او کم‌کم زیبایی‌های آن خانه را پیدا کرد.

او یاد گرفت که چطور در تمام لحظاتش و برای زیبایی‌ها شکرگزار باشد. اما رؤیای خود را هرگز فراموش نکند.

او دلش می‌خواست تمام آسمان را پرواز کند.

کبوتر رؤیای خود را در قلبش نگه داشت بدون آنکه مانند گذشته غمگین باشد، یاد گرفته بود چگونه به دنبال بهترین راهی باشد تا جهان را و زیبایی‌هایش را بیشتر احساس کند. اصلاً باید از همان خانه زیبابینی و پرواز کردن را یاد می‌گرفت.

…..

…..

یک روز که مانند تمام روزهای دیگر بود.  گروهی از کبوتران وحشی روی بام خانه نشستند.

کبوتر اگرچه دیگر درونی آرام داشت اما هنوز دیدن تازه‌ها او را شگفت‌زده می‌کرد. با گروه جدیدِ نشسته بر بام خیلی زود ارتباط گرفت. کبوتر حسابی با آن‌ها دوست شده بود.

…..

کبوتران وحشی نمی‌توانستند خیلی آنجا بمانند. باید قبل از اینکه صاحب‌ِ خانه برسد هرچه سریع‌تر آنجا را ترک می‌کردند.

آن خانه ممکن بود برایشان خطرناک باشد.

آن‌ها از زندگی درون خانه و یکجا ماندن می‌ترسیدند. آن‌ها در پرواز احساس امنیت و شادی بیشتری می‌دیدند.

…..

ولی برای تمامشان هم این‌گونه نبود. همان‌طور که کبوتر دلش می‌خواست تمام آسمان را پرواز کند و آزاد باشد؛ در آن گروه هم کبوترهایی از سفر بی‌پایان خود خسته شده بودند. از گرسنگی‌هایی که ممکن بود در طول سفر تحمل کنند. از عدم امنیتی که گاهی احساس می‌کردند.

آن‌ها با زبان بغ‌بغویشان چندساعتی کنار هم نشستند. باهم
صحبت کردند و با زندگی هم آشنا شدند
.

…..

کبوتر دلش خواست با جهان آن‌ها همراه شود. لحظه خداحافظی تصمیم گرفت برای همیشه از خانه خود برود . او همیشه عاشق سفر بود و باید رؤیایش را دنبال می‌کرد.

خوبی‌اش این بود که دیگر تنها نبود و می‌توانست از تجربه و همراهی کبوتران وحشی سود ببرد.

..

در برابر، چندی از کبوتران وحشی تصمیم گرفتند که برای همیشه گروهشان را رها کنند و باقی عمر را در خانه‌ای کوچک اما آرام بگذرانند.

 

فانوس

داستان فانوس

چشمانش را باز کرد.
امروز روزی متفاوت بود.
قلبش شدیدتر میزد.
دیگر هذیان‌های صبحگاهی نبودند که به سویش شتابان می‌آمدند،
واقعیت‌ها بودند که چون شبح‌های رقصنده‌ی تاریکی‌های متروکه به گِردش جشن به پاکرده بودند.

*

آب دهان خود را قورت داد.
چشم‌هایش به اضطرابِ قلب بی‌قرارش می‌تپید.
با سستی‌ای که به بندبندِ وجودش تار بسته بود به هر سختی بود از جای برخاست.
ساعتش را نگاه کرد، ظهر بود.
کامپیوتر را روشن کرد.
فوراً برای وصول طلب‌هایش پیغام گذاشت
 شتابان به سمت آب رفت.

*

 آب را به دست و روی خود زد؛
به امید اینکه از کابوس خود بیدار شود.
لبخندی زد، قلبش دوباره تپید،
پاهایش سست‌ شده بود.
خبری از پاسخ پیغام‌ها نبود.
کارش هم دیگر رونقی نداشت.
یارش هم در دور دست‌های سرزمینی دیگر چشم به راه قدم‌زدن‌های عاشقانه در کوچه‌های خوشبختی‌شان بود.

*

آب نتوانست افکارش را بشوید.

 زانوهایش او را محکم به زمین کوبید، آنها در برابر قدرت تارهای تنیده‌ی بیوه‌ی سیاهِ حقیقت به دورشان شکست خورده بودند و ناتوان نقش بر زمین افتادند.

دیگر امید هم آنچنان نوری نداشت.
قهقهه‌ی مستیِ شبح‌ها تمام اتاقِ کوچکش را پر کرده بود، او آتشِ وسطِ رقص‌هایشان شده بود و آنها پای‌کوبان به گردش می‌چرخیدند.

*

امید اما، با فانوسی شکسته در دستش، ناتوان و نقش بر زمین در کنجی از اتاقش که فرسنگ‌ها از کنج‌های دیگرِ آن اتاقِ کوچک دور بود، به دور از همهمه‌ی مستِ شبح‌های اطراف با صدایی که رو به خاموشی بود، فریاد می‌زد:

«من هنوز زنده ام، هنوز نفس‌هایم صدایت می‌کند،
هنوز شعله این فانوس گرم است».

*

او باید امید را نجات می‌داد.

آخرین نیرویش را به زانوهایش بخشید، با تمام تقلای خود برخاست، جشن شبح‌ها را کنار زد، به سمت امید دوید.

*

امید اما نقشِ زمین چشم‌های خود را بسته بود؛ به گمان می‌رسید دیگر نفس نمی‌کشد؛ اما شعله‌ی فانوسی شکسته در دستانش هنوز سوسو می‌زد.

*

فانوس را برداشت.

باید راه امید را ادامه می‌داد‌. او باید از تنها روشناییِ اتاق تاریک محافظت می‌کرد؛ قبل از آن‌که آنها هم با تاریکی، متروکه شوند و تا ابدی نامعلوم گرفتار مستیِ شرابِ سیاهِ شبح‌ها شوند.

*

او خودش باید راه بیرون را پیدا می‌کرد. آخر، روشناییِ خورشید در آنجا بود؛
باید نور را به اتاق می‌کشاند.
امید با نور زندگی می‌کرد. تنها نور است که در رگ‌های امید، جان را جاری می‌کند؛

*
باید امید را نجات می‌داد.

حتی شبح‌های مست در تاریکی به امید زندگی نشسته بودند، آنها سالها بود که در انتظار نور بودند و هنوز در دست خود فانوسی شکسته و خاموش داشتند.
آنها “امید” داشتند که روزی نور با گرمی‌اش فانوس‌هایشان را شعله ور کند و رگ‌هایشان را روشن از زندگی.

ساحل عشق

داستان ساحل

خورشید گونه‌هایش را نوازش کرد.چشمانش را گشود. او به پنجره فکر می‌کرد: «پنجره را دوست دارم اگر پنجره نبود روزها دیرتر بیدار می‌شدم، شاید هم شب‌ها بیدار می‌شدم».

هذیان‌های صبحگاهی هرکدام گرفتار در سیل افکار به سویش می‌آمدند.

او باید انتخاب می کرد، عشق را یا غرولند را.

عشق را یا نگرانی را.

عشق را یا تردید را.

عشق را یا خشمش به افزایش نرخ دلار و حجاب اجباری و سینه تنگ را.

او باید انتخاب می‌کرد عشق را یا ترس را.

او فقط می‌توانست یکی را از میان طوفان به ساحل بکشاند.

شاید هم فقط یکی از آنها می توانست او را به ساحل برساند. شاید او خود غرق‌شده در آن سیل بود و نجاتگر کسی دیگر.

 دستش را دراز کرد.

در طوفان سهمگین با تمام نیرویی که در توان داشت عشق را از دل امواج بیرون کشید و آن را با تمام سنگینی‌اش به ساحل کشانید.

هردو کنار ساحل نفس‌زنان دراز کشیدند. خورشید به‌سوی آنها می‌وزید. قلب‌هایشان می‌خندید. برق چشمانشان بهم دوخته شد.

آنها اولین بوسه خود را کنار ساحل کشانیدند. آسمان جرقه‌ای زد. جهان در چشمان آنها شکل گرفت و هستی آغاز شد.

شراب‌های دانه‌شده از دستان عشق می‌بارید. او آنها را با عشق دانه کرده بود.

آنها را بویید و آواز هستی‌اش را نواخت.

مقاومت ذهن

مقاومت ذهن بومیان امریکا در برابر حقیقت کشتی


آن‌قدر با نگاه بدبینانه دنیا را دیده بودم. آن‌قدر دروغ شنیده بودم
و شاید آنقدر دروغ گفته بودم که دیدن یک انسان راستگو و درستکار می‌توانست برای ذهن من به اندازه همان زمانی عجیب‌وغریب باشد که بومیان اولیه قاره امریکا برای اولین بار کشتی را دیدند.
(کشتی کریستف کلمب یا کشتی‌های هر کاپیتان دیگری که قاره امریکا را پیداکرده بود).

 

واقعیت چیست؟

گاهی اوقات چیزی را آنقدر عمیق باور کرده‌ایم.
آنقدر آن را تجربه کرده‌ایم که برای ما واقعیت زندگی‌مان شده است.
اگر بخواهیم برای ثانیه‌ای هم شده مخالف آن فکر کنیم با مقاومت ذهن (جنگ ذهنی) خود روبه‌رو می‌شویم.

ذهن ما اجازه نخواهد داد چیزی خلاف واقعیت کنونیِ پذیرفته‌شده‌اش را بپذیرد؛ همان‌طور که بومیان اولیه قاره امریکا نیز تا مدت‌ها متوجه حضور کشتی (کشتی‌ها) در اقیانوس نشدند.

دیدن نشانه‌هایی در آب مثل تغییر درحرکت موج‌ها (واقعیت‌های قابل‌پذیرش برای ذهن بومیان) و… توجه آن‌ها را جلب کرد. آن‌ها متوجه تغییراتی در اطراف خود شده بودند.

دنبال‌کردن نشانه‌ها و تفکر و جست‌وجو برای یافتن پاسخ پرسش‌های ذهنی‌شان سبب شد تا آن‌ها موفق به کشف کشتی‌ها شدند و یا قادر شدند کشتی‌ها را ببینند.

شاید اگر در ابتدا نشانه‌های اولیه را نمی‌دیدند هیچ‌وقت کشتی‌ها را نیز نمی‌دیدند.

 

حق مطلب

نمی‌دانم حق مطلب را ادا کرده‌ام یا خیر.
سخن از تاریخ حساسیت خود را دارد. من هم تاریخ‌شناس و تاریخ پرداز نیستم.
حق مطلب من موضوعی در خصوص ذهن است.
حق مطلب من حتی قرار نیست چیزی حق و قابل‌اثبات باشد.
حق این مطلب صرفاً بیان نظریه‌ای در مورد ذهن است.

 

معرفی فیلم

اولین باری که داستان کشف شدن کشتی توسط بومیان را شنیدم بسیار حیرت‌زده شدم.
من این داستان را از زبان فیلمی داستانی و مستند شنیدم.
به‌خصوص که صراحتاً بیان می‌کرد بومیان نمی‌توانستند و قادر نبودند در ابتدا آن کشتی را ببینند.
این فیلم را ادمین مهربان و محترم پیچ گران‌بهای من به هر چیز که بخوام می‌رسم معرفی کرده بود.
بهترین هدیه‌ای که در پست‌های آخر به دنبال‌کنندگان خود هدیه داد.
امیدوارم ادمین‌جان هر جا هست شاد و سلامت باشد. امیدوارم دوباره فعالیت‌های ارزنده خود را ادامه دهد.
شاید هم گوشه‌ای دیگر از دنیا در حال تولید محتوای ارزشمند خود است و من از آن بی‌خبرم.

 

WHAT THE BLEEP DO WE KNOW (ترجمه خودم: و چه می‌دانیم بییپ چیست 🙂 عنوان همان فیلم سینمایی بود که بیان کردم.
داستان از زنی به نام آماندا آغاز می‌شود که در سفرِ خود آگاهی‌های نابی در مورد قوانین هستی و حتی عملکرد بدن به دست می‌آورد.


یاد می‌گیرد تا به کمک آن‌ها زندگی خود را توسعه دهد.
روابط شخصی‌اش را بهبود بخشد و البته مسئله مهم پیش روی خود یعنی خیانت نامزدش را حل کند.

این فیلم به بیان نظریه‌ها و آزمایش‌های بسیار و محبوبی چون تغییر شکل مولکول آب در برابر کلمات و احساسات و یا گفت‌وگو درباره ناپدیدشدن پروتون و شرح آزمایشِ خاصیت موجی و ذره‌ای الکترون می‌پردازد.

حضور دانشمندان حوزه های مختلف از جمله دکتر جو دیسپنزا به مفاهیم و موضوعات بیان شده رسمیت و اعتبار بیشتری می بخشد. 

 

کشف قاره امریکا

هیچ‌چیز در این فیلم از قلم نیفتاده بود، حتی داستان کشف قاره امریکا؛
هنگامی‌که کشتی کاشف به سمت قاره امریکا نزدیک می‌شد، بومیان توانایی دیدن آن کشتی را نداشتند.
چراکه در ذهن آن‌ها تصوری از کشتی وجود نداشت.
بومیان کم‌کم متوجه تحرکاتی در آب‌ها شدند. آن‌ها تا پیش از نزدیک شدن بیش‌ازحد به وجود کشتی پی نبرده بودند.
حتماً این کشتی توسط کنجکاوترین و پیگیرترین بومی کشف‌شده است.

بومیان کشتی را کشف کردند.

 

می‌دانم اما نمی‌دانم

(در این مقاله نام کریستف کلمب را به‌دلیل وجود نظریه‌ها و فرضیه‌های مختلف و متعدد تاریخی به کار نبرده‌ام)

دراینجا هدف من نوشتن درباره مقاومت اولیه ذهن ما در برخورد با مفاهیم جدید است.

 

هدف من از نوشتن این مطلب بیان حقایقی از تاریخ نیست.

هدف من حتی اثبات درستی این فرضیه و یا بحث درباره این نظریه‌ نیست که بیان می‌کند چشم فقط قادر است چیزهایی را ببیند که ذهن باور کرده است.


البته خودم به این جمله اعتقاد نسبتاً کامل دارم حتی اگر تمام دنیا بگوید دروغ است.
به‌هرحال نوشتن همیشه مسئولیت خود را دارد.

 

توانایی ذهن

توانایی‌های ذهن، ما را شگفت‌زده می‌کند.

هنوز در برابر بسیاری از واقعیت‌ها مقاومت می‌کنیم. نمی‌خواهیم آن‌ها را بپذیریم.
به‌هرحال این هم بخشی از روند هستی است که در کنار معایب، مزایای بسیارِ خود را هم دارد.
پذیرش واقعیت جدید نیاز به تکامل دارد.

 

مقاومت ذهن

من فکر می‌کنم مقاومت ذهنی به‌مرورزمان در برابر تمام مسائل کم‌تر و کم‌تر می‌شود.
در مقابل، با کم‌شدن مقاومت ذهنی رشد و پیشرفت بشریت سریع‌تر و سریع‌تر می‌شود.
نمودار زمانیِ پیشرفت و تکامل جهان شکل تصاعدی به خود می‌گیرد.
آن روز که مقاومت ذهنی و مفهوم زمان برداشته شود غوغایی به پا می‌شود!

 

انتظارنامه

امروز از ذهن خود انتظار کشف مفهوم حقیقی زمان را ندارم ونمی خواهم به تحلیل قوانین کشف‌شده و نشده هستی بپردازد.

امروز فقط از ذهن خود می‌خواهم باور کند دنیا جای زیباتری هم می‌تواند باشد.
انسان‌ها می‌توانند مهربان‌تر ازآنچه تصور می‌کند باشند.
صلح برقرارتر هم می‌شود بشود.
می‌تواند مرزها کمرنگ‌تر شوند و لبخندها زیباتر.

نوشتن و نویسندگی write

نوشتن برای چه؟ | می‌خواهم ننویسم اما دیگر نمی‌توانم ننویسم

سخنی کوتاه: می‌خواهم ننویسم اما دیگر نمی‌توانم ننویسم.

«هرکسی باید مسیر علایق خود را دنبال کند. اما لازم است قبل از آن به شناخت حقیقی و درستی از خود برسد. شناخت گاهی مستلزم تجربه است. نوشتن و نویسندگی می‌تواند به شناخت خود واقعی و علایقمان کمک کند».

 

 

داستان من

صبح امروز آفتاب رنگ دیگری بود. چشم‌هایم را که باز کردم، اولین چیزی که توجه مرا به خودش گرفت عروسک‌های جغد نمدی بود. آنها را یکی از دوستانم برایم بافته بود. هدیه زیبای تولدم بود.

 

 

راستش را بخواهی من هیچ‌ وقت عروسک نبافته‌ام. البته هیچ وقت به آن صورت عروسک هم نخریده‌ام. گویا کودک درونم به اندازه کافی کودکی نکرده است یا به اندازه کافی دختربچه نبوده است.

 

شاید هم به اندازه کافی آزادی نداشته است. شاید تحت تاثیر جامعه اطرافش عروسک و عروسک‌بازی را لوس و بی‌معنی دانسته است. هرچه بود ظلم بزرگی نسبت به او احساس کردم. تصمیم گرفتم دیگر ننویسم و فقط به او بپردازم. او را کشف کنم و به خواسته‌هایش اهمیت دهم.

 

نمی‌خواهم فرد مفیدی برای جامعه باشم اما می‌خواهم برای کودک درونم، برای خودم بهترین فرد باشم. هر آنچه را دوست دارد؛ هرآنچه را که واقعا دوست دارم به خودم هدیه دهم.

نوشتن تنها و اولین چیزی بود که نظرم را جلب کرد. احساس کردم باید بنویسم. باید از کودک درونم و زیبایی‌ها و شیطنت‌ها و کودکی‌هایش بنویسم. اما قول داده‌ام با او بازی کنم. او را در آغوش بگیرم و به او بگویم زندگی او زندگی من است و هردوی ما یکی هستیم.

شادی او شادی من است.

از او می‌خواهم تا مرا با خود حقیقی و علایق واقعی‌ام آشنا کند. می‌خواهم همراه او سفر شناخت خودم را آغاز کنم.

 

آغاز سفر درون

او کاغذ و مدادرنگیش را برمی‌دارد. کنار دستم نشسته، نقاشیِ زیبا اما نامعلوم کودکانه‌اش را رسم می‌کند. با شوق فراوان به نوشته‌ها و نوشتن‌های من لبخند می‌زند. به گمانم نقاشی دوست دارد و یا شاید هم نوشتن را.

 

شناخت خود

خوشحالم که نوشتن را آغاز کرده‌ام. یا بهتر است بگویم نوشتن را به‌صورت جدی‌تری دنبال کرده‌ام.

اولین قدم عملی من در جهت شناخت خود و علایقم از نوشتن آغاز شد. از همان روزی که از خدای درونم نشانه‌ای خواستم. آن روز اولین کلمه‌ای که توجه مرا جلب کرد ” داستان‌نویسی” بود. 

به دنبال همین نشانه بود که با وب سایت استاد عزیزم شاهین کلانتری آشنا شدم. دنبال‌کردن مطالب و شرکت در دوره پرکاری و پولسازی در خانه سبب شد تا نوشتن از چرایی هایم را یک به یک آغاز کنم. 

نوشتن از چرایی‌ها(۲) و همین‌طور شروع نوشتن از خودم و دغدغه‌هایم آغازی است تا به شناخت روشن‌تری از اهداف و علایق واقعی خود دست یابم.

 

روش حل مشکل بدون استرس

داستان کوتاه باغ شاه‌توت| روش مواجهه و حل مشکل بدون استرس

لی‌لی خسته و ناامید زیر درخت شاه‌توت نشست، به تنه درخت تکیه داد، چشم‌هایش را بست، دلش می‌خواست در این لحظه با تمام هستی یکی شود، دلش می‌خواست در این لحظه پروانه ای شود و به سراسر آن دشت زیبا پر بکشد.

پروانه‌ای آرام بر بینی لی‌لی نشست. پروانه می خواست دقیقا به چشمان او زل بزند: لیلی دلیل غمگینی هایت را پیدا کن. ببین ماجرا از کجا شروع شد؟ این غصه ها، این خستگی ها و کلافگی ها؟

لیلی با کمی مکث به سوال های پروانه فکر کرد و گفت: از همان صبح لعنتی که چشم هایم را باز کردم. از همان صبح لعنتی از همان لحظه ای که بدهی هایم را یادم آورد. از همان لحظه ای که مشکلات پیش رویم را دیدم. همه چیز از همین صبح شروع شد.

پروانه تبسمی زد و پلکی نازک کرد: لیلی تو قدم های خیلی بزرگ و سریعی برداشتی. لازم است کمی سرزنش ات کنم. تو خیلی سریع دویدی و حالا به نفس افتاده ای.

حالا هم دیر نشده است. همه چیز را رها کن و شروع کن و با قدم های آهسته گام بردار و صبورانه از مسیر لذت ببر.

شاید درست هنگامی که در مسیر آهسته و صبورانه قدم می زدی و از طبیعت دشت لذت می بردی، راه کار یکی از همان مشکلاتی که می گویی کلافه ات کرده را هم دیدی.

لیلی کم کم داشت چشم هایش را باز می کرد. خواب کوتاه اما عمیقی بود. گویا تمام خستگی را از جسم و روحش با خود برده بود. همین که می خواست به مشکلات پیش رویش فکر کند و دوباره کلافه شود یاد حرف های پروانه افتاد. باید آهسته و صبورانه قدم بردارم و از مسیر لذت ببرم.

لیلی با لبخند شکاکانه ای چشم هایش را باز کرد. پروانه از روی بینی لیلی پر کشید تا در دشت، سفر صبورانه و زیبایش را ادامه دهد.

 

گاهی اوقات بدون اینکه دلیلش را بدانیم احساس می کنیم حالمان آنقدر که باید خوب باشد خوب نیست. به اندازه کافی شاد نیستیم. چنین هنگامی، اگر خوب دقیق شویم می توانیم علت حال ناشاد خود را بیابیم.

این حال ناخوب ممکن است هر دلیلی داشته باشد.

ممکن است سر منشا آن یک اضطراب و نگرانی در مورد یک رخداد احتمالی باشد. ممکن است اتفاقی ناخوشایند سبب شده باشد تا باقی روز را هم در کسالت و حس ناخوشایند سپری کنیم.

در این زمان بهتر است ریشه را بیابیم. ریشه درمانی بهتر از مرهم درمانی است.

مشکلی که ریشه و اساس آن شناسایی شود و به‌صورت اصولی رفع گردد بسیار بهتر از زخمی است که با خودفریبی مرهمی موقت بر روی آن قرار دهیم.

پس از شناسایی ریشه و علت نگرانی‌مان، درمان انتخابی باید به گونه‌ای باشد که سبب ایجاد باورهای درست شود. هیچ راه حلی بهتر از باورسازی مناسب وجود ندارد. ایجاد باور درست تنها درمان شناخته‌شدهِ موثر است.

باورسازی برخلاف ظاهر پیچیده‌ای که بخود گرفته، بسیار آسان‌تر و شیرین‌تر از تصورمان است. یکی از روش‌های بسیار خوب باورسازی، منطقی‌سازی برای ذهن است. منطقی‌سازی با بیان حقایق متضاد، نمونه‌های حقیقی و البته ملموسِ خلاف باورهای نادرست و پیشین‌مان را به ما نشان می‌دهد.

برای استفاده از روش منظقی‌سازی ذهنی به منظور ایجاد باورهای درستِ جایگزین، کافی است همان اتفاق یا ترس و یا نگرانی که سبب شده حالِ روزمان را خراب کند را بیابیم. در واقع ابتدا لازم است علت حال بد خود را بیابیم و سپس با نشان دادن واقعیت هایی مخالف آن اتفاق، هم حال خود را بهبود بخشیم و احساس خوب را در خود ایجاد نماییم و هم اینکه با نشان دادن شرایط حقیقی و مطلوب، باورهای مثبتی را جایگزین کنیم.

 

در این داستان همانطور که مشهود است یک گرفتاری برای لیلی پیش آمده است، به نظر می آید گره مالی در کار باشد، او از بدهی صحبت کرده است. او اضطراب دارد تا مشکلاتش حل نشود. به درخت شاه توت پناه آورده تا حال او را بهتر کند که در همان حال به خواب کوتاه ولی عمیقی می رود.

پروانه در عالم خواب و بیداری بر روی بینی لی‌لی نشسته و با او سخن می گوید. به او یاداوری می‌کند که در این مسیر زیاده‌روی کرده و اکنون دچار بدهی‌هایی شده است (رویارویی و پذیرش واقعیت کنونی و مسئولیت آن).

سپس پروانه به او یادآوری می‌کند که هیچ وقت برای شروع و جبران دیر نیست (ایجاد انگیزه و امید).

سپس از او می خواهد تا در مسیر زندگی با تماشای زیبایی‌های اطراف، قدم‌‌‌های کوچک و آهسته بردارد و راه‌حل مسائل پیش‌روی خود را در همان قدم‌های کوچک و زیبایی‌های اطرافش ببیند (ارائه راه‌کار عملی).

 

اما من اگر جای پروانه بودم موضوعی دیگر را نیز به لیلی یادآوری می کردم؛ موفقیت‌ها و حل مسائل قبلی‌اش را یک به یک یادش می‌آوردم. او بارها شرایط مشابهی داشته که آنها را با موفقیت حل کرده است.

لی‌لی توانایی‌ها و مهارت‌های زیادی دارد اما گاهی آنها را فراموش می‌کند. اگر اراده کند خیلی سریع می‌تواند مثل “فلان” روزخاص که پس از جدیدت و تصمیم‌گیری درست، با یادآوردن توانایی خود مشتری خیلی خوبی سر راه او قرار گرفت. او دوباره با یاداوری توانایی‌هایش و تصمیم‌گیری جدی دوباره برای استفاده از توان و ظرفیت وجودی و استعدادها و مهارت‌هایش به راحتی می‌تواند این مساله را نیز حل کند.

 

همچنین در جواب اضطراب‌هایش، تغییر و بهبود شخصیتش را به او یاداوری می‌کردم که موجب شده نتایج بهتری را تا به الان برای خود رقم بزند؛ او حتی در کتابخوانی هم پیشرفت کرده و کتاب‌هایش را کاملاً می‌خواند و برنامه‌هایش را با موفقیت به سرانجام می‌رساند. او برنامه‌هایش را طبق پیش بینی و خواسته‌اش پیش می‌برد، در برنامه‌ریزی‌هایش بسیار منظم‌تر شده و البته به هرچیزی که بخواهد می رسد. او نسبت به گذشته خود شخصیت با اعتمادبنفس و قوی پیدا کرده است که باید قدرش را بداند.

با یاداوری خاطراتش به او یاداوری می کنم که قبلا توانسته از پس چنین مشکلاتی حتی دشوارتر به راحتی بر بیاید، پس این بار نیز به‌مانند قبل و حتی تواناتر از گذشته توانایی‌اش را دارد.

 

به خاطر آوردن و بیان مثال‌های موفقیت فردی و خاطرات آن نه تنها موجب کاهش ترس‌ها و نگرانی‌ها و اضطراب‌های ما می شود، چه بسا با تکرار و مثال‌های بیشتر و واضح تر موجب باورسازی مناسب و ایجاد انگیزه و حسِ قدرت و توانایی، به‌صورت منطقی می‌شود.

هرگونه احساس خوب به‌هنگام یادآوری خاطرات موفق، نشان‌دهنده جوانه‌زدن باورهای درست و قوی است.