بدبینی

چگونه از بدبینی و بدگمانی رها شوم؟

رهایی از بدبینی به نظر غیرممکن می آید. روانشناس نیستم اما آنطور که شنیده‌ام بدبینی سخت درمان است. شاید آنچه از درمان مهم‌تر باشد پذیرش بدبینی است. بسیاری از افراد هرگز متوجه بدبینی خود نمی‌شوند و تمام ذهنیت و گمان‌های بد را واقعیت عینی و موجود می‌دانند.

یکی از دلایل بدبینی ترس‌هایمان است. فرد بدبین بهترین انسان روی زمین است. بدبین‌ها انسان‌های بدی نیستند. بدبین‌ها می‌خواهند از خود و یا عزیزانشان در برابر تمام آسیب‌های احتمالی محافظت کنند. اما همین خیرخواهی آنها منجر می‌شود تا فرصت رشد و پیشرفت و لذت از زندگی و آرامش را از خود و یا دیگران سلب کنند.

 

درمان بدبینی

احتمالاً بهترین راه مراجعه به یک روانشناس یا نیروی متخصص است. آنچه من در اینجا می‌نویسم بیان تجربیات و راهکارهایی است که برای خود به کاربرده‌ام و آنها را در اینجا به ثبت می‌رسانم. یک جمله همیشه مرا قلقلک می‌دهد تا نوشته‌هایم را انتشار دهم. «اگر راهکاری هرچند غیرمعقول برای تو (یک نفر) مفید بوده احتمالاً می‌تواند برای فرد دیگری در این جهان نیز راهگشا باشد. امید که همین گونه باشد».

پیش‌تر در پارانویای خوشبینی، بدبین و خوشبین درون خود را یافتم_ بخشی از سفری به اعماق خاطرات کودکی‌ام_ که مرا با خیلی از حقایق زندگیم آشنا کرد و به شناخت بهتری از خود رساند، اما همچنان به موضوعات بسیاری در زندگی خصوصی خود که درستی و صداقتشان برایم روشن بود بی اعتماد بودم  و بر آن شدم تا در این باره بیشتر بنویسم.

*

صادقانه بگویم نمی‌توانستم درستی را ببینم و تشخیص دهم.

کسی که نتواند بدبینی خود را کنترل کند همانقدر در برابر خوشبینی نیز ضعیف عمل می‌کند. به عبارتی یا از این سوی بام می‌افتد یا از سویی دیگرش.

شخصی که نتواند تشخیص دهد حقیقت کدام است غالباً از روی شانس انتخاب می‌کند. به همین دلیل گاهی بسیار محتاطانه و محافظه کارانه عمل می کند و گاهی در برخورد با موقعیت‌های پرخطر به‌شدت ریسک می‌کند.

درون او چون دریایی طوفانی است که امواج سهمگین آن، هدایت کشتی را سخت می‌کند. و گاهی کنترل سکان از دست ناخدا (فرد) خارج می‌شود و در ورطه بدبینی و یا خوشبینی افراطی و ناسالم می‌افتد.

*

آنچه که من دریافت کردم باید بدبینی را از هویت خود جدا کنم. تنها درچنین صورتی است که می‌توانم درهنگام مواجهه با موج بدبینی آن را از اصل خویش دور ببینم.

از سرزنش خود دست بردارم و در گرداب احساس گناه گرفتار نشوم. می‌توانم اصل و ذات خود را نظاره کنم. می‌توانم تشخیص دهم این “من” نیستم.

سپس می‌توانم با آرامش بیشتری امواج پرتلاطم وجودم را ببینم و عواطف خود را کنترل کنم و در نهایت تصمیمی فرای قدرتِ ذهنیت مبهم و ناپایدار بگیرم.

کمیک: بدبینی

کمیک بدبینی
کمیک بدبینی‌های آبی

پارانویای خوشبینی (گفتگوهایی ذهنی، الهام گرفته از کتاب نیمه تاریک وجود نوشته دبی فورد)

  1.  

خوشبینی و بدبینی دو روی سکه ی “گمان” هستند. آدم می ماند کدام را انتخاب کند تا حدسش درست از آب در بیاید.

بسیار شده در موقعیتی قرار گرفته ام که ناگزیر در انتخاب اعتماد به خوشبینی و یا اعتماد به شک و بدبینی ام در مانده ام.

از یک رو ممکن است اگر بدبینی را انتخاب کنم راه فرصت ها و نعمت ها به رویم بسته شود.

و از رویی دیگر، خوشبینی محض ممکن است موجب شود بیراهه روم و با انتخاب اشتباه در چاله ای عمیق گرفتار شوم.

  1.  

راستش را بخواهی هنوز خودم هم نمی دانم

شاید نه خوشبینی، محض  اش خوب باشد و نه بدبینی. شاید نگاه کردن به موضوع خوشبینی و بدبینی به شکل دو روی سکه کاملا فرضیه ای اشتباه باشد.

اما احتمالا خوشبینی هرچه باشد بر بدبینی ارجحیت دارد و فواید آن بسیار بیشتر از معایب آن است

۳.

نمی دانم، اما می نویسم تا راه درست را تشخیص دهم و در نهایت راهی را بیابم تا همواره در مسیر درست و آسانی ها قدم بردارم.

  1.  
  2. ۴.

شاید بهتر است نوشتن را از خودم  شروع کنم تا به شناخت بهتری از خودم برسم

شاید بهتر است به گذشته ام برگردم و آن را مرور کنم و خوشبینی لطمه خورده ام را در گوشه ای بیابم و حسابی به تیمار آن بپردازم. راستش را بخواهی اصلا در این مورد خوشبین نیستم و به نظرم خوشبینیِ من هیچ وقت سلامتی کامل خود را بدست نخواهد آورد.

اما حالا که دارم چند کلمه ای می نویسم…

 صدایش را می شنوم

 از گذشته ام مرا صدا می زند.

به گمانم دارد اسمم را فریاد می زند.

خدای من! او دارد داستان زندگی ام را می گوید، امیدوارم

چیزهایی را بر زبان نیاورد که دلم نمی خواهد کسی بداند.

باید سریع تر او را پیدا کنم قبل از این که تمام جهان فریادش را بشنود و اسرار مگویم را جهانی کند.

اصلا بهتر است من هم فریاد بزنم تا صدای من در صدای او گم شود و کسی متوجه فریادهای او نشود.

شاید هم بهتر است همین یک بار  هم که شده به حرف های او گوش دهم.

 حرف های او حرف های من است. صدای او صدای من است و فریادش فریادی از درون من.

 بهتر است طنین صدایش را دنبال کنم، او را زودتر بیابم و به درمان زخم هایش بپردازم. صدایش را از درونم می شنوم که می گوید

 «من در خانواده ای بشدت مقرراتی و شکاک زندگی ام را آغاز کردم. آنها در بدگمانی آنقدر مستعد بودند که حتی به آسمان بالای سرشان هم می توانستند شک کنند.

از دید آنها دیگران همه دروغگو، کلاهبردار، معتاد، روانی، سواستفاده گر، هرزه و …. بودند.

از دید آنها دنیا آنقدر میتوانست خطرناک باشد که ترجیح دادم همان گوشه اتاقم آن را سپری کنم.

دیدن فردی درستکار یا راستگو برای من مثل دیدن یک موجود ماورایی می تواند عجیب و غریب باشد.

اصلا میخواهم راز بزرگی را بگویم …..»

باید من هم تن صدایم را بالا ببرم و کلماتی که می نویسم را فریاد بزنم، بهتر است خودم داستان را ادامه دهم…. اکنون که سی سالی از آغاز زندگی ام می گذرد می توانم به راحتی همه آدم ها را با همان عناوین ذکر شده در بالا دسته بندی کنم

مثلا فلانی دروغ گو است.

به آن یکی بیشتر  می آید که خلافکار باشد.

آن یکی هم جار می زند هرزه است.

راستش را بخواهی با این دسته بندی هایی که تعیین کرده ام هنوز نتوانسته ام یک نفرِ مناسب را پیدا کنم تا در کنار خودم دوست دیگری داشته باشم که او هم انسان پاک و درست و شریفی است.

کسی که بتوانم آن را در دسته افراد سالم قرار دهم.

اصلا برای همین است که تصمیم گرفته ام در گوشه همین اتاقم به عزلت خود ادامه دهم.

هر از چندگاهی هم که هوس قدم زنی در کوچه مان می کنم آدم ناجوری سر راهم سبز می شود که سریع ناچارم او را در یکی از همان دسته بندی های تعیین شده در بالا بایگانی کنم، قبل از اینکه بتواند به من آسیبی برساند.

  1.  

“صدا” دوباره فریاد می زند این بار صدایش از صدای من هم بلند تر است، 

«میخواهم راز بزرگی را بگویم ….

چهار یا پنج ساله بودم که گاهی تمام خانه را زیر و می کردم تا جای واقعی مادرم را پیدا کنم. بله مادرم!

میدانستم موجودی ماورایی مادرم را گوشه ای زندانی کرده و خود را به شکل و شمایل مادر من درآورده تا به جای او زندگی کند؛ من هم همیشه در آشپزخانه و کابینت ها و اتاق خواب به  دنبال مادرم با دستان بسته بودم….»

به گمانم خوشبینی وجودم این رازهای مگو را برای این بیان می کند که از ترس فاش شدن تک تک آن ها تمامِ توانم را برای یافتنش بکار بندم.

برای پیدا کردن او ناچارم از محدوده امنی که تعیین کرده ام پایم را فراتر بگذارم.

نمی شود با نگاه جستجوگر بدبینی به دنبال خوشبینی وجود بود.

وقتش است که تمام این افکار پارانویی و بیمارگونه را یک بار برای همیشه رها کنم و هر بهایی هم شده برایش بپردازم.

وقتش است تمام آن دسته بندی ها را شیفت دیلیت کرده و دسته بندی های جدیدی بسازم. اصلا قول می دهم خلافکارترین و پلیدترین افراد تاریخ را هم در دسته بندی های خوشبینی بچینم.

اما هنوز هم بدبین وجودم را دوست دارم، نمی خواهم او هم لطمه ای بخورد که سالهای دیگر مجبور شوم صدای ناله های او راهم برای یافتنش دنبال کنم.

خوب می دانم بدبینی فقط قصدش مراقبت از من است. اکنون می توانم صدای او را هم بشنوم که فریاد می زند “من فقط می خواستم از خوشبینی محافظت کنم نمی خواستم به دست افراد بد بیفتد و لطمه بخورد.

من تمام تلاشم را کردم تا او سالم بماند، امیدوارم حال او خوب باشد. من سالهاست که اینجا زخمی افتاده ام و دیگر نمی توانم از او محافظت کنم. سالهاست که بخاطر زخم هایم نتوانستم مراقب خوبی برای او باشم.”

*پس آن صدایی که مرا فریاد می زد صدای خوشبینی نبود. خوشبین درونم آنقدر لطمه نخورده که فریاد کند.

 تمام این صداها، این فریادها، این سخن ها از بدبین وجودم است.

پس آن مادر مهربانِ در بند اجنه ای که اتاق به اتاق و از آشپزخانه تا حمام و تمام کمدها به دنبالش بودم، مادرم نبود که فریاد نجاتش مرا به جستجو وا می داشت. نکند او همان بدبین زخم خورده وجودم باشد که در گوشه ای از وجودم، ناتوان افتاده و مرا فریاد می زند.

سالهاست که در جستجوی این گمشده ی در بند هستم ولی نتوانستم او را پیدا کنم. اما فکر می کنم اگر کسی هم بتواند او را پیدا کند و کمکش کند همان خوشبینی است.

به نظرم خوشبینی پیشنهاد مرا بپذیرد وقتی بداند بدبینی چقدر فداکارانه و دلیرانه برای مراقبت از او خودش را به خطر انداخته و آسیب دیده است.

امیدوارم حالش آنقدر خوب باشد که صدای مرا بشنود و پاسخ دهد.

اما گمان نکنم خوشبینی هیچ وقت خودش را فدای دیگری کند او احتمالا آنقدر خوشبین است که بگوید حتما بدبینی راه نجاتی خواهد یافت. یا حتی بگوید حال بدبینی خوب است تو فکری به حالِ زارِ خودت کن.

اصلا شاید بدبینی هم هیچ فداکاری ای نکرده باشد. او راه و روش و جایگاه زندگی خود را داشته است، من بودم که با بد پنداشتنش باعث آسیبش شده بودم. من با نازیبا دانستنش او را به بایگانیِ دسته بندیِ زشت ها سپردم و صدای فریادش نیز از بایگانی همان دسته فراموش شده ی تاریخی می آید.

خوشحالم که هنوز دسته ها را شیفت دیلیت نکرده ام و حالا به جای حذف، باید تمام آنها را ریستور کنم تا هر کسی به هرجایگاهی که به آن تعلق دارد برگردد و پس از آن باید بدون قضاوت و آرشیوسازی و دسته بندی کردن افراد و شرایط و …. به راه زندگی خودم ادامه دهم. این همان نگاهی است که ما آمده ایم تا آن را به خاطر بیاوریم. همان نگاه کودکانه ای که فراموش شده و احتمالا با برچسب نادانی و ساده لوحی آرشیو شده است.

می خواهم آن را هم ریستور کنم. ساده لوحی را می گویم. صدای فریادهایش را میشنوم. هنوز نمی دانم دقیقا در کدام دسته آرشیو شده است.

اما این بار بازی را بهتر از قبل می دانم.

می دانم این صدای ساده لوح نیست که مرا فریاد می زند.

احتمالا ساده لوح حالش خوب است و با نگاه پاک ساده لوحانه اش گوشه ای نشسته و به تمام زیبایی ها لبخند می زند.

این صدا باید صدای حیله گری و پلیدی باشد که آن را در دسته بدها بایگانی کرده ام.

نمی خواستم ذره ای از حیله ها و پلیدی های او را بشنوم و البته ایده ها و راهکارهایش را.

حتما او هم معتقد است که می خواسته از ساده لوح مراقبت کند تا در دام افراد ناباب نیفتد.

نمی دانم چرا نمی توانم او را ببخشم. حتی دیگر مثل بدبینی دلم به حال او نمی سوزد. دوست دارم همانجا او را رها کنم.

ولی راستش را بخواهی نمی خواهم ساده لوح وجودم هیچ آسیبی ببیند. او را به طرز عجیبی دوست دارم. او به شیرینی لبخند کودکان است.

به گمانم حیله گرِ پلید هم همان اندازه مانند من، ساده لوح را دوست داشته باشد. برای همین است که میخواهد مقتدرانه از او محافظت کند. درست مثل من!

 فکر میکنم حیله گرِ پلید را هم دوست دارم. او بسیار شبیه من است. حداقل در مورد ساده لوح هردویمان هم عقیده هستیم و می توانیم مقتدرانه از او محافظت کنیم. اما باید اعتراف کنم او از من توان بیشتری برای این کار دارد. او از من در حفاظت از ساده لوحِ درونم بسیار قوی تر است. او را دوست دارم. او بسیار مقتدر است. من به اشتباه و با نگاه قضاوت گرانه ام او را در دسته بندی بدها رها کرده ام. من زیبایی او را و عظمتش را درک نکرده بودم. امیدوارم دست دوستی ام را بگیرد.

راستش را بخواهی دوستی دوباره با حیله گرِ پلید، کار چندان آسانی هم نیست.

او ساکت است و تنهایی اش را پذیرفته. حتی در این مورد هم شبیه من است و عزلت را بر حضور در اجتماع ترجیح داده است.

اما هنوز می توانم او را بخاطر بیارم. درست قبل از اینکه او را به دسته بایگانی شده و فراموش شده بدها بسپارم. هنوز خوبی های او را می توانم بخاطر بیاورم. یادم است که چقدر چیزهای زیبا را برایم دوست داشت و به هر قیمتی که شده می خواست آن را به من برساند.

هیچ وقت آن گوی کوچک بلوری را فراموش نمی کنم؛ همان که در جعبه کبریت قایمش کرده بودم. همان گویی که حیله گر با ترفندهای هوشمندانه اش آن را برایم پیدا کرده بود. بدون اینکه به کسی آسیبی برساند. بدن اینکه حق کسی را خورده باشد. فقط می خواست مرا خوشحال کند. من آن روز از قدرت و مهارت ایده هایش در تصاحب و فراهم آوری هرآنچه دوست داشتم ترسیدم و همان لحظه بود که تصمیم گرفتم او را در دسته بدها رها کنم و دیگر به دیدارش هم نیایم. اما طعم آن خاطره خوشش برای همیشه در قلبم ماند.

فکر می کنم که ساده لوح و حیله گر دوستان هم هستند. آن ها به زیبایی از هم محافظت می کنند آن ها به هم اعتدال می بخشند. آنها همان زوجی هستند که در عین تفاوت، باهم تفاهم دارند.


۶.

تنها یک راه وجود دارد، نیکی جهان را باور کنم.

جهان انعکاس آن نور خالصی است که آن را خلق کرده و کافیست اراده کنم آن را ببینم. کافی است اراده کنم فقط نیکی را ببینم

-کافی است تا اراده کنم و به ندایش پاسخ مثبت دهم، برای باورپذیری آن باید تمرین کنم.

هر اتفاقی می خواهد بیفتد این تصمیم من است.

اصلا هرچیزی در دنیا نیک است، حتی بدبینی.

حتی حیله گری.

باید بدون ترس و قضاوت فقط آنها را نظاره کنم.

یادم باشد تنها وظیفه ام این است که نگاهم را با نگاه هستی همسو کنم.

باید همیشه خاطرم باشد برای تشخیص راه درست فرمول خاصی وجود ندارد.

اما می توانم به احساسم رجوع کنم.

و به آن نشانه ای که احساسی از اطمینان و یقین

و آرامشی از جنس خدا دارد.

که مصداقش همان آیه است که “یاد خدا آرامش دهنده قلب هاست”

farnaz qaed

چرا می خواهم به این موضوع بپردازم؟ (اهمیت رشد فردی در روابط)

در خانواده ما درس خواندن و دانشمند شدن بیش از هر کار دیگری مد بود. دختر و پسر هم نمی شناخت؛ و البته فقط و فقط در این خصوص بود که می توانستیم چنین عقیده فمنیستی محکمی را ببینیم و تجربه کنیم. قطعا در این خانواده خزترین کار دنیا هم می توانست پرداختن به امر شیرین ازدپاچ پیش از برخورداری از مدارک و مدارج عالی تحصیلی باشد.

فکرش را کنید که در چنین فضای خشک حاکمی دخترک رویایی خیالباف و البته عاشق پیشه ای هم چشم به جهان بگشاید. دخترکی که در قالب پرنسس طلایی (ر.ج داستان ماه پیشونی) تا پرنسس سوسکی (ر.ج داستان ازدواج خاله سوسکه در قالب شعر) در دنیای داستان‌ها و اشعار و افسانه‌ها به دنبال پرنس خود می‌گشت. اغراق نکرده ام اگر بگویم که در امر عاشق شدن از پسرک سوپرمارکتی سرمیدان که هیچ از در و دیوار و پرنده و خزنده و کوچه و الباقی همسایه ها هم نمی گذشت.

خدایم شاهد است یک بار عاشق برساووش (صورت فلکی آسمانی) در آسمان شده بود و اصلا اولین تجربه شکست عشقی اش درست همان زمانی بود که متوجه شد برساووش پرنس رویاهایش معشوقه ای به نام آندرومدا دارد و دلیرانه در پی نجاتش از بند اسارت هیولای آسمان است. اغراق نکرده ام اگر بگویم به استحکام و قدمت عشق باستانی آنها هم حسادت می کرد که ای کاش او میتوانست اصلا خود آندرومدا باشد در همان آسمان، همانگونه در بند و زنجیر.

بگذریم؛ هنوز چهارسالش تمام نشده بود که خانواده باید برای حفظ آبرو و اصالت علمی خانودگیشان هم که شده چاره ای می اندیشید.
از آنجا که راه حل مساله همیشه در دل مساله هست و من نیز چون خانواده ی دخترک عاشق پیشه به این جمله تاریخی اعتقاد بشدت فراوان دارم؛ آنها تصمیم گرفتند جهت عشقی دخترک را تغییر داده و به سوی فضای مطلوبشان سوق دهند.

مساله این است که دخترک بشدت عاشق پیشه است و شغل رقصندگی در خیابان را هم برای خودش انتخاب کرده است. این انتخاب قطعا در آینده نه چندان دور به دردسری بزرگ برای خانواده تبدیل خواهد شد و حتما اصالت علمی خانواده را بشدت خدشه دار خواهد کرد. اما فرزند دلبندشان خصیصه ای امیدبخش داشت. او عاشق کتاب، هزارتو (ماز)، حل معما و بازی های فکری بود.

و این همان راه حل نهفته در دل مساله بود. کسی که بتواند عاشق پسرک سوپرمارکتی سر میدان تا پرنده و چرنده و برساووش افسانه ای شود چندان دشوار نخواهد بود که به او یادآوری شود چقدر می تواند عاشق کتاب و مدرسه اش نیز باشد و کمالگرایی او در عشق افسانه ای به کمالگرایی علمی آکادمی تبدیل شود و بر مدارک و مدارج و البته اصالت علمی خانواده نیز بیفزاید.

اما این راه حل، نه تنها راه حل مناسبی نبود که بتواند مساله را به طور اساسی حل کند؛ اصلا همان دور زدن مساله و پنهان کردن آشغال زیر فرش و مبلمان خانه بود و در اصل مساله ای که باید به آن توجه می شد علت عاشق پیشگی فرزندشان بود. راه حل تغییر جهت عقربه عاشقی نبود، راه حل رجوع به ریشه ها و البته احترام به سلیقه فردی او در انتخاب راه و تجربه مسیر زندگی اش بود.

من فکر میکنم یک بار برای همیشه این مساله باید حل شود. مساله پرنس ها و پرنسس های طلایی و آبی و …
یک بار باید حرف آن ها را شنید، باید به رسالتشان در انتخاب تجربه لذت بردن از این دنیای فانی کمی هم شده احترام گذاشت و فضای تحصیلی و کسب مدارک و مدارج و سایر القاب را برای اهل دلان آن گذاشت؛ اصلا برای همین است که می خواهم راجع به آن بنویسم. شاید این حرف برای خودم هم سنگین باشد چراکه هر کسی باید در این دنیا تاثیر مثبت و جاودانه گذاشته و به رشد و گسترش هستی کمک کند.

اما، دقیقا در برابر این عقیده محکم می ایستم و به آن نه می گویم.

عدم ایستادگی و مقاومت در برابر عقیده پیش رو همان خیره شدن به آشغال های ذهنی مان است.

شاید عقیده فعلی ما که بر درستی آن اصرار می ورزیم، تنها یک تعصب بیهوده و پوچ باشد. اصلا ممکن است هم عقیده درستی باشد و حق داشته باشیم که از آن دفاع کنیم، اما پیش از هر چیزی ابتدا باید به آشغال ها خیره شد. بدون تعصب و قضاوت.

آشغال های ذهنی ما می تواند همان مسائل حل نشده ای باشد که از فکر کردن و حل آنها طفره می رویم.

تعصب و پیروی کورکورانه از عقاید درست و یا نادرستمان می تواند باعث شود که هرگز از فضای امن ذهنی خود خارج نشویم و زندگی به ظاهر آرام و معقولی را تجربه کنیم اما همیشه ندایی در قلبمان به ما گوشزد می کند که چقدر از خود حقیقیمان دور هستیم و خود واقعی و خواسته های واقعی و عقاید واقعی مان را نشناخته ایم.
کافی است به دور از تعصب و ترس از قضاوت به خانه ذهنمان نگاهی انداخته و جای جایِ آن را وارسی کنیم.

 

چرا میخواهم به موضوع اهمیت رشد و توسعه فردی در حوزه روابط بپردازم؟

اولین بار که درباره مسائل مربوط به حوزه روابط، از فردی مشاوره گرفتم با سلسله تکنیک ها و راهکارهایی مواجه شدم که نه تنها سودی برایم نداشت بلکه باعث شدند از خود واقعی ام فاصله گرفته و گمراه تر از پیش شوم. ممکن است با خود فکر کنید من فرد اشتباهی را برای مشاوره انتخاب کرده بودم، من هم دقیقا با شما موافقم.

اما همین اشتباه و بی راهه رفتن باعث شد مسیرهای گوناگون را انتخاب و آزمایش کنم و در یکی از این انتخاب ها بود که جاده رشد و توسعه فردی را دیدم. تصمیم گرفتم مقداری از این مسیر را بپیمایم تا مطمئن شوم به همانجایی ختم می شود که از همان ابتدای شروع سفر زندگی ام به دنبالش بوده ام، منظورم جاده عشق است که باید در طی سفرم آن را پیدا می کردم. مسیر پیش رو انشعاب هایی داشت که هر از چندگاهی باعث انحراف من میشدند. اما خوبی ماجرا این بود که این بار می دانستم اگر بی راهه رفتم باید دوباره جاده رشد و توسعه فردی را انتخاب کنم و به سمت آن بازگردم. حداقل می دانستم تا این جای کار را درست آمده ام.

مثلا یکی از همین انشعاب ها که مرا چندباری گمراه کرده بود جاده غرور بود. در جاده غرور تابلوهایی نصب بود که به ما یاد داده می شد چگونه از بالا به دیگران نگاه کنیم؟ این جاده بسیار ساکت بود، سکوت و تنهایی حاکم بر آن نشانه ای بود که به من میگفت مسیر را اشتباه آمده ام و باید هرچه سریع تر برگردم. در انشعابات جاده ای، جاده ای دیگر به نام وابستگی وجود داشت. حداقل خوبی اش این بود که در اینجا دیگر سکوت حاکم نبود، برعکس خیلی هم شلوغ و پر تردد بود؛ اما دو نوع رفتار در آنجا مشاهده می شد یا بهتر است بگویم دو نوع آدم را می توانستم در آنجا ببینم. افرادی که دست از سفر کشیده و همانجا در حالت سکون نشسته بودند. اما عجیب تر از این افراد، آنهایی بودند که در این جاده به دنبال هم می دویدند. گمان می آمد بازی گرگم به هوا باشد که هر کسی باید فرد دیگری را بگیرد؛ بدم نیامد من نیز دنبال کسی بدوم و از کسی دیگر فرار کنم. همان لحظه بود که خاطرم آمد من به دنبال خیابان عشق آمده ام و باید سریع تر آن را پیدا کنم.

در جاده وابستگی توصیه هایی برای رشد فردی و حتی توصیه هایی در حوزه موفقیت دیده می شد؛ مثلا چگونه به حرفه ی خود بچسبیم و به مدارج و رتبه های بالای علمی برسیم. در جاده وابستگی توصیه های عاشقانه نیز حتی دیده می شد مثلا چگونه فردی دیگر را عاشق خود کنیم.

در جاده وابستگی تابلوهای بسیاری وجود داشت که توصیه هایی روی آن نوشته شده بود. توصیه ها کاملا علمی و صحیح بودند؛ با این وجود به نظر می آمد که یک جای کار بشدت بلنگد.
در تمامی توصیه ها الویتِ اول با دیگری بود. الویت در این جاده، اول شخص نبود، اصلا برای همین بود که افرادی در آنجا به دنبال هم می دویدند. پس آن بازی، گرگم به هوا نبود. احتمالا آن، بازیِ جذب و عاشق کردن دیگری بود.

افراد ساکن و نشسته در آنجا هم احتمالا افرادی بودند که به داشته خود بشدت چسبیده و از جستجو برای یافتن مسیر حقیقی دست کشیده بودند.

مثلا یادم است در همان ابتدای مسیر جاده وابستگی نوشته شده بود چشمانت را که گشودی هدفت را بچسب. یک جای دیگر نوشته بود آب دستت است زمین بگذار و کتابت را بخوان. من هم دقیقا همین کار کردم. بطری آب را زمین گذاشتم، همانجا نشستم و کتابی را از کوله پشتی ام بیرون آورده و شروع به خواندن آن کردم. موضوع کتاب را بسیار دوست داشتم اصلا همان چیزی بود که دنبالش بودم. همان موضوع مورد علاقه ام، عشق و ارتباط موثر میان مردان و زنان. راستش را بخواهی بدم نمی آمد در این مسیر دوست، همراه و البته بهتر است بگویم هم قدمی داشته باشم تا گاهی هم شده باهم گپی بزنیم. اصلا این کتاب برای همین نوشته شده بود؛ بسیار از خواندنش لذت بردم و هیچ وقت از توقف و یکجا نشستن و زمانی که برای خواندنش صرف کردم پشیمان نیستم و احتمالا پشیمان هم نخواهم شد.

هنوز چندصفحه ای بیشتر از آن را نخوانده بودم که متوجه شدم هنوز موهایم را شانه نزده ام، دوشم را نگرفته و صبحانه ام را نخورده ام؛ اما تابلوی رو به رویم میگفت که هدف من مهم تر از هرچیز دیگری است پس به خواندن کتاب ادامه دادم.

در آن کتاب همانند تابلوهای راهنمایی جاده ی وابستگی توصیه های درست و بجایی نوشته شده بود اما نتیجه اش احتمالا مثل همان تابلوها می شد؛ دویدن به دنبال دیگری در بازی گرگم به هوا؛ با این تفاوت که در کتاب تکنیک های بسیار بیشتر و کارآمدتری برای بهتر بازی کردن و سریع تر دویدن و رسیدن به فرد موردنظر ارائه شده بود. راستش را بخواهی من خیلی اهل دویدن نیستم، اهلش هم که باشم نمی توانم؛ پس از مدت کوتاهی نفسم به تنگ خواهد آمد و فکر می کنم قوی ترین دونده هم در نهایت در این بازیِ بی توقف نفسش به تنگ خواهد آمد. اصلا همینجا بود که جرقه ای در قلبم زده شد که میگفت عدم توانایی در ارتباط سالم با افراد، می تواند نداشتن خودباوری و عزت نفس کافی باشد نه صرفا ندانستن اصول و تکنیک های لازم جهت ارتباط موثر میان مردان فضایی و زنان زمینی.

همین جرقه کافی بود تا بطری آب را از زمین بردارم کوله پشتی ام را روی دوشم گذاشته و یک راست به سمت جاده رشد و توسعه فردی بازگردم و اولین کارم پیش از هرکار دیگری دوش گرفتن، شانه زدن مو و خوردن صبحانه باشد. راستش را به خواهی کتاب را همانجا رها کردم. نه اینکه کتاب مفیدی نباشد. بلکه دقیقا به این دلیل که کتاب مفیدی بود آن را همانجا گذاشتم، شاید وقتی کسی می خواهد آب دستش هست زمین بگذارد و همانجا کتاب را بخواند جرقه ای در قلبش زده شود که به او بگوید: جاده اصلی، همان رشد و توسعه فردی و دقیقا پشت سرت است، برگرد!

در همان مسیر برگشتن به سمت جاده رشد و توسعه فردی بود که به حقیقتی که دنبالش بودم پی بردم. جاده ای که از ابتدا دنبالش بودم و سفرم را در پی یافتن آن آغاز کرده بودم جاده عشق بود. در همان مسیر بازگشت به سمت جاده رشد و توسعه فردی بود که متوجه شدم جاده عشق نام دیگر همان جاده رشد و توسعه فردی است. درواقع همان موقع که داشتم در جاده رشد و توسعه فردی قدم می زدم و چشمانم به تابلو ورودی دیگر جاده ها در پی یافتن نشانی از جاده عشق بود؛ من همان لحظه هم داشتم در جاده عشق قدم می زدم. پس از پی بردن به این حقیقت بود که این بار برایم همه چیز تازگی پیدا کرد؛ این بار به تابلوی ورودی با دقت بیشتری نگاه کردم. نوشته شده بود به جاده عشق و رشد فردی خوش آمدید.

آنجا افرادی بودند که در صلح و آرامش و اطمینان از درستی جاده ی خود، با آسودگی قدم می زندند و با لذت از مناظر اطراف، مسیر سفر خود را طی می کردند.

 

کلام آخر

موضوع رشد فردی و روابط را به این دلیل انتخاب کردم که داشتن یک رابطه عالی مستلزم توسعه فردی و بهبود و مراقبت از عزت نفس است.
و البته با پرداختن به این موضوع شاید بتوانم به پرنسس درونم در یافتن بهترین پرنس دنیا نیز کمکی کرده باشم.