ضمیمه- شغل موردعلاقه

نویسندگی و تولید محتوا جزیی جدایی ناپذیر از زندگی من است.

اما چه چیزی باعث می شود که بخواهم شغل دیگری را انتخاب کنم؟

شغل من شاید نوشتن باشد اما هرگز تدریس نویسندگی نیست. شغل من همانی است که می توانم ساعت ها با شوق و اشتیاق درباره آن بحث کنم و آموزش هایی ارائه دهم. من این ویژگی را درمورد ستاره شناسی هم داشتم اما از آنجا که تولید محتوای متنی درباره آن را دوست نداشت فهمیدم باید آن را کنار بگذارم و به دنبال شغلی باشم که شوقش مرا به نوشتن و تدریس و صحبت وادارد.

یکی از موارد دیگری که سبب شد همچنان به دنبال شغل موردعلاقه ام باشد، این بود که طبق مقاله ای که قبلا نوشتم یکی از ویژگی های کار موردعلاقه این است که از انجام آن کار برای دیگران هم لذت ببری. پس اگر من یک محتواگر واقعی باشم باید تولید محتوای دیگران را نیز به اندازه محتوای سایت و صفحه خود دوست داشته باشم و از آن لذت ببرم و بخواهم چالش آن را بپذیرم و بهای رشد در این حوزه را اینگونه پرداخت کنم.

اما این ویژگی را در خود نیافتم. ماه تولد من این فرصت را به من بخشید تا به خودم جسارت نقاشی کردن دهم. کاری که سالها به طور عمد و غیرعمد خود را از انجام آن منع کرده بودم.

قلم موی ابرنگ را در دست گرفتم. دو عدد لیوان پر از آب را کنار خود قرار دادم، آبرنگ ۱۲ رنگ رهاشده در وسایلم را از لابه لای لوازم طراحی و نقاشی خاک گرفته بیرون کشیدم و قلم موی رنگی را بر روی تکه مقوای الر ۲۰۰ گرمی که برای کار سیاه قلم از قبل در وسایلم باقی مانده بود بیرون کشیدم. در قلبم احساس تازگی کردم. این را نشانه ای دیدم که باید دنبال آن بروم.

اما موضوعی این قدم مرا نیز مردد کرد. شاید همین نقاشی هم کار موردعلاقه من نباشد.

پیش تر هم موقع طراحی اسکیس، تصویرسازی های فانتزی و همچنین داستان های کمیک احساس خوب تازگی قلبم را تجربه کرده بودم. حتی درهنگام تماشای آسمان نیز این احساس را داشتم، هنوز هم قلبم برای دیدن آسمان می تپد.

آن چیزی که من عاشقش هستم. زیبایی و عشق (احساس خوب) است و سپس در اولویت بعدی تکنیک و متریال قرار دارد. پس برای من موضوع اهمیت بیشتری دارد.

آن چیزی که حالا به ذهنم رسید این است که من باید موضوع خود را بیابم و سپس بررسی کنم که با کدام تکنیک همخوانی دارد و چه محصول و محتوایی را می توانم از آن بیرون بکشم. کدام متریال و تکنیک برای اجرای ایده ام مناسب است و سپس بپرسم که چگونه می شود از آن محتوایی/محصولی کاربردی برای دیگران تهیه کرد؟

درنهایت باید حواسم جمع باشد، هرکجا قلبم احساس تازگی کرد بدانم آنجا جای من است و آن مسیری است که باید ادامه دهم.

نکته: نوشتن تو را از تردیدهایت جدا می سازد. بطوریکه می توانی تردیدهایت را به یقین تبدیل کنی. با نوشتن می توانی همه انتخاب هایت را از زوایا و جوانب مختلف بررسی کنی و درباره تمام ایده ها بنویسی. و درنهایت به قلبت رجوع کنی و آنها را با احساس قلبی خود در آرامش بسنجی. یک الی دو روز بعد به نوشته هایت بازگرد و دوباره آنها را بررسی کن.

به سمت مرکز برو| رسیدن به هدف با تمرکز به آن و دوری از حواشی

مدتی است که می خواهم به سمت تخصص موردعلاقه‌ام بروم اما درگیر مسائلی می‌شوم که مرا از هدفم دورتر می‌کند و دیگر فرصتی برای پرداختن به آن نمی‌یابم.

زمان زیادی را صرف کردم تا هدف اصلی خود را از میان همه شناسایی کنم، پس به هیچ حاشیه‌ای “نه” نمی‌گفتم. می‌خواستم با امتحان تمامی آنها هدف اصلی خود را پیدا کنم غافل ازین که وسعت جهان بی‌نهایت است، همینطور وسعت نوع و تعداد حواشی.


اگر هدف خود را پیدا کرده‌ای پس دیگر درنگ نکن. به‌روی تمام حاشیه‌هایی که تو را از رسیدن به هدف مرکزی دور می‌کند چشمان خود را ببند.

هدفت جاذبه‌ای دارد که تو را به سمت آن می‌کشاند. به‌شرطی‌که درگیر جاذبه حواشی نشوی و در مدار آنها نیفتی.

آنچه نیاز داری بی توجهی به حاشیه‌ها است.

علت این‌که در گیر حاشیه‌ها می‌شویم می‌تواند این باشد که هدف اصلی ما به‌اندازه کافی برایمان جذابیت ندارد.

اما دلیل دیگری نیز ممکن است داشته باشد.
تو از اقدام در جهت هدف خود می‌ترسی.

می‌ترسی تا قدمی آگاهانه به‌سوی آن برداری و ترجیح می‌دهی با درگیرکردن خود درحواشی از تمرکز بر هدف دست برداری.

یک دلیل دیگر نیز می‌تواند این باشد که حواشی عمدتا فلج‌کننده اند.

آنها با مانع‌تراشی و پررنگ‌کردن موانع و محدودیت‌ها اهداف ما را دست‌نیافتنی جلوه می‌دهند.

البته که وجود موانع و محدودیت‌ها غیرقابل انکارند.

اما وجود راهکارها و ایده‌هایی برای حرکت به سمت هدف و دست‌یابی به آن نیز به‌همان اندازه می‌تواند واقعی باشد، به‌شرطی‌که چشم از حواشی برداری یا اینکه از آنها به‌عنوان راهنمایی استفاده کنی که مسیر اصلی رسیدن به هدفت را برای تو قابل شناسایی و یا رویت‌پذیر می‌کنند تا اینکه در مدار درست هدفت قرار بگیری.

همه چیز جاذبه دارد، یکی از مزیت‌های جاذبه این است که هرچه به سمت مرکز آن پیش بروی بیشتر جذب آن شده و امکان لغزش از مسیر درست و انحراف به مسیر نادرست کمتر و کمتر می‌شود.

پس به‌سمت مرکز برو.

به هیچ‌کس کمک نکن

می توانی انتخاب کنی تا همیشه فراتر از توان خود به دیگران کمک کنی اما روزی اتفاقی عجیی می افتد و درست مثل بازی در هر مرحله تو بایدبهای بیشتر بپردازی و بیشتر از قبل از خودت مایه بگذاری. فرد دهنده مجبور است بیشتر از خود مایه بگذراد و فرد گیرنده حریص تر و یا نیازمند تر. این درصورتی اتفاق می افتد که دو فرد در دو قطب مخالف افراط و تفریط قرار گیرند.


اصل تعادل را بچسب.
خود را به تعادل برسان به نظرم هرچیزی زمانی مشکل ساز می شود که از تعادل خارج شود. آنچه لازم داریم این است که تعادل را در شخصیت خود پیدا کنیم و به تعادل و هماهنگی برسیم. در این نقطه است که هم می توانی برای نیازهای خود ارزش قایل شوی و هم به نیازهای دیگران احترام بگذاری.

نیازهای خود را در اولویت قرار ده.

اکنون که دارم این را می نویسم تمام تن و بدنم می لرزد چون دارم جمله ای را می نویسم که نه تنها به آن ایمان ندارم بلکه ممکن است از پس اجرایش نیز بر نیآیم.

گام اول: نیاز های خودت را الویت قرار بده.

اگر نیازهای خودت را اولویت قرار ندهی سپس با حجم عظیمی از نیازهای دیگران رو به رو می شوی که تمامی ندارد. و تو باید به تمام آنها رسیدگی کنی. دیر یا زود خودت را می یابی درحالی که بشدت از درون احساس تهی بودن می کنی. شخصی می شوی که حتی وقتی به دیگران کمک می کند درونش پر از خشم و نارضایتی است. نارضایتی ناشی از اینکه مدت های زیادی نیازهای درونی خود را در اولویت بعدی قرار داده تا اول مشکل شخصی دیگر را برطرف کند اما هرگز زمان آن را نیافته است تا به رفع نیازهای خود برسد.

هیچ کس مقصر نیست.

در این میان هیچ کس مقصر نیست آنچه تو باید یادبگیری اصل تعادل است.

انسان ها را بشناس

اگر قرار باشد کسی تو را برای اینکه به او نه گفته ای یا توانایی کمک به او را نداشته ای ترک کرده بگذار زودتر برود. اما به جای تنفر و خشم به درون خود نیز رجوع کن. چرا دلیل بودن خودت را انجام وظیفه ای به دیگری می دانی و چرا فکر می کنی آن افراد تو را ترک خواهند کرد اگر به آنها نه بگویی؟

در زندگی خود نگاهی بینداز. به لیست دوستان گذشته ات بنداز که دیگر با آنها در ارتباط نیستی به کسانی که در برهه ای از زندگیت به تو کمک کرده اند و احتمالا چند ماهی است از آنها خبر نداری. به همکارانی فکر کن که پس از اتمام پروژه یا ترک محل کار دیگر آنها را فراموش کرده ای!

تمام این ها را بیان کردم تا بگویم همه ما مثل همیم. اگر کسی به هر دلیلی دیگر در زندگی تو حضور ندارد و یا به هر دلیلی نمی خواهی با او ارتباط دوباره برقرار کنی، تو آزادی و هیچ مشکلی برای تو پیش نخواهد آمد اما یک اصل دیگر مهم را نیز هرگز فراموش نکن. ارزش انسان فرای هر کاری است که انجام می دهد. ارزش انسان فرای هر رسالت وانجام کار مفید است. ارزش انسان به انسان بودن اوست. آانچه اهمیت دارد این است که خود و دیگران را بدون قید و شرط و فارغ از هر وظیفه ای دوست بداری. خودت را دوست بداری هنگامی که نه می گویی و نه می شنوی. خودت را دوست بداری هنگامی که از سر شوق و اشتیاق و رضایت قلبی بدور از هرگونه چشم داشت و میل به جبران به فردی کمک می کنی و یا کمک می گیری/

کاراکتر کمیک job

به هیچ چیز علاقه ندارم| فصل دوم: ویژگی‌های کار موردعلاقه

کار موردعلاقه نشانه‌هایی دارد که می‌توان آنها را به عنوان ویژگی‌هایی برای شناسایی آن مطرح کرد. آنچه در این فصل می‌خواهم به آن بپردازم، بیان برخی از ویژگی‌های کار موردعلاقه و دلایل انجام ندادن و اهمال کاری از پرداختن به آن است، ابتدا به شرح ویژگی‌هایی می‌پردازم که می‌تواند کار موردعلاقه ما را از کارهای دیگر و گاه اجباری تفکیک دهد. در مقاله قبل تمریناتی عملی ارائه شده است که انجام آن به ما کمک می‌کند علایق و اهداف اصلی خود را شناسایی و دسته‌بندی کنیم. در این مقاله نیز دو راهکار اساسی بیان می‌شود که استمرار در انجام آنها نتایجی شگفت‌انگیز برای ما به همراه خواهد داشت.

 

ویژگی‌های کار موردعلاقه

یکی از ویژگی‌های کار موردعلاقه این است که حتی اگر مادیات از جهان حذف شود بازهم بهانه‌ای برای انجام دادن آن داریم. یا به بیانی معمول‌تر اگر تمام امکانات رفاهی و فراوانی و ثروت به شما داده شود بازهم برای انجام آن مشتاق هستید. کار موردعلاقه کاری است که از آن لذت می‌برید و بحث مادیات برایتان مطرح نیست. بیان این ویژگی به معنای آن نیست که پول نباید هیچ اهمیتی نداشته باشد، بلکه به این معنی است که حتی اگر پولی هرگز اختراع نمی‌شد بازهم ترجیح می‌دادید آن کار را انجام دهید. در کار موردعلاقه چیزی فراتر از مادیات وجود دارد.

ویژگی دیگر کار موردعلاقه این است که در طی انجام آن متوجه گذر زمان نمی‌شوید. این کار برای شما کسل‌کننده نیست و مدام به ساعت خود برای اتمام آن نگاه نمی‌کنید.

از ویژگی‌های کار موردعلاقه این است که احساس سرزندگی به شما می‌دهد و امید، انگیزه و اشتیاقتان را برای پرداختن به آن و ادامه دادن بیشتر می‌کند.

از ویژگی‌های عجیب کار موردعلاقه این است که برایتان فرقی ندارد که این کار را برای دیگران انجام می‌دهید یا برای خودتان. آنچه نیاز دارید احساس خوب انجام آن است. برای شما فرقی نمی‌کند که مدیر باشید یا کارمند، به‌هرحال انجام آن کار را دوست دارید. تمایل به کارمندبودن یا کارفرما بودن بحث پیچیده دیگری است. اما در اینجا منظور آن است که برای شما سخت و غیرقابل‌تحمل نخواهد بود که آن کار را در قالب مدیر مجموعه انجام دهید و یا یک مجری. کار است که به تو احساس خوب می‌دهد نه لقب و عنوان آن.

از دیگر ویژگی‌های کار موردعلاقه این است که چالش‌های آن را دوست دارید و حتی از آن‌ها استقبال می‌کنید.

یکی از ویژگی‌های کار موردعلاقه این است که شما را رشد می‌دهد و باعث رشد و توسعه فردی شما نیز می‌شود. این کار شما را به آرامش و خودشناسی بیشتری می‌رساند و در پی آن عزت‌نفس و اعتمادبه‌نفستان را نیز افزایش می‌یابد.

 

موانع انجام کار موردعلاقه

گاهی شرایطی برای بعضی از افراد پیش می‌آید که از انجام کار خود طفره می‌روند. گاهی در این مسیر ممکن است احساس دل‌زدگی و ناامیدی از پرداختن به کار موردعلاقه به آن‌ها دست دهد.

یکی از موانع اصلی ترس است. این ترس ممکن است دلایل متفاوت و گوناگونی داشته باشد. ترس و واهمه ممکن است نشانه این باشد که شما باور و نگرشی منفی برای انجام آن دارید. ممکن است احساس ناتوانی و کمبود اعتمادبه‌نفس برای شروع آن را داشته باشید، یا اینکه از قضاوت و نظر دیگران درباره آن بترسید. باید به درون خود رجوع کنید و علت و ریشه ترس خود را بیابید.

معمولاً ترس از کار موردعلاقه ریشه در گذشته ما دارد. باید بررسی کنید که چه نگرش و باور نامناسبی در مورد آن کار دارید. چه چیزی مانعتان می‌شود. از چه چیزی درباره آن می‌ترسید. ممکن است دیدگاهی منفی نسب به آن کار داشته باشید و یا دیدگاهی منفی نسبت به خود و توانایی‌تان برای انجام آن کار در خود بیابید.

 

یکی دیگر از دلایل عدم انجام کار موردعلاقه کمال‌گرایی است، این ویژگی مانع شروع و حرکتتان می‌شود و با یادآوری این‌که تو بهترین نیستی و یا شرایط و امکاناتت برای شروع کافی نیست شما را از حرکت بازمی‌دارد. این ویژگی تنها نواقص را می‌بیند، وظیفه ما این است که ساده‌ترین امکانات خود را برای شروع بیابیم و به ویژگی‌ها و نکات مثبت خود توجه کنیم، خودمان را بیشتر دوست بداریم و تحسین کنیم. کمال‌گرایی اگر به‌درستی کنترل شود می‌تواند به یکی از ویژگی‌های مثبت برای رشد در هر حوزه‌ای تبدیل بشود.

یکی دیگر از موانع در انجام کار موردعلاقه باورهای منفی و اشتباه جامعه در مورد آن کار یا حرفه است. مثلاً بارها شنیده‌ایم که می‌گویند در فلان حرفه پول نیست؛ در چنین شرایطی کافی است نگاهی به افراد سرشناس در آن حوزه بیندازیم. نتایج نشان می‌دهد که برخلاف باور رایج جامعه در هر حوزه‌ای دستکم بیشتر از یک نفر به ثروت و موفقیت رسیده‌اند و همچنین در هر حوزه‌ای افرادی را می‌توان پیدا کرد که فقیر باشند. برای اثبات آن تنها کافی است با نگاهی به دور از تعصب و بی‌طرفانه درباره آن تحقیق کنید.

این‌ شکل از باورهای اشتباه باعث شدند که درگذشته افراد بسیاری بدون آنکه بخواهند رشته یا شغل و حرفه موردعلاقه خود را شناسایی کنند، به خاطر همان باورهای رایج و اشتباه به گرایش خاصی هجوم آورند و درنتیجه افراد بسیاری هیچ‌کاره شوند، درصورتی‌که اگر هرکدام از آن‌ها به‌درستی استعداد و علایق خود را شناسایی و در جهت آن حرکت می‌کرد، اکنون به پیشرفت‌های مهمی در آن حوزه رسیده بود و حداقلِ آن، این بود که چنین افرادی اکنون از حرفه خود خرسند بودند و احساس رضایت درونی داشتند.

یکی از علت‌های دیگری که می‌خواهم به عنوان دلیل انجام ندادن کار موردعلاقه بیان کنم این است که اصلاً آن کار موردعلاقه شما نیست. می‌توانید کارهای خود را بر اساس ویژگی‌های کار موردعلاقه که در بخش‌های قبل ذکر شد مورد ارزیابی و سنجش قرار دهید، شاید به‌اشتباه آن کار را به‌عنوان حرفه موردعلاقه خود انتخاب کرده‌اید.

writing goals

می‌خواهم دو راهکار به شما بگویم که در هرزمانی جواب هر چیزی را می‌توانید به وسیله آن جستجو کنید، باید گفت این راهکارها تمرین و استمرار می‌خواهند تا پاسخ‌های درونی، خود را نشان دهند. در این فاصله، زمانی را نیز به تحقیق و مطالعه درزمینهٔ سؤالات خود اختصاص دهید و در کنار آن این دو تمرین را نیز حتماً انجام دهید. پاسخ‌های اصلی در انجام روزانه و مداومت در آنها آشکار می‌شود. یکی از این دو راهکار نوشتن به شیوه آزاد نویسی و راهکار دیگر مراقبه بی‌ذهنی است. به‌طورجدی پیشنهاد می‌کنم این دو را در زندگی به جزئی جدایی‌ناپذیر از کار خود و بخشی از برنامه روزانه خود قرار دهید.

برای اینکه مطمئن شوید کدام مورد مانع حرکت و شروع شما شده است حتماً درباره آن بنویسید و تمرینات مربوط به آزاد نویسی و مراقبه بی‌ذهنی را برای یافتن پاسخ تمام سؤالات و رسیدن به خودشناسی  عمیق‌تر به‌طور مستمر انجام دهید.

همچنین می‌توانید درباره علت‌های انجام ندادن کار موردعلاقه خود و اهمال‌کاری در انجام آن شروع به نوشتن کنید. در نوشتن رازهایی نهفته است که تنها با نوشتن به آن پی می‌برید.

و اما یک دلیل دیگر شاید این باشد که معنای حقیقی خود را نیافته‌اید. معنایی که هماهنگ با ارزش‌های درونی و واقعی شما باشد.

 

معنا چیست؟

معنا همان دلیل و چرایی است که شما را به انجام کاری وامی‌دارد. معنا چیزی فراتر از علاقه است. معنا هدف و غایت تو است. معنا ارزشمندی کاری است که آن را انجام می‌دهید. معناها در بسیاری اوقات اکتسابی هستند و شما تنها وظیفه‌ای که دارید این است که معنای واقعی خود را بیابید و یا آن را خلق کنید.

معنا همان نیرومحرکه تو است. معنا حتی از علاقه محرک‌تر است. برای مثال اگر فردی به کار «الف» علاقه بیشتری داشته باشد، اما کار «ب» برای او معنای ارزشمندتر و عمیق‌تری داشته باشد، کار «ب» را ادامه می‌دهد. شما به انجام آن کاری وفادار خواهید ماند که معنای ارزشمندتری برایتان داشته باشد. 

اما برخی از معناها، معنای واقعی شخص ما نیستند، آن‌ها معناهایی القاشده توسط جامعه اطراف هستند. در بیان معناهای القاشده می‌توان این‌گونه مثال زد که در بعضی جوامع ممکن است برای حرفه به‌خصوصی معنایی ارزشمند وجود نداشته باشد و آن کار بیهوده و حتی بی‌ارزش شمرده شود درحالیکه در جامعه‌ای دیگر بسیار مفید و ارزشمند تلقی شود. ممکن است در جامعه اول، برای حوزه‌ای دیگری معناهای قوی‌تری وجود داشته باشد، این امر باعث می‌شود بسیاری از افراد به دنبال معناهای القاشده بروند. ازآنجاکه ارزش‌ها نیز گاهی از جامعه اطراف کسب‌شده و بیانگر خواسته‌های واقعی ما نیستند، در چنین شرایطی لازم است تا ارزش‌های واقعی خود را شناسایی کنیم.

مطالعه، انجام آزمون‌های خودشناسی و استعدادیابی، انجام تمرین‌های ذکرشده در فصل قبلی، همچنین آزاد نویسی و نوشتن مستمر درباره اهداف، ارزش‌ها و علایق خود و نیز مراقبه بی ذهنی به‌منظور رهایی از تنش‌ها و اتصال به درون و خود واقعیتان، همگی در خودشناسی بیشتر و پیدا کردن ارزش‌های درونی و واقعی خودتان به شما کمک خواهند کرد.

پس از آنکه کار موردعلاقه خودتان را یافتید، سپس باید برای کار موردعلاقه خود، بر اساس ارزش‌های درونی خودتان معنایی برای آن بیابید. این معنا لازم نیست دیگران را راضی کند. معنا باید با خواسته‌های واقعی شما از زندگی هماهنگ باشد. معناها می‌توانند به‌سادگی خلق یک لبخند و یا به پیچیدگی نجات یک جان باشند. آنچه اهمیت دارد رضایت درونی و شادی خود واقعی شماست. معنا در دنبال کردن علایق و انجام کاری است که به تو لذت و عشق می‌دهد. تجربه لذت و عشق شاید همان معنای حقیقی تو برای انجام کار موردعلاقه‌ات باشد. همه‌چیز به خود واقعی تو برمی‌گردد.

 

نقاب‌ها را کنار بگذاریم

وقت آن شده تا نقاب‌های خود را برداریم. وقت آن شده است تا پوست بیندازیم و با رهاشدن از هر پوسته‌ای به خود واقعیمان نزدیک‌تر شویم.

علاقه

به هیچ چیز علاقه ندارم! راهنمای کشف علایق + فایل PDF

فهرست عناوین

آنچه می‌خواهم در این مقاله درباره آن بنویسم، پرداختن به برخی دلایل از دست دادن علاقه و اشتیاقمان به کارها، بیان روش‌هایی برای پیدا کردن اهداف و علایق اصلی خود به‌منظور رسیدن به خودشناسی بیشتر است.

روش‌های گوناگونی برای پیداکردن علایق و اهداف اصلی و دستیابی به شناخت بیشتر خود وجود دارد، آنچه در اینجا ذکر شده است، حاصل گفتگویی درونی بوده تا استعداد و علاقه واقعی خود را پیدا کنم، رسالت و معنای زندگی خود را بیابم و سپس به سبکی شخصی برای زندگی خود برسم.

پس از آن است که می‌توانم به زندگی خود معنای کامل‌تری ببخشم.

***

نمی دانم، تاکنون شده است که علاقه و اشتیاق خود را نسبت به تمام کارها از دست بدهید؟ امیدوارم چنین تجربه‌ای نداشته باشید اما اگر چنین شرایطی را تجربه کرده‌اید خواندن این مقاله را به شما نیز توصیه می‌کنم.

 

چرا به هیچ کاری علاقه ندارم؟

شاید شنیده باشید که عدم علاقه و اشتیاق ممکن است از نشانه های افسردگی باشد من نه آن را تایید و نه آن را رد می کنم.

آنچه برای من روشن شده این است که حتی افسردگی‌هایمان نیز حرفی برای گفتن دارند.

تمام حالات درونی و روحی تو نشانه‌هایی هستند که می خواهند با تو صحبت کنند. کافی است زبان آنها را بیاموزی و با آنها ارتباطی دوستانه برقرار کنی. در چنین شرایطی است که می توانی در هنگام مواجهه با هر احساس ناخوشایندی در درون خود برای مدتی مکث کنی،سپس از آن احساس و حال درونی بخواهی با تو صحبت کند.

*****

به همین منظور از احساس افسردگی خود علتش را جویا شدم از او پرسیدم چه پیغامی برای من دارد. چه چیزی را لازم است در زندگی خود تغییر دهم؟

سپس تمام پاسخ‌هایی که دریافت کردم را در جایی یادداشت کردم، از آنجاکه با نوشتن ارتباط بهتری می‌گیرم، عمده افکارم را می‌نویسم. نوشتن درباره افکار، ذهن من را متمرکز می‌کند و از پرش و حاشیه‌روی آن تا حدود زیادی جلوگیری می‌کند. علاوه‌برآن، آنها برای همیشه ثبت می شوند و در آینده و حتی سال‌های بعد نیز می‌توانم آنها را مرور کنم و پیشرفت و یا حتی تغییر نگرش خود را بببینم. این یکی از سرگرمی‌های موردعلاقه من است که تکه نوشته‌ای از افکار گذشته‌ام را در گوشه‌ای بیابم؛ البته شما می‌توانید آنها را در جایی امن نگهداری کنید که فقط خودتان قادر به دیدنشان باشید؛ چنانچه شما هم چون من تمایل به نوشتن افکار خود را دارید، پیشنهاد می‌کنم این شیوه را حتما دنبال کنید.

 

نتایج گفتگوی درونی با احساس افسردگی

در این گفتگوها متوجه شدم که نوعی احساس ناشی از “ناامیدی از نتیجه” علت این احساس ناخوشایند است. من تقریباً علایق خود را شناخته بودم اما همچنان در انجام کارهای موردعلاقه‌ام نیز اهمال می‌کردم. دلیل آن این بود که کسب نتایجی را در کوتاه‌مدت از خود انتظار داشتم که در بلندمدت می‌توانستم به آن دست یابم.

حال درونی من به‌شدت وابسته به نتایج ملموس و عینی شده بود. برای بسیاری از ما پیش آمده که در دوران تحصیل نیز چنین شرایطی را تجربه کرده بودیم. برای مثال اگر چند روز و چند ساعت را صرف مطالعه دروس می‌کردیم ولی درنهایت نمره و یا نتیجه مطلوب و خواسته‌شده را در امتحان به دست نمی‌آوردیم به‌احتمال‌زیاد حتی اگر موردسرزنش و مقایسه قرار نمی‌گرفتیم، قطعاً به خاطر تلاش خود هیچ‌وقت تشویق نمی‌شدیم. آنچه از تلاش ما ارزشمندتر بود، نتیجه نهایی بود.

نتیجه نهایی ارزشمند است. اما باید نحوه نگرش خود را نسبت به نتیجه نهایی تغییر دهیم.

به نتیجه پایانی به‌عنوان یک نشانه نگاه کنیم. تناسب میزان تلاش و رضایت از نتیجه را بررسی کنیم و آن‌ها را باهم بسنجیم. در صورت عدم رضایت از نتیجه و به‌منظور بهبود آن پرسش‌هایی را مطرح کنیم. در پی یافتن راه‌حل ایده‌هایی را طراحی کنیم. مطالعه کنیم، جستجو کنیم و یا به یک مشاور خوب در آن حوزه مراجعه کنیم و سپس نتایج خود را ارتقا ببخشیم.

یک اصل مهم که باید به آن توجه کنیم این است که نتایج به ارزشمندی ذات ما گره نخورده است. ما نباید هیچ صفت مادی را به ذات خود گره بزنیم. اگر صفت مادی را علت و دلیل ارزشمند شمردن خود بدانیم درصورتی‌که آن صفت مادی به هر دلیلی از دست برود با خلأ و پوچی درونی روبه‌رو میشیم که می‌تواند به شکل‌های مختلفی چون احساس افسردگی و از دست دادن اعتمادبه‌نفس یا سردرگمی، کلافگی و چنین مشکلاتی خود را بروز دهد.

 

یکنواختی دلیل از دست دادن علاقه و اشتیاق

یکی دیگر از عوامل احساس غم و یا افسردگی خفیف می‌تواند یکنواختی زیادی باشد.

چه مقدار از روز را صرف فعالیتی متفاوت می‌کنید؟

همیشه یک فعالیت تازه به زندگی خود اضافه کنید. از خود بپرسید؟ چه چیزی لازم است به زندگی من اضافه گردد؟ برنامه روزانه من چه چیزی کم دارد؟

 پاسخ می‌تواند از چند ساعت مطالعه تا رفتن به کلاس رقص متفاوت باشد. ممکن است نیاز داشته باشید در طول روز وقتی را برای مطالعه یک کتاب جدید صرف کنید. ممکن است نیاز باشد یک فعالیت ورزشی را آغاز کنید، به پیاده‌روی بروید، یوگا کار کنید و یا هر پاسخی که از درون خود دریافت می‌کنید. شاید پاسخ دیدار خانواده و دوستان یا حتی رفتن به یک کافه آن‌هم به‌تنهایی باشد. همه‌چیز بستگی به شرایط فعلی و نیازهای درونی شما دارد. آن چیزی را انتخاب کنید که بیش از هر چیزی به شما شوق انجام دادن می‌دهد و البته با شرایط فعلیتان امکان‌پذیر است. حتی می‌توانید لباس‌های رنگی و شاد را انتخاب کنید اگر دراین‌باره، احساسِ نیاز به تغییر دارید. همه‌چیز به خودتان بستگی دارد. یک یا چند مورد را انتخاب کرده و آن را برای دفعاتی به‌دلخواه اجرا کنید. مثلاً یک‌بار در هفته. بهتر است آزادی زمانی برای آن قائل باشید. نخواهیم که حتماً در ساعت مشخص و تعین شده‌ای در هفته آن را عملی کنیم، ازآنجاکه هدف ما ایجاد تنوع و رفع یکنواختی است، با آزادی همسو است. پس کافی است فقط کلیت زمانی آن را مشخص کنیم.

 

علایق خود را شناسایی کنید.

وقت آن است که به شناسایی علایق خود بپردازیم. یک دفترچه تهیه کنید و نام آن را دفترچه علایق بگذارید. هر آنچه فکر می‌کنید به آن علاقه دارید را در آن دفترچه یادداشت کنید. این لیست می‌تواند موارد بسیار نامرتبطی را در خود جای دهد. در این مرحله به تحلیل و حساب‌وکتاب کردن نپردازید. هر آنچه را که فکر می‌کنید ممکن است به آن علاقه‌ داشته باشید در این دفترچه یادداشت کنید حتی اگر از سر هیجانات نادرست باشد. این دفترچه را همواره به‌روز کنید. هر وقت کاری و یا حرفه‌ای را دیدید که از آن خوشتان آمد و با خود فکر کردید که ممکن است به آن حوزه نیز علاقه داشته باشید، آن را در همان دفترچه به مجموعه خود اضافه کنید.

این لیست باید از علاقه‌های عمیق تا علایق سطحی و زودگذر را در برگیرد.

پس از آن که لیست خود را تهیه کردید، می‌خواهیم به توضیح انواع علایق بپردازیم تا با شناخت بهتر بتوانیم اصل را از فرع تشخیص دهیم.

اشتیاق و علاقه می‌تواند ناشی از عشق باشد و می‌تواند از هوس. برخی علایق ما بسیار عمیق‌ترند اما برخی دیگر از آن‌ها سطحی و زودگذر هستند.

علایق خود را اولویت‌بندی کنید. پنج دسته در نظر بگیرید، سپس آن‌ها را در این پنج دسته جای دهید. همچنین می‌توانید در برابر هرکدام از علایق خود یک عدد قرار دهید و به این صورت به آن علاقه اولویت دهید. به اولویت‌های اول و برتر خود عددِ (دسته) یک و به اولویت‌های کم‌اهمیت‌تر عدد پنج را اختصاص دهید.

من نیز عکس تمرینات خود را در پایین به اشتراک گذاشته‌ام.

علاقه ها

اگرچه اختصاص عدد و اولویت‌بندی ما را به شناخت علایق خود اندکی نزدیک می‌کند اما هرگز نباید فریب اعداد را بخوریم.

بعضی مواقع ما از حوزه‌ای اطلاعات کافی و جامعی نداریم. برای مثال در بدترین حالت تنها نام آن به گوش ما رسیده، برایمان جالب است و تازگی دارد و ممکن است در اثر کنجکاوی و هیجانات به آن اولویت بالایی در لیست علایق خود اختصاص داده باشیم. در مقابل ممکن است حوزه و یا کاری وجود داشته باشد که کمی جالب به نظر رسیده و با تردید آن را به لیست خود اضافه کرده‌ایم و سپس به آن دسته‌ای با اولویت پایین اختصاص دهیم، اما با کسب اطلاعات و شناخت بیشتر از آن متوجه شویم که جزء علایق اصلی ما محسوب می‌شود. چراکه بعضی از علایق ما ممکن است هنوز کشف نشده باشد و در طول زمان به آن برسیم.

 

 لیست علایق به چه درد می‌خورد؟

اکنون یک لیست تقریباً جامع و درحال به‌روزرسانی داریم که می‌تواند در هنگام کسالت به ما کمک کند. اما کاربرد دیگر این لیست در پیدا کردن علاقه واقعی و سپس هدف‌گذاری و از همه مهم‌تر معنا بخشی به زندگی‌مان است.

آنچه برای یک زندگی به دور از کسالت و احساس افسردگی نیاز داریم داشتن هدف و انگیزه کافی برای دنبال کردن رؤیاهایمان است. معنا در این مسیر نیروی استمراربخش است.

 

علایق اصلی خود را چگونه شناسایی کنیم؟

تمرینات این بخش کمی زمان‌بر است و به بررسی موردی نیازمند است.

یکی از علایق اولویت یک را انتخاب کنید و در رابطه با آن به سؤالات زیر پاسخ دهید و حتماً آن‌ها را مکتوب کنید و در سمت دیگری از همان دفترچه یادداشت کنید. این نتایج قرار است در آینده موردبررسی و ارزیابی قرار گیرند.

توصیه‌های مربوط را نیز عملی کنید.

پس از انتخاب یکی از علایق اولویت “یک” «حداقل ده مورد از دغدغه‌های مرتبط با آن حوزه را بنویسید و همچنین به چرایی آن پاسخ دهید».

می‌توانید نوشتن  را با پاسخ به سوال زیر شروع کنید.

  1. ۱. دغدغه من برای …….(کار یا حوزه موردعلاقه)….. چیست؟ من چه دغدغه‌ای در آن حوزه دارم؟ چرا می خواهم به آن بپردازم؟ سپس حداقل ده مورد از دغدغه‌های خود را بنویسید. اگر موارد بیشتری برای نوشتن داشتید حتماً آن‌ها را ادامه دهید. می‌توانید حتی این لیست را نیز به‌روزرسانی کنید.
  2.  
  3. ۲. پس از پاسخ به سوال قبل از خود بپرسید، چه بهایی حاضرم برای رسیدن به هدف و علاقه خود بپردازم؟ تا جایی که می‌توانید به این سؤال پاسخ دهید (به‌صورت مکتوب)
  4. چه اقدام عملی (با توجه به امکانات فعلی خود) می‌توانم در جهت علایق خود انجام دهم؟ مثال: یک صفحه کتاب درباره آن بخوانم یا روزی یک ساعت را به انجام آن اختصاص دهم.

بسیاری از اوقات ما از قدم عملی برداشتن به سمت علایق خود امتناع می‌ورزیم و تنها در کلام است که آن را حرفه و کار موردعلاقه خود معرفی می‌کنیم. اما بیش از هر چیزی عمل‌گرایی علایق ما را نشان می‌دهد. لازم به بیان این مهم است که عدم اقدام عملی می‌تواند دلایل دیگری نیز داشته باشد. عدم اقدام عملی در حوزه موردعلاقه همچنین می‌تواند ناشی از اعتمادبه‌نفس کافی نداشتن، سخت و دور شمردن خواسته و ترس و ناامیدی از نشدن‌ها باشد.

اگر تنها به دلیل ترس‌های خود حاضر به اقدام عملی نیستیم نشانه بارزی است که باید در آن حوزه به خودباوری بیشتری برسیم و اعتمادبه‌نفس خود را در آن زمینه افزایش دهیم.

نکته مهم دیگر این است که به آستانه اشتیاق خود برای اقدام عملی توجه کنید. مثلاً اشتیاق شما تنها انجام ۱۵ دقیقه فعالیت فیزیکی و یا فکری در آن حوزه است.

به‌طورکلی اقدام عملی نکردن در حوزه موردعلاقه می‌تواند دو دلیل داشته باشد:

  1. آن کار موردعلاقه ما نیست و اشتباهی به آن چسبیده‌ایم.
  2. به توانایی خود در آن حوزه باور نداریم و ازنظرمان رسیدن به موفقیت در آن حوزه به‌راحتی امکان‌پذیر نیست.

درصورتی‌که موانع، ترس‌ها، محدودیت‌های ذهنی و عدم باور به توانمندی‌مان سبب شده تا از اقدام عملی بپرهیزیم باید به‌طورجدی وقتی را برای افزایش اعتمادبه‌نفس و عزت‌نفس خود اختصاص دهیم.

***

تمرینات بالا را برای سایر علایق خود در همان دفترچه انجام دهید. ازآنجاکه برخی علایق ما هنوز کشف نشده است این تمرینات را برای اولویت‌های رده پایین‌تر نیز انجام دهید. بسیاری از مواقع کار و هدف موردعلاقه در به‌ظاهر پیش‌پاافتاده‌ترین جای زندگی‌مان نهفته است. نمونه آن را می‌توان در کارآفرینان موفقی دید که از ساده‌ترین ایده‌های اطراف خود کسب‌وکارهای موفق و بسیار گسترده‌ای راه‌اندازی کرده‌اند.

 

مراقبه کنید.

هرروز به مدت ده دقیقه مراقبه بی‌ذهنی را تمرین کنید. مراقبه بی‌ذهنی به‌معنای رهاکردن تمامی افکار است. ذهن خود را خالی کنید و از سکوت لذت ببرید. دغدغه‌ها و نگرانی‌های خود را برای مدت ده دقیقه رها کنید. آرامش ناشی از سکوت ذهنی و رهاکردن دغدغه‌ها و نگرانی‌های روزانه سبب می‌شود با خود درونیتان نزدیک‌تر شوید و خواسته‌های قلبی خود را ببینید.

 

قدم عملی بردارید.

اگر احساس کردید به حوزه ای علاقمند هستید اما به دلایل مختلفی تردید داشتید حتما با استفاده از شرایط و امکانات موجود و فعلی خود یک گام عملی در جهت آن خواسته بردارید. یک کتاب در مورد آن بخوانید. در اینترنت جستجو کنید و مقاله بخوانید و یا اگرمهرتی در آن زمینه دارید آن را عملی کنید.

اقدام عملی همانند آزمونی است که به شما نشان می‌دهد آن کار و یا حوزه را صرفا برای عنوان و ارزش‌های درونی کاذب و اکتسابی دوست دارید یا آن را برای خود واقعیتان می خواهید. اقدام عملی است که نشان می‌دهد آیا آن کار و یا حوزه را از روی هیجان و احساس زودگذر می‌خواهید و یا حاضرید بهای یادگیری و عمل در آن حوزه را نیز بپردازید.

 

اهمیت استعداد و ارتباطِ آن با علایق

استعداد درواقع کار تو را کمی آسان می‌کند. استعداد تنها به این معنی است که احتمالاً در این حوزه یادگیری سریع‌تری دارید. آزمون‌های مختلفی برای کشف استعداد وجود دارد که با جستجوی عبارت آزمون‌های استعدادیابی می‌توانید به آزمون‌های آنلاین دسترسی پیدا کنید و یا به‌طور تخصصی از یک روانشناس کمک بگیرید. شاید این‌گونه به نظر برسد که در غالب موارد استعداد با علاقه هم‌ راستاست، اما همیشه این‌گونه نیست.

آنچه بیش از هر چیزی اهمیت دارد اجتماعِ شوق و معناست. بیشتر از هر چیزی لازم است کاری را انتخاب کنید و حوزه‌ای را برگزینید که بیش از سایر موارد روحتان را به شوق و اشتیاق وامی‌دارد، علاوه‌برآن می‌توانید معنای زندگی و ارزشمندی را نیز در آن بیابید. این دو به‌تنهایی انگیزه لازم را برای کسب مهارت، تلاش و اقدام عملی در آن حوزه به تو می‌بخشند و سبب استمرار تو در آن مسیر می‌شوند.

 

ارزش‌های معنادار خود را چگونه پیدا کنم؟

قبل از هر کاری بهتر است به تفکیک ارزش‌های واقعی از ارزش‌های جعلی بپردازیم.

اکثر ارزش‌های جعلی، ارزش‌های دیگران هستند.

ارزش‌های بسیاری وجود دارند که از طرف جامعه و اطرافیان به ما القا شده و ارزش‌های درونی و خود ما نیستند. کار ما شناسایی ارزش‌های واقعی و جداسازی آن‌ها از ارزش‌های جعلی است.

برای کشف ارزش‌های واقعی خود می‌توانید از پاسخ به این پرسش‌ها شروع کنید.

زندگی من چگونه معنا می‌یابد؟

در صورت انجام چه کاری است که احساس ارزشمندی می‌کنم؟

در صورت انجام و اتمام چه کاری است که احساس می‌کنم مأموریت اصلی زندگی خود را انجام داده‌ام؟

یادمان باشد ارزش‌ها ممکن است خیلی ساده باشند ممکن است ظاهری به‌سادگی لبخند زدن و مهربانی با دیگران داشته باشند تا ظاهری سخت‌تر مثل انجام کارهای سخت و طاقت‌فرسای ذهنی و جسمانی. این کاملاً بستگی به روحیات و خود واقعی شما دارد. هرچه به شناخت دقیق‌تری از خود برسید ارزش‌های اصلی خود را راحت‌تر و سریع‌تر پیدا می‌کنید.

همانند تمرین پیداکردن علایق،در اینجا نیز تمرین سنجش میزان عمل‌گرایی را انجام دهید.

پس از نوشتن ارزش‌ها در برابر آن‌ها بنویسید که اکنون با توجه به امکانات و شرایط فعلی مایلید چه اقدام عملی در جهت آن ارزش بردارید؟ هرگونه اقدامی هرچند کوچک پذیرفته و ارزشمند است. البته درصورتی‌که با اشتیاق همراه باشد.

 

چگونه به شناخت‌ دقیق‌تری از خود برسم؟

متأسفانه باید بگویم برای زمان کوتاهی هم شده باید دیگران را از زندگی خود حذف کنید حتی اگر آن فرد عزیزترین فرد زندگیتان باشد. نباید جز خود شما کسی دیگر حضور داشته باشد. تنها در چنین صورتی است که می‌توانید صدای درون خود را بشنوید.

به مکانی به‌تنهایی سفر کنید و یا اگر امکان سفر ندارید به‌طور ذهنی تمامی افراد و ارزش‌های القاشده از جامعه را از ذهن خود پاک کرده و با خود خلوت کنید. دفتر و قلمی برداشته و با خود واقعی و درونی‌تان صادقانه گفتگو کنید و مکالمات خود را ثبت کنید. این گفتگوها ممکن است برای مدت چند روز نیز ادامه یابد. در این راه لازم است صبور باشید چراکه در طی مسیر زندگیمان، نوع تفکر و نگرشمان نیز تحت تأثیر جامعه اطراف قرار گرفته و ما را از خود واقعی و اصیل خود دور کرده است. اکنون فرصتی است که از طریق تنهایی و خلوت با خود با تمام علایق، سلیقه‌ها و عقیده‌های شخصی خود روبه‌رو شویم.

به این شکل می‌توانیم با دستیابی به شناخت بیشتری از خود، سبک شخصی زندگی خود را داشته باشیم و بر اساس ارزش‌ها و علایق خود اهدافی را انتخاب کرده و  برای تحقق آن‌ها تلاش کنیم.

 

این مقاله یک بخش نیز تکمیلی دارد که می‌توانید آن را در مقاله ویژگی‌های کار موردعلاقه مطالعه کنید.

 

(فایل PDF این مقاله بروزرسانی نشده است_در اسرع وقت:)

کمیک: روز

بدبینی

چگونه از بدبینی و بدگمانی رها شوم؟

رهایی از بدبینی به نظر غیرممکن می آید. روانشناس نیستم اما آنطور که شنیده‌ام بدبینی سخت درمان است. شاید آنچه از درمان مهم‌تر باشد پذیرش بدبینی است. بسیاری از افراد هرگز متوجه بدبینی خود نمی‌شوند و تمام ذهنیت و گمان‌های بد را واقعیت عینی و موجود می‌دانند.

یکی از دلایل بدبینی ترس‌هایمان است. فرد بدبین بهترین انسان روی زمین است. بدبین‌ها انسان‌های بدی نیستند. بدبین‌ها می‌خواهند از خود و یا عزیزانشان در برابر تمام آسیب‌های احتمالی محافظت کنند. اما همین خیرخواهی آنها منجر می‌شود تا فرصت رشد و پیشرفت و لذت از زندگی و آرامش را از خود و یا دیگران سلب کنند.

 

درمان بدبینی

احتمالاً بهترین راه مراجعه به یک روانشناس یا نیروی متخصص است. آنچه من در اینجا می‌نویسم بیان تجربیات و راهکارهایی است که برای خود به کاربرده‌ام و آنها را در اینجا به ثبت می‌رسانم. یک جمله همیشه مرا قلقلک می‌دهد تا نوشته‌هایم را انتشار دهم. «اگر راهکاری هرچند غیرمعقول برای تو (یک نفر) مفید بوده احتمالاً می‌تواند برای فرد دیگری در این جهان نیز راهگشا باشد. امید که همین گونه باشد».

پیش‌تر در پارانویای خوشبینی، بدبین و خوشبین درون خود را یافتم_ بخشی از سفری به اعماق خاطرات کودکی‌ام_ که مرا با خیلی از حقایق زندگیم آشنا کرد و به شناخت بهتری از خود رساند، اما همچنان به موضوعات بسیاری در زندگی خصوصی خود که درستی و صداقتشان برایم روشن بود بی اعتماد بودم  و بر آن شدم تا در این باره بیشتر بنویسم.

*

صادقانه بگویم نمی‌توانستم درستی را ببینم و تشخیص دهم.

کسی که نتواند بدبینی خود را کنترل کند همانقدر در برابر خوشبینی نیز ضعیف عمل می‌کند. به عبارتی یا از این سوی بام می‌افتد یا از سویی دیگرش.

شخصی که نتواند تشخیص دهد حقیقت کدام است غالباً از روی شانس انتخاب می‌کند. به همین دلیل گاهی بسیار محتاطانه و محافظه کارانه عمل می کند و گاهی در برخورد با موقعیت‌های پرخطر به‌شدت ریسک می‌کند.

درون او چون دریایی طوفانی است که امواج سهمگین آن، هدایت کشتی را سخت می‌کند. و گاهی کنترل سکان از دست ناخدا (فرد) خارج می‌شود و در ورطه بدبینی و یا خوشبینی افراطی و ناسالم می‌افتد.

*

آنچه که من دریافت کردم باید بدبینی را از هویت خود جدا کنم. تنها درچنین صورتی است که می‌توانم درهنگام مواجهه با موج بدبینی آن را از اصل خویش دور ببینم.

از سرزنش خود دست بردارم و در گرداب احساس گناه گرفتار نشوم. می‌توانم اصل و ذات خود را نظاره کنم. می‌توانم تشخیص دهم این “من” نیستم.

سپس می‌توانم با آرامش بیشتری امواج پرتلاطم وجودم را ببینم و عواطف خود را کنترل کنم و در نهایت تصمیمی فرای قدرتِ ذهنیت مبهم و ناپایدار بگیرم.

کمیک: بدبینی

کمیک بدبینی
کمیک بدبینی‌های آبی
بهترین

منِ بی مصرف – چگونه بهترین باشم؟

شغلم را از دست داده بودم. خیلی خوشحال بودم. می دانستم این شغل هیچ شباهتی با علاقه و روحیات من ندارد. من هرگز آن شغل را دوست نداشته‌ام. با خوشحالی به خانه برگشتم. سه ساعت بعد تازه فهمیدم چه شده است.

حس بی کفایتی، حس تحقیر شدن. حس سواستفاده به‌همراه تمام عقده‌ها و خلأهای روحی به دورم حلقه زده بودند.

یک هفته‌ای طول کشید تا به خودم بیایم.

*

خوشبختانه یکی از دوستانم حاضر شد تا پای درد و دلم بنشیند. اولین بار بود که با درد دل کردن آرام می‌شدم. همیشه از آن متنفر بودم. البته کسی هم حاضر نبود به آنها گوش دهد.

بعد از یک هفته حالم بهبود یافت.

من به خواسته خود رسیده بودم. من می‌خواستم برای خودم کار کنم. اما چیزی حالم را هنوز بد می‌کرد.

*

کارمند جدید تازه استخدام شده، او مهارت‌های  عالی و فوق‌العاده‌ای داشت. می‌توانستم او را تحسین کنم اما بیشتر از تحسین می‌توانستم به او حسادت بورزم. او بهتر از من بود و این اصل از کودکی در ناخوداگاه من ثبت شده بود که کسی بهتر از من وجود ندارد.

*

خیلی با خودم کلنجار می‌رفتم. مدام مثل کسی که رابطه‌اش را چک کند از کار او جویا می‌شدم؛ متاسفانه او بسیار عالی بود، خیلی عالی تر از من. من بهترین نبودم و همین فکر کافی بود تا مرا دیوانه کند.

*

من بی مصرف و بی کفایت بودم. من هیچ کاری را به نحو عالی انجام نمی دادم من سالها از این شاخه به آن شاخه پریده بودم و این فرصت را پیدا نکرده بودم که در یک کار بهترین شوم. من میخواستم در همه کارها بهترین فرد باشم.

 

پس از، از دست دادن کارم عزیزانی نیز از من فاصله گرفتند. طرد شدن از جانب آنها احساس بی کفایتی و بی مصرف بودن را در من قوی تر می‌کرد.

اکنون حال من بدتر از قبل شده بود.

 

پذیرش ضعف و بی کفایتی

بلاخره باید با حقیقت رو به رو می‌شدم. گاهی بهتر است با حقیقت رو به رو شد، هرچه قدر که تلخ باشد.

من بهترین نیستم. من بی مصرف هستم. من بی کفایت هستم. در هر کاری کسی بهتر از من وجود دارد. در هر زمینه ای کسی بهتر از من وجود دارد. من هیچ جایگاهی ندارم. من آویزان هستم. من بدردنخور هستم……

 

نوشتار درمانی

نوشتار درمانی همیشه به من کمک کرده است حتی زمانی که از آن اطلاعی نداشتم، گوشه‌ای نوشته‌هایم را برای حل مساله و یا بهبود روحی ثبت می‌کردم.

حتی نوشته اکنون من نیز بخشی از پروسه درمانی خودساخته من است.

*

اضطراب که می‌آید قبل از اینکه آرامشم را بهم بزند قلبم را نشانه می‌گیرد.

پیش‌ترها اضطراب که به سراغم می‌آمد معده‌ام درد می‌گرفت، از وقتی مچ او را گرفته‌ام به سراغ قلبم رفته است، گمان می‌کند هنوز نفهمیده‌ام کار خودش است اما دیگر دستش برای من کاملا رو شده است.

*

وقتی از اضطراب‌ها و مشکلاتم می‌نویسم دیگر به او اجازه نمی‌دهم که به معده، قلب یا سایر ارگان‌ها دست‌درازی کند، همین جا روی کاغذ (کیبورد) حالش را جا می‌آورم.

*

قدیمی‌ترها معتقد بودند حجامت خون آلوده و ناپاک را از بدن زدوده و سلامتی را به بدن باز می‌گرداند و نشانه آن احساس سبکی است. من این عقیده را نیز درباره نوشتن دارم.

کافی است تمام ناپاکی‌های ذهن خود را روی کاغذ بنشانی. با رهایی از تنش‌ها در همان لحظات اولیه، برقراری جریان سالم افکار را در ذهنت احساس می‌کنی. چیزی برای غمگین بودن وجود ندارد. قلبت احساس سبکی می‌کند و می‌توانی لبخند بزنی.

*

افکار ناپاک ریخته شده روی کاغذ می‌تواند افکاری بیهوده و بی‌اهمیت باشند که همانجا برای همیشه باید رها شوند و بهتر است فاصله‌ات را نسبت به آنها حفظ کنی.

 

اما گاهی آنها باورهای اشتباه و ضعف‌های تو را نشان می‌دهند.

اکنون می‌دانی که لازم است برای باورهای اشتباه خود باور صحیحی بیابی و با منطقی سازی (یافتن الگوهای واقعی) و منطبق سازی (الهام گیری از پدیده‌های موجود در هستی) آنها را تثبیت کنی. درباره آن‌ها تحقیق کنی و به دنبال حل آن باشی.

می‌دانی برای حل مسائل و ضعف‌های شخصیتی باید درباره آن‌ها تحقیق کنی و در زندگی خود شیوه جدیدی را به کار ببری.

*

اما در کنار همه این‌ها پیشنهاد می‌کنم تمام نتایج و قدم‌هایی را که برای رشد خود برمی‌داری، در دفتر و یا وبلاگ شخصی خودت ثبت کنی. با این کار هموراه می‌توانی به نتایج خود بازگردی و رشد و توسعه خود را بررسی کنی.

اگر مایل بودی در این باره برایم کامنت بنویس و تجربه‌ات را در اینجا نیز ثبت کن.

 

کشف برتری‌طلب درون

من هرگز خود را فرد برتری‌طلبی نمی‌پنداشتم. تا وقتی که تصمیم گرفتم درباره از دست دادن شغل خود بنویسم. نوشتن در این باره به من کمک کرد تا متوجه شوم برتری‌طلبی را به شکل ناخوداگاه در رفتار خود بروز می‎‌دهم و نشانه آن وجود حس رقابت طلبی در تمام حوزه‌ها بود.

*

رقابت ذاتا بد نیست. رقابت می‌تواند نیروی انگیزه‌دهنده‌ای شود که تو را به سمت اهدافت سوق دهد.

رقابت وقتی آسیب‌رسان است که سمی باشد. رقابت سمی زمانی است که بخواهی در تمام زمینه‌های تخصصی و غیرتخصصی خود متخصص باشی و کسی در هیچ حوزه‌ای بهتر از تو نباشد.

رقابت وقتی سمی و ناسالم است که بخواهی فقط تو بهترین و خوشبخت‌ترین باشی.

فردی که رقابت‌جویی ناسالم دارد بیش از هرکسی به خود آسیب می‌رساند. استرس زیاد و حسادت نیروی پیشرفت را از او می‌گیرد.

اما فردی که رقابت‌جویی سالم را در رفتار خود بروز می‌دهد، می‌تواند این ویژگی را به شکل صحیح و در جهت پیشرفت خود به کار گیرد. می‌تواند با مقایسه درست، نوآوری و خلاقیت جایگاه خود را ارتقا دهد. می‌تواند با باور به این که هرکسی در جای خود بهترین و منحصر به‌فردترین است جایگاه واقعی خود را نیز بیابد.

 

چگونه بهترین خود باشم؟

بهترین بودن ذاتا خوب است. تمایل به بهترین بودن سبب هدفمندی می‌شود. سبب می‌شود خود را لایق بهترین‌ها بدانی و برای رسیدن به بهترین خود تلاش کنی. اما تمایل به بهترین بودن درست مانند رقابت طلبی می تواند به همان اندازه‌ای که مفید است مضر و آسیب رسان نیز باشد.

*

تمایل به بهترین بودن همان اندازه که می‌تواند سبب حرکت شود، می‌تواند بازدارنده حرکت نیز باشد. می‌تواند سبب کمال طلبی نادرست شود.

تمایل به بهترین بودن اگر به شکل صحیحی در فرد توسعه یابد می‌تواند نقشه راه رسیدن به موفقیت شود. می‌تواند سبب شود تا با مقایسه خودمان با خودِ قبلیمان میزان رشد خود را بررسی و موردارزیابی قرار دهیم و براساس توانایی، اهداف و نیازها برای برداشتن قدم بعدی و بهتر شدن از خود قبلی گام برداریم.

کاراکتر کمیک job

چگونه یک کاراکتر را خلق و طراحی کنم؟

طراحی یک کاراکتر ماجرای خود را دارد.

اینکه شما یک طراح گرافیک هستی یا داستان‌نویس قضیه را به دو مسیر مجزا تقسیم می‌کند، اما هنوز هم یک مسیر مشترک وجود دارد و آن علاقه به داستان‌های مصور و یا کمیک استریپ است. امیدوارم شما هم چون من یک علاقمند به داستان مصور باشید.

اگر شما هم مثل من به کمیک استریپ‌ها علاقه دارید، پس دیگر نیازی نیست یک داستان‌نویس عالی و یا یک گرافیست ماهر باشید کافی است شما یک علاقمند به کمیک خوب باشید.

احتمالا شما عاشق خلق کاراکتر هم باشید.مثلا شاید بدتان نیاید با صمیمی‌ترین دوست خود کمی شوخی کنید و او را تبدیل به یک کاراکتر کارتونی کنید یا او را قاطی ماجراهای داستانی و طنز کنید. شاید هم بخواهید انیمیشینی از دنیای دوستان و روابطتان خلق کنید. به هرحال پیشنهاد من این است که ابتدای مسیر خودتان را نشانه گرفته و از خودتان شروع کنید.

 

 

اولین کاراکتر را از خودتان آغاز کنید

خلق اولین کاراکترتان را از خود آغاز کنید. به‌طور حتم عاشق او می‌شوید، حتی اگر در دنیای واقعی چندان هم عاشق خود نباشید.

اگر تاکنون به خلق کاراکترهایی از دیگران پرداخته‌اید فورا دست نگه دارید و کار را از خودتان شروع کنید. کاراکتر خودتان به شیرین‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین کاراکتر دنیای کارتونیتان تبدیل خواهد شد.

اگر شما یک طراح هستید و به آناتومی بدن و اصول طراحی مسلط هستید، از همین جا شما را تحسین می کنم کافی است قلم را بردارید و طراحی را آغاز کنید. زیباترین طرحی که می‌توانید را از خود رسم کنید،  خود را وارد دنیای کودکی‌ها و کارتون‌هایش کنید. حتما از کودک درون خود در طراحی کاراکترتان کمک بگیرید او از هر مربی و گرافیستی شما را بهتر راهنمایی می‌کند.

اگر شما به کمیک علاقه دارید اما از طراحی هیچ نمی‌دانید یا به اصطلاح و باور خودتان حتی استعداد نقاشی ندارید کافی است به سال های پیش از مدرسه رجوع کنید و به همان شکل زیباترین نقاشی خودتان را رسم کنید حتی اگر به سادگی چشم چشم دوابرو باشد.

 

 

درباره من

من هرگز یک گرافیست و طراح حرفه‌ای نبوده‌ام و روز و شب خود را مطالعه و تمرین در زمینه طراحی نکرده‌ام. البته شاید راه را اشتباه رفته بودم؛ به هر حال انتخاب من رشته ریاضی و فیزیک در دوره متوسطه بود. در دانشگاه هم از سر ناچاری و عدم قبولی در رشته فیزیک گرایش ستاره‌شناسی به رشته مهندسی نرم افزار پناه آوردم.

اما در اول دبستان جایزه برترین نقاشی مدرسه را تصاحب کردم.

 

مسابقه نقاشی

درست لحظاتی پیش از آنکه مسابقه نقاشی شروع شود این تصور را داشتم که بهترین و بااستعدادترین نقاش مدرسه من هستم. البته ناگفته نماند تا پیش از آن نیز فکر می‌کردم بهترین نقاش دنیا هستم. من لقب کمال‌الملک را برای خود انتخاب کرده بودم. از نظر من کمال‌الملک عنوانی بود که به برترین نقاش عصر می‌دادند. آن روز تصمیم گرفتم عنوان و شغل کمال‌الملک‌بودن را به نام خود ثبت کنم. از آن روز پای تمام نقاشی‌هایم امضای کمال‌الملک ثبت شده بود. 

 

بگذریم، نمی‌خواهم از موضوع مسابقه نقاشی دور شوم.

آن روز با تصور اینکه من بهترین نقاش مدرسه هستم با شادی و حس افتخارگونه‌ای از در ورودی مدرسه وارد شدم. با این تصور که مسابقه نقاشی قرار است در ساعات مدرسه اجرا شود. اما همه یک نقاشی با خود به همراه داشتند. تمام مدرسه نقاشی خود را اماده کرده بودند. حتی آنها که در کلاس نقاشی‌های زیبایی نمی‌کشیدند هرکدام یک نقاشی زیبا و تقریبا حرفه‌ای در دست داشت. با جرات می توانم بگویم نقاشی آنها بسیار زیباتر و حرفه‌ای تر از نقاشی‌هایی بود که تا کنون کشیده بودم. سال پنجمی‌ها را که دیگر نگو. برایم عجیب و کمی دلهره‌آور بود.

تا آن روز نقاشی‌ها و نقاش‌هایی بهتر از خودم ندیده بودم به جز نقاشی‌های کمال‌المک در کتاب هنر خواهربزرگترم که آخر نفهمیدم لقب نقاشان خوب دنیاست یا نام یک شخص است.

 

بهتر است بیش از این از اصل داستان دور نشوم. مسابقه نقاشی را می گویم. آن روز تصمیم گرفتم قبل از اینکه اعتماد به نفسم بیشتر جریحه‌دار شود مدرسه را ترک کنم. این اولین و شاید آخرین فرار من از مدرسه بود.

 

خوشبختانه منزل خاله‌ عزیزم در همسایگی مدرسه بود. آن زمان هنوز فرزندی نداشت و من تنها عزیزدردانه‌اش بودم. البته هنوز هم مانند همان روز مرا دوست دارد.

خاله عزیزم خیلی به هیچ چیز سخت نمی گرفت حتی نگران فرار از مدرسه و تربیت و اموزش صحیح نمی شد. او هنوز شیطنت‌های کودکانه اش را دنبال می‌کرد.

 

مداد مشکی و کاغذ آچار را از کیفم بیرون آوردم همانجا روی فرش دراز کشیدم و نقاشی از افراد به سادگی همین نقاشی‌های امروزم ترسیم کردم. حتی آن روز هم به مدادرنگی‌هایم فکر نکرده بودم. همیشه یک مداد هم برای من کافی بود. اما با مدادرنگی‌هایم می‌توانستم به اندازه یک زندگی حرف بزنم و به آنها شخصیت و جان دهم.

 

از بحث اصلی خارج نشویم. نقاشی ام را در کسری از ثانیه تمام کردم و تا قبل از شروع تایم تدریس و ورود معلم خود را به کلاس رساندم حتی فرصت پیدا کردم نقاشی‌های دیگر همکلاسی‌هایم را ببینم. اکثر آنها بسیار زیبا و حرفه‌ای بود. البته برخی از آنها با همان روح صادق و کودکانه‌شان اعلام کرده بودند که خواهر بزرگترشان در خانه به آنها کمک کرده است به هرحال هیچ چیز از اعتماد به نفس من کم نمی‌کرد. من همچنان از درون خود را بهترین نقاش دنیا تصور می‌کردم. و البته تصویری از این هم نداشتم که دنیایی بزرگتر از مدرسه من وجود داشته باشد.

 

درست خاطرم نیست که یک یا چندهفته طول کشید. صف صبحگاهی بود و یا شاید هم صف جشن مناسبتی.

اما آن روز نام خود را شنیدم که نقاشیم به عنوان نقاشی برگزیده انتخاب شده بود. هنوز هم دقیقا نمی دانم ملاک انتخاب آنها چه بود. شاید علاقه معلم مهربانم به نقاشی‌هایم بود. آن روز هدیه خود را که یک کتاب داستانی کوچک با تصویرسازی های کودکانه بود از دستان مهربان‌ترین معلمی گرفتم که کمتر از یک سال او را می شناختم. شاید هم نوزاد درون شکم او بود که با کودکی‌هایم هم‌بازی شده بود و نقاشی مرا انتخاب کرده بود. چندماهی بعد برای مادرشدن مدرسه را ترک کرد و پس از آن هم به‌گمانم انتقالی گرفت و دیگر او را ندیدم.

 

 

اصل ماجرا

 

نمی‌خواستم از اصل ماجرا دور شوم

همه این‌ها را نوشتم تا مهارت و تسلط خودم را در طراحی برایتان ثابت کنم. البته کارهایی حرفه‌ای‌تر مانند کار با مواد و سیاه قلم را نیز تا حدودی در کارنامه هنری خود دارم اما صحبت از آنها قلب مرا به شوق وا نمی‌دارد.

بگذریم!!!

 

اصل اساسی در طراحی کاراکتر این است که اگر می‌خواهید یک طراح حرفه‌ای شوید و یا برای افراد و سازمان‌ها به عنوان یک طراح کاراکتر شناخته شوید لازم است دوره‌ها و یا تمرینات لازم و تخصصی در این زمینه را ببینید و به‌طور جدی شروع کنید و به یادگیری اصولی آن بپردازید.

 

اما اگر مانند من فقط به دنبال اشتیاق قلبتان هستید و شادی قلب خود را در نقاشی‌های کودکانه یافته اید، پس به خواسته قلبی خود احترام بگذارید و کار طراحی و رسم کاراکتر را به کودک درون خود واگذار کنید. البته برای طراحی بعضی از کاراکترها نیز  ناچارید به نوجوان و بالغ و والد و سایر شخصیت های درونی خود هم مراجعاتی داشته باشید و از آنها هم کمک بگیرید. به هرحال غیرحرفه‌ای‌ها هم باید کسی را داشته باشند تا به آنها آموزش دهد یا کمکشان کند.

 

حداقل چیزی که می‌تواند برای شروع طراحی یک کاراکتر کافی باشد این است که رها از قید و بندها و ترس‌ها فقط قلم را بردارید و ترسیم را آغاز کنید.

به هرحال یادگیری اصول اولیه طراحی یا طراحی اناتومی بدن برای شما هرگز مضر نخواهد بود.

 

 

داستان‌سرایی در کمیک استریپ

اگر یک طراح کاراکتر هستید که به داستان هم علاقه دارد و می‌خواهید داستان را نیز به کاراکترهای خود پیوند بزنید باید فورا به‌دنبال یک داستان‌نویس باشید. اما تنها درصورتی که میخواهید صرفا به عنوان طراح کاراکتر و گرافیست حرفه‌ای شناخته شوید این کار را انجام دهید. برای تمرینات اولیه می‌توانید از داستان‌های آماده استفاده کرده و آنها را به شیوه خودتان نیز تصویرسازی کنید.

قصه نوشته شده را به یک سناریو تبدیل کنید و گفتگوهای شخصیت‌های داستانی را از دل آن بیرون کشیده و به تصویر ترسیمی خود اضافه کنید، به هرحال می توانید فقط تصویرسازی کنید این به علاقه درونی شما مربوط می‌شود.

 

اگر یک داستان نویس هستید که به میخواهد به داستان هایش تصویر اضافه کند تنها کافی است که یک تصویرساز و طراح پیدا کند و اگر خودتان نیز به طراحی علاقمندید می‌توانید بر روی خلق کاراکترهایتان و ‌آموزش‌دیدن در این زمینه تمرکز کنید.

 

اگر مثل من به داستان نویسی و طراحی علاقمندید ولی در هیچ‌یک مهارت و تجربه کافی ندارید. کافی است فقط شروع کنید. از کوتاه‌ترین داستان به اندازه یک گفتگوی درونی یک نفره در یک صفحه شروع کنید. داستانی با یک کاراکتر و  به بلندی یک اندیشه برای شروع کافی است.

اولین بار فقط تنها توانستم یک اسلاید برای اینستاگرام درست کنم داستانی با یک کاراکتر  هنگام  تفکر با خود. 

و تا امروز آن را به عدد ده اسلاید رسانده ‌ام.

 

به‌هرحال هیچ رمان‌نویسی از ابتدا یک رمان‌نویس به دنیا نیامده است.

شما هم پس از مدتی تمرین متوجه خواهید شد که داستان طولانی‌تری برای گفتن دارید و گسترش داستان‌های خود را خواهید دید. هرچیزی نیاز به تکامل خود را دارد.

آنچه اهمیت دارد این است که هرگز خود را سرزنش نکنید نا امید نشوید و البته مغرور هم نباشید. غرور ممکن است مانع این شود که بخواهید نقص‌های خود را ببینید یه دنبال افزایش مهارت و آموزش بیشتر بروید.

 

 

ایده یک داستان را از کجا پیدا کنم؟

بهتر است از خود و زندگی خود شروع کنید و یا هرچیزی شما را به سوی خود جذب می‌کند. در ابتدا می‌توانید از کمترین گفتگو (حتی هیچ) شروع کنید و تا بیشترین گفتگو (شاید یک رمان دنباله دار) کارتان را بسط دهید. همه این‌ها بستگی به این دارد که اکنون در کجای کار هستید و چقدر تجربه دارید و چه میزان ذهنتان برای خلق یک داستان آمادگی دارد.

 

 

انتخاب ژانر در کمیک استریپ

معمولا در داستان‌نویسی و کمیک استریپ توصیه می‌شود ابتدا ژانر خود را مشخص کنید و به‌طور هدمند در آن حوزه به خلق و طراحی داستان بپردازید.  اگر هدف و علافه خود را پیدا کرده‌اید و مطمئن هستید که می‌خواهید در کدام حوزه فعالیت کنید پس کافی است شروع کنید. در غیر این صورت به تمام سوژه‌های اطراف خود دقت کنید. می‌توانید داستان‌های خود را از دل شخصی‌ترین اتفاقات روز خود انتخاب کنید، آن اتفاقاتی از روز که برایتان الهام‌بخش است. مسائلی که در درون و اطراف و اجتماعتان رخ می‌دهد. هرآنچه شما را به سوی خلق و طراحی یک داستان سوق می‌دهد می توانید امتحان کنید و آنها را به تصویر بکشید.

 

ادامه دارد…..

اهمیت پرسپکتیو و بزرگنمایی در خلق داستان و طراحی کمیک استریپ

(در دست احداث است…تکمیل نشده…)

ترس و غلبه بر ترس

ترسناک‌ترین چیز دنیا… | شهامت غلبه بر ترس‌‌ها

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند تاریکی باشد یا بدتر از آن مرگ باشد و بدتر از مرگ، نیستی باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند صدای غرش رعدوبرق باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند زندان و زندانی باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می تواند لحظات انتظار برای اعدام باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند دستگیرشدن توسط پلیس باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند بیماری باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند تنهایی باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند اصابت یک سیارک باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند طرد شدن از خانواده باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند دیدن یک دایناسور گوشتخوار واقعی باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می تواند یک “کلمه” باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند از دست‌دادن عزیزان باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند ناامیدی باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند نیش حشره تسه‌تسه باشد.

 

ترسناک‌ترین چیزها هرگز تمام نخواهند شد. ترسناک‌ترین چیزها هرگز تمام نمی‌شوند.

ترسناک‌ترین چیزها را بهتر است نادیده گرفت و یا شاید بهتر است به آن‌ها لبخند زد.

اصلا شاید بهتر است ترسناک‌ترین چیزها را در آغوش بگیریم.

بهتر است در ترسناک‌ترین چیزها قدم برداریم؛ کسانی بوده‌اند که شیر را رام کرده‌اند و با نهنگ‌ها دوست شده‌اند. با گرگ‌ها، با مارها و با فیل‌ها همنشین شده‌اند.

تحقیقات می‌گوید اسکن مغزی فیل‌ها در هنگام دیدن انسان همان احساساتی را نشان می‌دهد که یک انسان در برابر حیوان خانگی و دوست داشتنی‌اش دارد.

به آغوش گرفتن یک دایناسور عظیم‌الجثه گوشتخوار به گمانم کار چندان دشواری نباشد. شاید اسکن مغزی یک دایناسور عظیم‌الجثه گوشتخوار هنگام دیدن یک انسان چیزی جز احساسات پاک پدری و یا مادری نباشد.

 

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند یک‌جام زیبا از شراب قرمز با چاشنی زهر باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند آزادشدن یاجوج و ماجوج از بند سرزمینشان باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند گرسنگی یک کودک باشد… (بخشی از تمرین‌های یک کلاس شگفت‌انگیز)

 

 

غلبه بر ترس

به هرحال همیشه ترس‌ها وجود دارند. همیشه چیزهای بد و آزاردهنده وجود دارد.

به طور کلی دو دسته ترس وجود دارد.

دسته اول ترس‌های که منشا واهی دارند و نشأت گرفته از ترس و توهمات ذهنی و یا دوران کودکیمان است.

دسته دوم ترس‌هایی که منشا آن اتفاقات بد و چیزهای آزاردهنده جهان اطرافمان است.

دسته اول را بهتر است با آن رو‌به‌رو شویم و در آغوشش بگیریم و دسته دوم را نیز بهتر است با آن روبه‌رو شویم و آن را هم به آغوش بکشیم.

راه غلبه بر ترس‌ها همیشه یکی است و آن رویارویی با ترس‌هاست. باید وارد دنیای ترس‌های خود شویم.

چه آن‌ها را در آغوش بگیریم، چه با آنها هم قدم شویم و مسیری را باهم بپیماییم در نهایت دیدار و رویارویی با ترس‌هاست که اهمیت دارد.

 

 

شیوه‌های غلبه بر ترس

راه غلبه بر ترس رویارویی با ترس هایمان است.

شیوه‌های رویارویی بر ترس است که تفاوت دارد.

برگردیم به دسته‌بندی انواع ترس‌ها: دسته اول ترس‌هایی هستند که تنها توهمی توخالی‌اند. بیش‌تر آنها صرفاً وهم‌های به‌جامانده از تخیلات کودکیمان‌اند. چنین ترس‌هایی را باید به استقبالشان رفت و آغوش گرفت.

 

خود من تاریکی را به آغوش کشیدم، یک شب چراغ‌ها را خاموش کردم و خود را در آغوشش رها انداختم.

منتظر بودم تاریکی تمام شیاطین نازیبایش را به سویم بفرستد تا روح مرا تسخیر کنند و خود با بند انگشتان گره‌خورده‌اش به دور گلویم کار را برای آن تسخیرگران نازیبا راحت تر کند.

فریاد از گلویم به بیرون راه نمی‌جست. نمی‌توانستم حتی دستم را به سوی روشنایی دراز کنم، با دست دیگرش جسم مرا هم اسیر خود کرده بود.

 

تمامی این توهمات و آشوب ها در ثانیه‌ای محو و ناپدید شد. نه از شیاطین نازیبا دیگر خبری بود و نه از جثه سنگین تاریکی.

من روشنایی را دیدم. من روشنایی را در تاریکی می‌دیدم. تاریکی آنقدر که فکر می‌کردم سیاه نبود. من می‌توانستم اشیا را در دل آن سیاهی ببینم. دیگر می‌دانستم حتی اگر این ذره‌ی نور هم نباشد و تاریکی محض و مطلق آنجا باشد هرگز شیاطینش را به‌سوی من نمی‌فرستد. او هرگز مرا به دارِ بند انگشتان خویش نمی‌آویزد.

من با تاریکی دوست شدم. از آن پس شب‌ها کنارش می‌نشینم و عاشقانه‌هایم را برایش شعر می‌کنم، او نیز ستاره‌هایش را برایم می‌خواند. ما تا صبح طلوع برای هم می‌خوانیم و از عشق و آرزوهایمان حرف می‌زنیم. راستی من متوجه شدم تاریکی هیچ‌وقت با روشنایی دشمن نبوده است. دشمنی نور و تاریکی افسانه‌ای دروغین است. تاریکی از ازل عاشق روشنایی بوده است؛ گرگ‌و‌میش که می‌شود هنگام آمیزش عاشقانه‌هایشان است.

*چنین ترس هایی را باید کاملاً با آنها رو‌به‌روشد. ترس‌های دسته اول توهماتی پوچ هستند که به محض اینکه با آنها رو‌به‌رو ‌شویم پوچ و خالی بودنشان هویدا می‌شود.

 

 

اما دسته دوم کمی پیچیده تر هستند. آنها گاهی قانون‌های اشتباه، معضلات اجتماعی، حقایق تلخ جامعه یا زندگیمان هستند.

*با این گونه ترس ها هم باید روبه رو شد، اما به شکل دیگری. روش رویایی با چنین ترس‌ها و نگرانی‌هایی یافتن راه‌حل مساله و یا دوری از آن مساله است.

 

 اگر شخصی گرفتار شرایطی آشوب‌ناک شده که در دسته دومِ انوع ترس‌ها و نگرانی‌ها قرار دارد، مثلا دچار گرفتاری و یا معضلی دلهره‌آور شده، بهتر است به‌دنبال متخصص حلِ مساله‌اش باشد و یا اگر کسی را نمی‌یابد بهتر است به متخصص و راهنمای درونش رجوع کند. به همان نیرویی که همیشه از همان ازل هدایتگر و پیش‌برنده ما بوده است.

 اگر شخصی توانایی و تخصصی دارد که می‌تواند ترس‌های دسته دوم را برای دیگران حل کند می‌تواند دستی از دستان خدا شود و راه حل رفع و یا بهبود آن ترس و نگرانی را کشف و یا اختراع کند.

 

دلسوزی بی‌جا نداشته باشیم

همچنین این امکان وجود دارد که شخصی ترس و نگرانی از معضل و یا مساله خاصی را در دل دارد که نه خود درگیر آن مساله است و نه توانایی (تخصص) و یا دغدغه‌ای ویژه (به‌عنوان هدف) برای رفع آن ترس از جامعه و یا دیگران دارد. او فقط نگران است. درچنین شرایط بهتر است کار را به کاردانش بسپارد و شخص گرفتار را به خداوندش، و به جای نگرانی و دلسوزی صِرف، از زندگی و زیبایی‌هایش لذت ببرد.

خود من در چنین شرایطی بارها قرار گرفته‌ام و می‌دانم شخصیت دلسوز داشتن هیچ کمکی که به دیگران نمی کند، خودش را نیز در گرفتاری‌هایش گرفتارتر می‌کند. من به خودم در آن شرایط دلسوز بی‌محتوا می‌گویم که همان دلسوزی غیرمفید و بی‌جاست.

دلسوز بی‌محتوا فقط دل خود را می‌سوزاند. از دور نشسته و گریه می‌کند بدون اینکه قدمی بردارد. بدون اینکه خود در آتش مساله‌ای باشد و یا سطل آبی در دست داشته باشد. نشسته و برای سوختن گرفتارها در آتش، اشک می‌ریزد. او حتی به آتشنشانی هم زنگ نمی‌زند. شاید هم تلفنی ندارد که تماس بگیرد. من او را قضاوت نمی‌‌کنم، اما تنها چیزی که می‌بینم اشک‌های او برای گرفتاری و مسائل دیگران است. درحالیکه یک‌‌جا بی‌حرکت نشسته است، نه برای زندگی خود می‌تواند قدمی بردارد و نه برای دیگران.

 

خود من این دلسوزی بی‌محتوا را بشدت دارم. شاید علتش این است که فراموش کرده‌ام حتی اگر سطل آبی در دستانم ندارم و یا سطلی که دارم برای خاموش کردن آن میزان از آتش کوچک است اما خدایی وجود دارد که سالها پیش چنین آتشی را برای ابراهیم حنیفش گلستان کرده است. شاید فراموش کرده‌ام که باران رحمت چنین خدایی از هر آتشی فراخ‌تر و نیرومندتر است و یک قطره‌اش دریایی در برابر سطل کوچک خالیِ دستانم است.

 

 

فن آخر در مبارزه با ترس‌

فن آخری وجود ندارد. ترس ها همیشه بوده اند، هستند و خواهند بود. نحوه کنارآمدن و مقابله با ترس است که اهمیت دارد. ترس‌های واهی و پوچ را با صلاح شهامت و ترس‌های ناشی از مسائل (بیماری، فقر و سایر معضلات اجتماعی و …) را با پیداکردن راه‌حل مساله و طی کردن روند تکامل و توسعه می‌توان حل کرد. چه خوشمان بیاید چه نیاید دنیا با وجود چنین ترس‌هایی رشد و گسترش یافته و به شکل کنونی خود درآمده است و شکل آینده‌اش را نیز همین گونه رقم خواهد زد.

عمل به دانش

عمل گرایی و به اجرا در آوردن دانش محض

بعضی آدم‌ها فقط به فکر خودشان هستند. البته خودخواهی که از خویشتن دوستی سالم نشات گرفته باشد خوب است زیرا خویشتن دوستی هرگز موجب دگرآزاری نمی‌شود و تنها باعث محافظت صحیح و سالم از خود می‌شود. اما بعضی آدم‌ها دگرآزاری را با خویشتن دوستی اشتباه می‌گیرند.

موضوع یک‌طرفه رفتن و صفرویک بودن همیشه محدود به این گونه مسائل نیست. همیشه بحث مرز بین خودخواهی و خویشتن دوستی نیست‌. یکرفه بودن در هر شکلی می‌تواند خود را نشان دهد و درجنبه‌های بسیاری از زندگیمان رخنه کرده‌است. حتی در امر یادگیری و آموزش این مسئله را می‌توان به‌وضوح دید.

 بعضی آدم‌ها را می‌بینیم که خوره یادگیری هستند. آنها تمام عمر خود را صرف یادگیری و آموزش برای حل مسائل شخصی خود و جامعه می‌کنند اما آنقدر غرق یادگیری و آموزش می‌شوند که زمان پرداختن و عمل به آموخته‌هایشان را فراموش می‌کنند و یا شاید هم زمانی باقی نمی‌ماند که دیگر به حل مسائلشان بپردازند. درواقع من فکر می‌کنم آنها با یادگیری محض از واقعیت زندگی خود و حل مشکلاتشان فرار می‌کنند و برای فرار از این ترس درونی نقاب آموزش و یادگیری را بر صورت خود می‌زنند. آنها همیشه فکر می‌کنند بهتر است بیشتر یاد بگیرند و احتمالا هنوز به اندازه کافی یاد نگرفته اند.

آنها شاید با خود فکر می کنند در آموزش‌های دیگر گنجی نهفته است که در یادگیری‌های قبلی وجود نداشته است. البته آموزش دیدن و به‌دنبال فراگیری دانش رفتن چیز بدی نیست. بدی‌اش عمل ‌نکردن به همان دانش‌ها و دانسته‌هاست.

خود من جز این دسته افراد بودم و دیگر تمام بهانه‌هایش را از بر شدم و هیچ توجیهی را دیگر نمی‌پذیرم. در همان یادگیری‌ها و به دنبال دانش بی‌پایان رفتن‌ها بود که با شرکت در دوره‌ای که بر عمل‌ گرایی و حل تمرین تاکید می‌کرد دیدگاهم و سپس رفتار و عملکردم را تغییر داد.

آنجا با افرادی آشنا شدم که صرفاً مطالعه محض نداشتند. آنها در مطالعات و آموخته‌های خود تفکر می‌کردند؛ آن را با ذره‌بین تحلیل، واکاوی می‌کردند و سپس مطالب درست را اجرا می‌کردند و از دل آموخته‌های خود ایده‌های نو خلق می‌کردند. آشنایی با چنین گروه‌ افرادی تحولی عمیق و عظیم برایم است که می‌توانم سال‌ها از آن بنویسم.