پنجره

کنار پنجره قهوه ام را می‌نوشم
و به تماشای جهانی می‌ایستم که درگذر است و هرروز درساعتی که قهوه‌ام را می‌نوشم خورشیدش از همان پنجره می‌آید و به دنیای من سرک می‌کشد.
به‌گمانم حرفی برای گفتن دارد. میخواهد سر صحبت را باز کند. وگرنه برای چه باید هرروز از همین جا، درست از همین جا گذر کند، در همین ساعتی که من قهوه‌‌ام را می‌نوشم.
🌞
هیچ چیز این جهان اتفاقی نیست. حتی پنجره‌ای که رو به خورشید باز می‌شود. او هم حرفی برای گفتن دارد که بساط آشنایی ما را فراهم کرده است.
🌞
هرکسی در هرجایگاهی که قرار دارد ارزشمند است. پنجره را دوست دارم. مرا یاد پناه می‌اندازد و به یاد اینکه من به خورشید نزدیکم و تنها فاصله ما همین پنجره است. کافی است از آن عبور کنم. پنجره را بگشایم و دستم را به‌سوی خورشید دراز کنم با دستانم آن را بگیرم و با تمام هستی یکی شوم.
🌞
پنجره را دوست دارم به من یادآوری می‌کند که ما به اندازه خورشید درخشانیم کافی است پنجره را باز کنیم و روبه‌روی آن قهوه بنوشیم.

ضمیمه- شغل موردعلاقه

نویسندگی و تولید محتوا جزیی جدایی ناپذیر از زندگی من است.

اما چه چیزی باعث می شود که بخواهم شغل دیگری را انتخاب کنم؟

شغل من شاید نوشتن باشد اما هرگز تدریس نویسندگی نیست. شغل من همانی است که می توانم ساعت ها با شوق و اشتیاق درباره آن بحث کنم و آموزش هایی ارائه دهم. من این ویژگی را درمورد ستاره شناسی هم داشتم اما از آنجا که تولید محتوای متنی درباره آن را دوست نداشت فهمیدم باید آن را کنار بگذارم و به دنبال شغلی باشم که شوقش مرا به نوشتن و تدریس و صحبت وادارد.

یکی از موارد دیگری که سبب شد همچنان به دنبال شغل موردعلاقه ام باشد، این بود که طبق مقاله ای که قبلا نوشتم یکی از ویژگی های کار موردعلاقه این است که از انجام آن کار برای دیگران هم لذت ببری. پس اگر من یک محتواگر واقعی باشم باید تولید محتوای دیگران را نیز به اندازه محتوای سایت و صفحه خود دوست داشته باشم و از آن لذت ببرم و بخواهم چالش آن را بپذیرم و بهای رشد در این حوزه را اینگونه پرداخت کنم.

اما این ویژگی را در خود نیافتم. ماه تولد من این فرصت را به من بخشید تا به خودم جسارت نقاشی کردن دهم. کاری که سالها به طور عمد و غیرعمد خود را از انجام آن منع کرده بودم.

قلم موی ابرنگ را در دست گرفتم. دو عدد لیوان پر از آب را کنار خود قرار دادم، آبرنگ ۱۲ رنگ رهاشده در وسایلم را از لابه لای لوازم طراحی و نقاشی خاک گرفته بیرون کشیدم و قلم موی رنگی را بر روی تکه مقوای الر ۲۰۰ گرمی که برای کار سیاه قلم از قبل در وسایلم باقی مانده بود بیرون کشیدم. در قلبم احساس تازگی کردم. این را نشانه ای دیدم که باید دنبال آن بروم.

اما موضوعی این قدم مرا نیز مردد کرد. شاید همین نقاشی هم کار موردعلاقه من نباشد.

پیش تر هم موقع طراحی اسکیس، تصویرسازی های فانتزی و همچنین داستان های کمیک احساس خوب تازگی قلبم را تجربه کرده بودم. حتی درهنگام تماشای آسمان نیز این احساس را داشتم، هنوز هم قلبم برای دیدن آسمان می تپد.

آن چیزی که من عاشقش هستم. زیبایی و عشق (احساس خوب) است و سپس در اولویت بعدی تکنیک و متریال قرار دارد. پس برای من موضوع اهمیت بیشتری دارد.

آن چیزی که حالا به ذهنم رسید این است که من باید موضوع خود را بیابم و سپس بررسی کنم که با کدام تکنیک همخوانی دارد و چه محصول و محتوایی را می توانم از آن بیرون بکشم. کدام متریال و تکنیک برای اجرای ایده ام مناسب است و سپس بپرسم که چگونه می شود از آن محتوایی/محصولی کاربردی برای دیگران تهیه کرد؟

درنهایت باید حواسم جمع باشد، هرکجا قلبم احساس تازگی کرد بدانم آنجا جای من است و آن مسیری است که باید ادامه دهم.

نکته: نوشتن تو را از تردیدهایت جدا می سازد. بطوریکه می توانی تردیدهایت را به یقین تبدیل کنی. با نوشتن می توانی همه انتخاب هایت را از زوایا و جوانب مختلف بررسی کنی و درباره تمام ایده ها بنویسی. و درنهایت به قلبت رجوع کنی و آنها را با احساس قلبی خود در آرامش بسنجی. یک الی دو روز بعد به نوشته هایت بازگرد و دوباره آنها را بررسی کن.

عمل به دانش

عمل گرایی و به اجرا در آوردن دانش محض

بعضی آدم‌ها فقط به فکر خودشان هستند. البته خودخواهی که از خویشتن دوستی سالم نشات گرفته باشد خوب است زیرا خویشتن دوستی هرگز موجب دگرآزاری نمی‌شود و تنها باعث محافظت صحیح و سالم از خود می‌شود. اما بعضی آدم‌ها دگرآزاری را با خویشتن دوستی اشتباه می‌گیرند.

موضوع یک‌طرفه رفتن و صفرویک بودن همیشه محدود به این گونه مسائل نیست. همیشه بحث مرز بین خودخواهی و خویشتن دوستی نیست‌. یکرفه بودن در هر شکلی می‌تواند خود را نشان دهد و درجنبه‌های بسیاری از زندگیمان رخنه کرده‌است. حتی در امر یادگیری و آموزش این مسئله را می‌توان به‌وضوح دید.

 بعضی آدم‌ها را می‌بینیم که خوره یادگیری هستند. آنها تمام عمر خود را صرف یادگیری و آموزش برای حل مسائل شخصی خود و جامعه می‌کنند اما آنقدر غرق یادگیری و آموزش می‌شوند که زمان پرداختن و عمل به آموخته‌هایشان را فراموش می‌کنند و یا شاید هم زمانی باقی نمی‌ماند که دیگر به حل مسائلشان بپردازند. درواقع من فکر می‌کنم آنها با یادگیری محض از واقعیت زندگی خود و حل مشکلاتشان فرار می‌کنند و برای فرار از این ترس درونی نقاب آموزش و یادگیری را بر صورت خود می‌زنند. آنها همیشه فکر می‌کنند بهتر است بیشتر یاد بگیرند و احتمالا هنوز به اندازه کافی یاد نگرفته اند.

آنها شاید با خود فکر می کنند در آموزش‌های دیگر گنجی نهفته است که در یادگیری‌های قبلی وجود نداشته است. البته آموزش دیدن و به‌دنبال فراگیری دانش رفتن چیز بدی نیست. بدی‌اش عمل ‌نکردن به همان دانش‌ها و دانسته‌هاست.

خود من جز این دسته افراد بودم و دیگر تمام بهانه‌هایش را از بر شدم و هیچ توجیهی را دیگر نمی‌پذیرم. در همان یادگیری‌ها و به دنبال دانش بی‌پایان رفتن‌ها بود که با شرکت در دوره‌ای که بر عمل‌ گرایی و حل تمرین تاکید می‌کرد دیدگاهم و سپس رفتار و عملکردم را تغییر داد.

آنجا با افرادی آشنا شدم که صرفاً مطالعه محض نداشتند. آنها در مطالعات و آموخته‌های خود تفکر می‌کردند؛ آن را با ذره‌بین تحلیل، واکاوی می‌کردند و سپس مطالب درست را اجرا می‌کردند و از دل آموخته‌های خود ایده‌های نو خلق می‌کردند. آشنایی با چنین گروه‌ افرادی تحولی عمیق و عظیم برایم است که می‌توانم سال‌ها از آن بنویسم.

نوشتن و نویسندگی write

نوشتن برای چه؟ | می‌خواهم ننویسم اما دیگر نمی‌توانم ننویسم

سخنی کوتاه: می‌خواهم ننویسم اما دیگر نمی‌توانم ننویسم.

«هرکسی باید مسیر علایق خود را دنبال کند. اما لازم است قبل از آن به شناخت حقیقی و درستی از خود برسد. شناخت گاهی مستلزم تجربه است. نوشتن و نویسندگی می‌تواند به شناخت خود واقعی و علایقمان کمک کند».

 

 

داستان من

صبح امروز آفتاب رنگ دیگری بود. چشم‌هایم را که باز کردم، اولین چیزی که توجه مرا به خودش گرفت عروسک‌های جغد نمدی بود. آنها را یکی از دوستانم برایم بافته بود. هدیه زیبای تولدم بود.

 

 

راستش را بخواهی من هیچ‌ وقت عروسک نبافته‌ام. البته هیچ وقت به آن صورت عروسک هم نخریده‌ام. گویا کودک درونم به اندازه کافی کودکی نکرده است یا به اندازه کافی دختربچه نبوده است.

 

شاید هم به اندازه کافی آزادی نداشته است. شاید تحت تاثیر جامعه اطرافش عروسک و عروسک‌بازی را لوس و بی‌معنی دانسته است. هرچه بود ظلم بزرگی نسبت به او احساس کردم. تصمیم گرفتم دیگر ننویسم و فقط به او بپردازم. او را کشف کنم و به خواسته‌هایش اهمیت دهم.

 

نمی‌خواهم فرد مفیدی برای جامعه باشم اما می‌خواهم برای کودک درونم، برای خودم بهترین فرد باشم. هر آنچه را دوست دارد؛ هرآنچه را که واقعا دوست دارم به خودم هدیه دهم.

نوشتن تنها و اولین چیزی بود که نظرم را جلب کرد. احساس کردم باید بنویسم. باید از کودک درونم و زیبایی‌ها و شیطنت‌ها و کودکی‌هایش بنویسم. اما قول داده‌ام با او بازی کنم. او را در آغوش بگیرم و به او بگویم زندگی او زندگی من است و هردوی ما یکی هستیم.

شادی او شادی من است.

از او می‌خواهم تا مرا با خود حقیقی و علایق واقعی‌ام آشنا کند. می‌خواهم همراه او سفر شناخت خودم را آغاز کنم.

 

آغاز سفر درون

او کاغذ و مدادرنگیش را برمی‌دارد. کنار دستم نشسته، نقاشیِ زیبا اما نامعلوم کودکانه‌اش را رسم می‌کند. با شوق فراوان به نوشته‌ها و نوشتن‌های من لبخند می‌زند. به گمانم نقاشی دوست دارد و یا شاید هم نوشتن را.

 

شناخت خود

خوشحالم که نوشتن را آغاز کرده‌ام. یا بهتر است بگویم نوشتن را به‌صورت جدی‌تری دنبال کرده‌ام.

اولین قدم عملی من در جهت شناخت خود و علایقم از نوشتن آغاز شد. از همان روزی که از خدای درونم نشانه‌ای خواستم. آن روز اولین کلمه‌ای که توجه مرا جلب کرد ” داستان‌نویسی” بود. 

به دنبال همین نشانه بود که با وب سایت استاد عزیزم شاهین کلانتری آشنا شدم. دنبال‌کردن مطالب و شرکت در دوره پرکاری و پولسازی در خانه سبب شد تا نوشتن از چرایی هایم را یک به یک آغاز کنم. 

نوشتن از چرایی‌ها(۲) و همین‌طور شروع نوشتن از خودم و دغدغه‌هایم آغازی است تا به شناخت روشن‌تری از اهداف و علایق واقعی خود دست یابم.