علاقه

به هیچ چیز علاقه ندارم! راهنمای کشف علایق + فایل PDF

فهرست عناوین

آنچه می‌خواهم در این مقاله درباره آن بنویسم، پرداختن به برخی دلایل از دست دادن علاقه و اشتیاقمان به کارها، بیان روش‌هایی برای پیدا کردن اهداف و علایق اصلی خود به‌منظور رسیدن به خودشناسی بیشتر است.

روش‌های گوناگونی برای پیداکردن علایق و اهداف اصلی و دستیابی به شناخت بیشتر خود وجود دارد، آنچه در اینجا ذکر شده است، حاصل گفتگویی درونی بوده تا استعداد و علاقه واقعی خود را پیدا کنم، رسالت و معنای زندگی خود را بیابم و سپس به سبکی شخصی برای زندگی خود برسم.

پس از آن است که می‌توانم به زندگی خود معنای کامل‌تری ببخشم.

***

نمی دانم، تاکنون شده است که علاقه و اشتیاق خود را نسبت به تمام کارها از دست بدهید؟ امیدوارم چنین تجربه‌ای نداشته باشید اما اگر چنین شرایطی را تجربه کرده‌اید خواندن این مقاله را به شما نیز توصیه می‌کنم.

 

چرا به هیچ کاری علاقه ندارم؟

شاید شنیده باشید که عدم علاقه و اشتیاق ممکن است از نشانه های افسردگی باشد من نه آن را تایید و نه آن را رد می کنم.

آنچه برای من روشن شده این است که حتی افسردگی‌هایمان نیز حرفی برای گفتن دارند.

تمام حالات درونی و روحی تو نشانه‌هایی هستند که می خواهند با تو صحبت کنند. کافی است زبان آنها را بیاموزی و با آنها ارتباطی دوستانه برقرار کنی. در چنین شرایطی است که می توانی در هنگام مواجهه با هر احساس ناخوشایندی در درون خود برای مدتی مکث کنی،سپس از آن احساس و حال درونی بخواهی با تو صحبت کند.

*****

به همین منظور از احساس افسردگی خود علتش را جویا شدم از او پرسیدم چه پیغامی برای من دارد. چه چیزی را لازم است در زندگی خود تغییر دهم؟

سپس تمام پاسخ‌هایی که دریافت کردم را در جایی یادداشت کردم، از آنجاکه با نوشتن ارتباط بهتری می‌گیرم، عمده افکارم را می‌نویسم. نوشتن درباره افکار، ذهن من را متمرکز می‌کند و از پرش و حاشیه‌روی آن تا حدود زیادی جلوگیری می‌کند. علاوه‌برآن، آنها برای همیشه ثبت می شوند و در آینده و حتی سال‌های بعد نیز می‌توانم آنها را مرور کنم و پیشرفت و یا حتی تغییر نگرش خود را بببینم. این یکی از سرگرمی‌های موردعلاقه من است که تکه نوشته‌ای از افکار گذشته‌ام را در گوشه‌ای بیابم؛ البته شما می‌توانید آنها را در جایی امن نگهداری کنید که فقط خودتان قادر به دیدنشان باشید؛ چنانچه شما هم چون من تمایل به نوشتن افکار خود را دارید، پیشنهاد می‌کنم این شیوه را حتما دنبال کنید.

 

نتایج گفتگوی درونی با احساس افسردگی

در این گفتگوها متوجه شدم که نوعی احساس ناشی از “ناامیدی از نتیجه” علت این احساس ناخوشایند است. من تقریباً علایق خود را شناخته بودم اما همچنان در انجام کارهای موردعلاقه‌ام نیز اهمال می‌کردم. دلیل آن این بود که کسب نتایجی را در کوتاه‌مدت از خود انتظار داشتم که در بلندمدت می‌توانستم به آن دست یابم.

حال درونی من به‌شدت وابسته به نتایج ملموس و عینی شده بود. برای بسیاری از ما پیش آمده که در دوران تحصیل نیز چنین شرایطی را تجربه کرده بودیم. برای مثال اگر چند روز و چند ساعت را صرف مطالعه دروس می‌کردیم ولی درنهایت نمره و یا نتیجه مطلوب و خواسته‌شده را در امتحان به دست نمی‌آوردیم به‌احتمال‌زیاد حتی اگر موردسرزنش و مقایسه قرار نمی‌گرفتیم، قطعاً به خاطر تلاش خود هیچ‌وقت تشویق نمی‌شدیم. آنچه از تلاش ما ارزشمندتر بود، نتیجه نهایی بود.

نتیجه نهایی ارزشمند است. اما باید نحوه نگرش خود را نسبت به نتیجه نهایی تغییر دهیم.

به نتیجه پایانی به‌عنوان یک نشانه نگاه کنیم. تناسب میزان تلاش و رضایت از نتیجه را بررسی کنیم و آن‌ها را باهم بسنجیم. در صورت عدم رضایت از نتیجه و به‌منظور بهبود آن پرسش‌هایی را مطرح کنیم. در پی یافتن راه‌حل ایده‌هایی را طراحی کنیم. مطالعه کنیم، جستجو کنیم و یا به یک مشاور خوب در آن حوزه مراجعه کنیم و سپس نتایج خود را ارتقا ببخشیم.

یک اصل مهم که باید به آن توجه کنیم این است که نتایج به ارزشمندی ذات ما گره نخورده است. ما نباید هیچ صفت مادی را به ذات خود گره بزنیم. اگر صفت مادی را علت و دلیل ارزشمند شمردن خود بدانیم درصورتی‌که آن صفت مادی به هر دلیلی از دست برود با خلأ و پوچی درونی روبه‌رو میشیم که می‌تواند به شکل‌های مختلفی چون احساس افسردگی و از دست دادن اعتمادبه‌نفس یا سردرگمی، کلافگی و چنین مشکلاتی خود را بروز دهد.

 

یکنواختی دلیل از دست دادن علاقه و اشتیاق

یکی دیگر از عوامل احساس غم و یا افسردگی خفیف می‌تواند یکنواختی زیادی باشد.

چه مقدار از روز را صرف فعالیتی متفاوت می‌کنید؟

همیشه یک فعالیت تازه به زندگی خود اضافه کنید. از خود بپرسید؟ چه چیزی لازم است به زندگی من اضافه گردد؟ برنامه روزانه من چه چیزی کم دارد؟

 پاسخ می‌تواند از چند ساعت مطالعه تا رفتن به کلاس رقص متفاوت باشد. ممکن است نیاز داشته باشید در طول روز وقتی را برای مطالعه یک کتاب جدید صرف کنید. ممکن است نیاز باشد یک فعالیت ورزشی را آغاز کنید، به پیاده‌روی بروید، یوگا کار کنید و یا هر پاسخی که از درون خود دریافت می‌کنید. شاید پاسخ دیدار خانواده و دوستان یا حتی رفتن به یک کافه آن‌هم به‌تنهایی باشد. همه‌چیز بستگی به شرایط فعلی و نیازهای درونی شما دارد. آن چیزی را انتخاب کنید که بیش از هر چیزی به شما شوق انجام دادن می‌دهد و البته با شرایط فعلیتان امکان‌پذیر است. حتی می‌توانید لباس‌های رنگی و شاد را انتخاب کنید اگر دراین‌باره، احساسِ نیاز به تغییر دارید. همه‌چیز به خودتان بستگی دارد. یک یا چند مورد را انتخاب کرده و آن را برای دفعاتی به‌دلخواه اجرا کنید. مثلاً یک‌بار در هفته. بهتر است آزادی زمانی برای آن قائل باشید. نخواهیم که حتماً در ساعت مشخص و تعین شده‌ای در هفته آن را عملی کنیم، ازآنجاکه هدف ما ایجاد تنوع و رفع یکنواختی است، با آزادی همسو است. پس کافی است فقط کلیت زمانی آن را مشخص کنیم.

 

علایق خود را شناسایی کنید.

وقت آن است که به شناسایی علایق خود بپردازیم. یک دفترچه تهیه کنید و نام آن را دفترچه علایق بگذارید. هر آنچه فکر می‌کنید به آن علاقه دارید را در آن دفترچه یادداشت کنید. این لیست می‌تواند موارد بسیار نامرتبطی را در خود جای دهد. در این مرحله به تحلیل و حساب‌وکتاب کردن نپردازید. هر آنچه را که فکر می‌کنید ممکن است به آن علاقه‌ داشته باشید در این دفترچه یادداشت کنید حتی اگر از سر هیجانات نادرست باشد. این دفترچه را همواره به‌روز کنید. هر وقت کاری و یا حرفه‌ای را دیدید که از آن خوشتان آمد و با خود فکر کردید که ممکن است به آن حوزه نیز علاقه داشته باشید، آن را در همان دفترچه به مجموعه خود اضافه کنید.

این لیست باید از علاقه‌های عمیق تا علایق سطحی و زودگذر را در برگیرد.

پس از آن که لیست خود را تهیه کردید، می‌خواهیم به توضیح انواع علایق بپردازیم تا با شناخت بهتر بتوانیم اصل را از فرع تشخیص دهیم.

اشتیاق و علاقه می‌تواند ناشی از عشق باشد و می‌تواند از هوس. برخی علایق ما بسیار عمیق‌ترند اما برخی دیگر از آن‌ها سطحی و زودگذر هستند.

علایق خود را اولویت‌بندی کنید. پنج دسته در نظر بگیرید، سپس آن‌ها را در این پنج دسته جای دهید. همچنین می‌توانید در برابر هرکدام از علایق خود یک عدد قرار دهید و به این صورت به آن علاقه اولویت دهید. به اولویت‌های اول و برتر خود عددِ (دسته) یک و به اولویت‌های کم‌اهمیت‌تر عدد پنج را اختصاص دهید.

من نیز عکس تمرینات خود را در پایین به اشتراک گذاشته‌ام.

علاقه ها

اگرچه اختصاص عدد و اولویت‌بندی ما را به شناخت علایق خود اندکی نزدیک می‌کند اما هرگز نباید فریب اعداد را بخوریم.

بعضی مواقع ما از حوزه‌ای اطلاعات کافی و جامعی نداریم. برای مثال در بدترین حالت تنها نام آن به گوش ما رسیده، برایمان جالب است و تازگی دارد و ممکن است در اثر کنجکاوی و هیجانات به آن اولویت بالایی در لیست علایق خود اختصاص داده باشیم. در مقابل ممکن است حوزه و یا کاری وجود داشته باشد که کمی جالب به نظر رسیده و با تردید آن را به لیست خود اضافه کرده‌ایم و سپس به آن دسته‌ای با اولویت پایین اختصاص دهیم، اما با کسب اطلاعات و شناخت بیشتر از آن متوجه شویم که جزء علایق اصلی ما محسوب می‌شود. چراکه بعضی از علایق ما ممکن است هنوز کشف نشده باشد و در طول زمان به آن برسیم.

 

 لیست علایق به چه درد می‌خورد؟

اکنون یک لیست تقریباً جامع و درحال به‌روزرسانی داریم که می‌تواند در هنگام کسالت به ما کمک کند. اما کاربرد دیگر این لیست در پیدا کردن علاقه واقعی و سپس هدف‌گذاری و از همه مهم‌تر معنا بخشی به زندگی‌مان است.

آنچه برای یک زندگی به دور از کسالت و احساس افسردگی نیاز داریم داشتن هدف و انگیزه کافی برای دنبال کردن رؤیاهایمان است. معنا در این مسیر نیروی استمراربخش است.

 

علایق اصلی خود را چگونه شناسایی کنیم؟

تمرینات این بخش کمی زمان‌بر است و به بررسی موردی نیازمند است.

یکی از علایق اولویت یک را انتخاب کنید و در رابطه با آن به سؤالات زیر پاسخ دهید و حتماً آن‌ها را مکتوب کنید و در سمت دیگری از همان دفترچه یادداشت کنید. این نتایج قرار است در آینده موردبررسی و ارزیابی قرار گیرند.

توصیه‌های مربوط را نیز عملی کنید.

پس از انتخاب یکی از علایق اولویت “یک” «حداقل ده مورد از دغدغه‌های مرتبط با آن حوزه را بنویسید و همچنین به چرایی آن پاسخ دهید».

می‌توانید نوشتن  را با پاسخ به سوال زیر شروع کنید.

  1. ۱. دغدغه من برای …….(کار یا حوزه موردعلاقه)….. چیست؟ من چه دغدغه‌ای در آن حوزه دارم؟ چرا می خواهم به آن بپردازم؟ سپس حداقل ده مورد از دغدغه‌های خود را بنویسید. اگر موارد بیشتری برای نوشتن داشتید حتماً آن‌ها را ادامه دهید. می‌توانید حتی این لیست را نیز به‌روزرسانی کنید.
  2.  
  3. ۲. پس از پاسخ به سوال قبل از خود بپرسید، چه بهایی حاضرم برای رسیدن به هدف و علاقه خود بپردازم؟ تا جایی که می‌توانید به این سؤال پاسخ دهید (به‌صورت مکتوب)
  4. چه اقدام عملی (با توجه به امکانات فعلی خود) می‌توانم در جهت علایق خود انجام دهم؟ مثال: یک صفحه کتاب درباره آن بخوانم یا روزی یک ساعت را به انجام آن اختصاص دهم.

بسیاری از اوقات ما از قدم عملی برداشتن به سمت علایق خود امتناع می‌ورزیم و تنها در کلام است که آن را حرفه و کار موردعلاقه خود معرفی می‌کنیم. اما بیش از هر چیزی عمل‌گرایی علایق ما را نشان می‌دهد. لازم به بیان این مهم است که عدم اقدام عملی می‌تواند دلایل دیگری نیز داشته باشد. عدم اقدام عملی در حوزه موردعلاقه همچنین می‌تواند ناشی از اعتمادبه‌نفس کافی نداشتن، سخت و دور شمردن خواسته و ترس و ناامیدی از نشدن‌ها باشد.

اگر تنها به دلیل ترس‌های خود حاضر به اقدام عملی نیستیم نشانه بارزی است که باید در آن حوزه به خودباوری بیشتری برسیم و اعتمادبه‌نفس خود را در آن زمینه افزایش دهیم.

نکته مهم دیگر این است که به آستانه اشتیاق خود برای اقدام عملی توجه کنید. مثلاً اشتیاق شما تنها انجام ۱۵ دقیقه فعالیت فیزیکی و یا فکری در آن حوزه است.

به‌طورکلی اقدام عملی نکردن در حوزه موردعلاقه می‌تواند دو دلیل داشته باشد:

  1. آن کار موردعلاقه ما نیست و اشتباهی به آن چسبیده‌ایم.
  2. به توانایی خود در آن حوزه باور نداریم و ازنظرمان رسیدن به موفقیت در آن حوزه به‌راحتی امکان‌پذیر نیست.

درصورتی‌که موانع، ترس‌ها، محدودیت‌های ذهنی و عدم باور به توانمندی‌مان سبب شده تا از اقدام عملی بپرهیزیم باید به‌طورجدی وقتی را برای افزایش اعتمادبه‌نفس و عزت‌نفس خود اختصاص دهیم.

***

تمرینات بالا را برای سایر علایق خود در همان دفترچه انجام دهید. ازآنجاکه برخی علایق ما هنوز کشف نشده است این تمرینات را برای اولویت‌های رده پایین‌تر نیز انجام دهید. بسیاری از مواقع کار و هدف موردعلاقه در به‌ظاهر پیش‌پاافتاده‌ترین جای زندگی‌مان نهفته است. نمونه آن را می‌توان در کارآفرینان موفقی دید که از ساده‌ترین ایده‌های اطراف خود کسب‌وکارهای موفق و بسیار گسترده‌ای راه‌اندازی کرده‌اند.

 

مراقبه کنید.

هرروز به مدت ده دقیقه مراقبه بی‌ذهنی را تمرین کنید. مراقبه بی‌ذهنی به‌معنای رهاکردن تمامی افکار است. ذهن خود را خالی کنید و از سکوت لذت ببرید. دغدغه‌ها و نگرانی‌های خود را برای مدت ده دقیقه رها کنید. آرامش ناشی از سکوت ذهنی و رهاکردن دغدغه‌ها و نگرانی‌های روزانه سبب می‌شود با خود درونیتان نزدیک‌تر شوید و خواسته‌های قلبی خود را ببینید.

 

قدم عملی بردارید.

اگر احساس کردید به حوزه ای علاقمند هستید اما به دلایل مختلفی تردید داشتید حتما با استفاده از شرایط و امکانات موجود و فعلی خود یک گام عملی در جهت آن خواسته بردارید. یک کتاب در مورد آن بخوانید. در اینترنت جستجو کنید و مقاله بخوانید و یا اگرمهرتی در آن زمینه دارید آن را عملی کنید.

اقدام عملی همانند آزمونی است که به شما نشان می‌دهد آن کار و یا حوزه را صرفا برای عنوان و ارزش‌های درونی کاذب و اکتسابی دوست دارید یا آن را برای خود واقعیتان می خواهید. اقدام عملی است که نشان می‌دهد آیا آن کار و یا حوزه را از روی هیجان و احساس زودگذر می‌خواهید و یا حاضرید بهای یادگیری و عمل در آن حوزه را نیز بپردازید.

 

اهمیت استعداد و ارتباطِ آن با علایق

استعداد درواقع کار تو را کمی آسان می‌کند. استعداد تنها به این معنی است که احتمالاً در این حوزه یادگیری سریع‌تری دارید. آزمون‌های مختلفی برای کشف استعداد وجود دارد که با جستجوی عبارت آزمون‌های استعدادیابی می‌توانید به آزمون‌های آنلاین دسترسی پیدا کنید و یا به‌طور تخصصی از یک روانشناس کمک بگیرید. شاید این‌گونه به نظر برسد که در غالب موارد استعداد با علاقه هم‌ راستاست، اما همیشه این‌گونه نیست.

آنچه بیش از هر چیزی اهمیت دارد اجتماعِ شوق و معناست. بیشتر از هر چیزی لازم است کاری را انتخاب کنید و حوزه‌ای را برگزینید که بیش از سایر موارد روحتان را به شوق و اشتیاق وامی‌دارد، علاوه‌برآن می‌توانید معنای زندگی و ارزشمندی را نیز در آن بیابید. این دو به‌تنهایی انگیزه لازم را برای کسب مهارت، تلاش و اقدام عملی در آن حوزه به تو می‌بخشند و سبب استمرار تو در آن مسیر می‌شوند.

 

ارزش‌های معنادار خود را چگونه پیدا کنم؟

قبل از هر کاری بهتر است به تفکیک ارزش‌های واقعی از ارزش‌های جعلی بپردازیم.

اکثر ارزش‌های جعلی، ارزش‌های دیگران هستند.

ارزش‌های بسیاری وجود دارند که از طرف جامعه و اطرافیان به ما القا شده و ارزش‌های درونی و خود ما نیستند. کار ما شناسایی ارزش‌های واقعی و جداسازی آن‌ها از ارزش‌های جعلی است.

برای کشف ارزش‌های واقعی خود می‌توانید از پاسخ به این پرسش‌ها شروع کنید.

زندگی من چگونه معنا می‌یابد؟

در صورت انجام چه کاری است که احساس ارزشمندی می‌کنم؟

در صورت انجام و اتمام چه کاری است که احساس می‌کنم مأموریت اصلی زندگی خود را انجام داده‌ام؟

یادمان باشد ارزش‌ها ممکن است خیلی ساده باشند ممکن است ظاهری به‌سادگی لبخند زدن و مهربانی با دیگران داشته باشند تا ظاهری سخت‌تر مثل انجام کارهای سخت و طاقت‌فرسای ذهنی و جسمانی. این کاملاً بستگی به روحیات و خود واقعی شما دارد. هرچه به شناخت دقیق‌تری از خود برسید ارزش‌های اصلی خود را راحت‌تر و سریع‌تر پیدا می‌کنید.

همانند تمرین پیداکردن علایق،در اینجا نیز تمرین سنجش میزان عمل‌گرایی را انجام دهید.

پس از نوشتن ارزش‌ها در برابر آن‌ها بنویسید که اکنون با توجه به امکانات و شرایط فعلی مایلید چه اقدام عملی در جهت آن ارزش بردارید؟ هرگونه اقدامی هرچند کوچک پذیرفته و ارزشمند است. البته درصورتی‌که با اشتیاق همراه باشد.

 

چگونه به شناخت‌ دقیق‌تری از خود برسم؟

متأسفانه باید بگویم برای زمان کوتاهی هم شده باید دیگران را از زندگی خود حذف کنید حتی اگر آن فرد عزیزترین فرد زندگیتان باشد. نباید جز خود شما کسی دیگر حضور داشته باشد. تنها در چنین صورتی است که می‌توانید صدای درون خود را بشنوید.

به مکانی به‌تنهایی سفر کنید و یا اگر امکان سفر ندارید به‌طور ذهنی تمامی افراد و ارزش‌های القاشده از جامعه را از ذهن خود پاک کرده و با خود خلوت کنید. دفتر و قلمی برداشته و با خود واقعی و درونی‌تان صادقانه گفتگو کنید و مکالمات خود را ثبت کنید. این گفتگوها ممکن است برای مدت چند روز نیز ادامه یابد. در این راه لازم است صبور باشید چراکه در طی مسیر زندگیمان، نوع تفکر و نگرشمان نیز تحت تأثیر جامعه اطراف قرار گرفته و ما را از خود واقعی و اصیل خود دور کرده است. اکنون فرصتی است که از طریق تنهایی و خلوت با خود با تمام علایق، سلیقه‌ها و عقیده‌های شخصی خود روبه‌رو شویم.

به این شکل می‌توانیم با دستیابی به شناخت بیشتری از خود، سبک شخصی زندگی خود را داشته باشیم و بر اساس ارزش‌ها و علایق خود اهدافی را انتخاب کرده و  برای تحقق آن‌ها تلاش کنیم.

 

این مقاله یک بخش نیز تکمیلی دارد که می‌توانید آن را در مقاله ویژگی‌های کار موردعلاقه مطالعه کنید.

 

(فایل PDF این مقاله بروزرسانی نشده است_در اسرع وقت:)

کمیک: روز

داستان کبوتر سپاسگزاری

داستان کوتاه – کبوتر | رسیدن به رویا با سپاسگزاری در شرایط نامطلوب

کبوتر

تازه بال‌های او را چیده بودند. برایش همه چیز تازگی داشت. بیست‌ودو کبوتر دیگر در آنجا زندگی می‌کرد.

در یک خانه روستایی و ساده.

هیچ چیزی کم نبود. آب، دانه، لانه‌ای امن ودوستانی شاد.

……

اما او آسمان را که می‌دید حسابی هوا برش می‌داشت تا بپرد.

کبوتر ناچار باید منتظر می‌ماند تا پرهایش رشد کند و باید مراقب می‌بود تا آن زمان رویایش را فراموش نکند.

…..

کبوترهای دیگر شاد بودند. آن‌ها با شادی آب و دانه می‌خوردند. آن‌ها به‌راحتی با بال‌های خود به آسمان پر می‌کشیدند. اما هرگز به دوردست‌ها سفر نمی‌کردند.

…..

کسی چه می‌دانست. شاید آن‌ها هم روزی بالشان چیده شده بود و هر بار که رویای پرواز در سر می‌پروراندند دوباره و دوباره بال‌هایشان چیده می‌شد تا روزی که رؤیای خود را فراموش کردند و یا شاید تصمیم گرفتند دیگر آن را فراموش کنند.

شاید آن‌ها می‌دانستند اگر رؤیایی در سر داشته باشند بالشان چیده خواهد شد.

…..

اما کبوتر تصمیم خود را گرفت. تصمیمی، کمی خطرناک و بی‌بازگشت. او تصمیم گرفته بود قبل از آنکه بال‌هایش به‌اندازه کافی رشد کنند و دوباره چیده شوند، خانه را ترک کند.

 

یک روز صبح

از ‌لای درب خانه که کمی نیمه بازمانده بود خود را به بیرون از خانه کشاند.

درست کمی آن‌طرف‌تر رو به رویش، موجودی با چهار دست و پا روی زمین در کنار دیوار خانه همسایه ایستاده بود. میومیوکنان تن خود را به دیوار خانه می‌سایید و خمیازه می‌کشید. از دندان‌ها و دست‌وپاهایش مشخص بود موجودی قدرتمند و خطرناک است.

زندگی بیرون از خانه آن‌قدرها هم که فکر می‌کرد ساده نبود. بیرون از خانه آن‌قدرها که انتظارش را داشت زیبا نبود.

بدون آنکه بیشتر فکر کند و بی‌معطلی از همان لای نیمه‌بازِ در فوراً به خانه برگشت.

…..

نفس تازه‌ای کشید حداقل از خطر آن موجود در امان مانده بود؛ خمیازه که می‌کشید دندان‌های نیش بلندش برق می‌زد .

…..

در دلش احساس سبکی عجیبی همراه با سپاسگزاری بود، او دیگر می‌دانست خانه‌ای امن دارد و صاحب‌خانه‌ای که از آن‌ها به‌خوبی محافظت می‌کند.

او می‌دانست در آن خانه، لانه‌ای زیبا دارد که شب‌ها با خیال راحت و بدون ترس از چنگ و دندان موجودات دیگر می‌تواند تا صبح طلوع با خیال آسوده بخوابد.

…..

کبوتر در خانه چند روزی با شادی و سپاسگزاری گذراند. او هنوز بال‌هایش برای پرواز مناسب نبود.

هر بار که آسمان را می‌دید، شادیِ قلبش دوباره به بی‌قراری تبدیل می‌شد.

 وسعت آسمان برایش وسوسه‌انگیز بود. نمی‌توانست قبول کند بال داشته باشد اما تمام آسمان را فتح نکند.

…..

درب خانه که گاهی نیمه‌باز می‌ماند، هر بار وسوسه دوباره فرار را در ذهنش تازه می‌کرد و به یادآوردن برق دندان نیش گربه وقتی خمیازه می‌کشید او را هنوز قدمی برنداشته همان‌جا منصرف می‌کرد.

…..

کبوتر حتی غمگین‌تر از قبل شده بود. می‌دانست خارج از خانه‌اش چه خبر است.. موجودات خطرناک، ماندن بدون خانه و شاید غذا، تنها خوبی‌اش آسمان وسیعی بود که دلش می‌خواست تا انتهایش پرواز کند.

…..

 او مانند قبل به دنبال غذا نمی‌رفت. می‌خواست بدنش را به‌سختی عادت دهد.

یک روز دوباره تصمیم خود را گرفت و از لای همان در خود را به بیرون از خانه رساند.

از یادآوردن برق تیزی دندان گربه دلش به تپش افتاد. پایش را آهسته به سمت عقب برداشت. شاید می‌خواست برگردد. نسیمی که می‌وزید شتاب گرفت و در، محکم به هم کوبید.

او تنها در بیرون از خانه ماند. با کوچه‌ای که معلوم نبود انتهایش کجاست و بال‌هایی چیده شده که توان پریدن نداشت. گربه‌ای که هر لحظه امکان داشت سروکله‌اش پیدا شود و او را به‌عنوان یک وعده غذاییِ خود ببلعد.

…..

باید جایی برای مخفی شدن پیدا می‌کرد. صاحب‌خانه همیشه سر ظهر وقت ناهار به خانه می‌آمد و برای آن‌ها هم دانه می‌انداخت. می‌دانست نباید صاحب‌خانه متوجه فرار او شود امکان دارد بازهم بالاهایش را کوتاه‌تر کند.

…..

او دیگر می‌دانست کبوترهای دیگر حق داشتند از خانه دور نشوند آن‌ها می‌دانستند خانه بهترین و امن‌ترین جای دنیاست.

اگر او مانند دیگر کبوترها خوشحال نبود. برای این بود که زندگی و سپاسگزاری را یاد نگرفته بود. او شادی با داشته‌هایش را نیاموخته بود.

همان‌جا برای بار آخر تصمیم گرفت در آن خانه بماند. زیبایی‌های آن خانه کوچک را کشف کند. صبر کند تا بال‌هایش رشد کند و سپس روزها در آسمان بالای خانه پرواز کند و شب‌ها در همان خانه امن خود بخوابد.

…..

صاحب‌خانه مثل همیشه، ظهر بازگشت تا غذایی بخورد و استراحتی کند.

اوهمیشه در را باز نگه می‌داشت.

خانه‌های آن‌جا عجیب بود. هیچ‌کس درب خانه‌ها را نمی‌بست و خطری هیچ‌کس را درون خانه‌اش تهدید نمی‌کرد.

…..
…..

کبوتر پس از آن روز صبورتر شد. او کم‌کم زیبایی‌های آن خانه را پیدا کرد.

او یاد گرفت که چطور در تمام لحظاتش و برای زیبایی‌ها شکرگزار باشد. اما رؤیای خود را هرگز فراموش نکند.

او دلش می‌خواست تمام آسمان را پرواز کند.

کبوتر رؤیای خود را در قلبش نگه داشت بدون آنکه مانند گذشته غمگین باشد، یاد گرفته بود چگونه به دنبال بهترین راهی باشد تا جهان را و زیبایی‌هایش را بیشتر احساس کند. اصلاً باید از همان خانه زیبابینی و پرواز کردن را یاد می‌گرفت.

…..

…..

یک روز که مانند تمام روزهای دیگر بود.  گروهی از کبوتران وحشی روی بام خانه نشستند.

کبوتر اگرچه دیگر درونی آرام داشت اما هنوز دیدن تازه‌ها او را شگفت‌زده می‌کرد. با گروه جدیدِ نشسته بر بام خیلی زود ارتباط گرفت. کبوتر حسابی با آن‌ها دوست شده بود.

…..

کبوتران وحشی نمی‌توانستند خیلی آنجا بمانند. باید قبل از اینکه صاحب‌ِ خانه برسد هرچه سریع‌تر آنجا را ترک می‌کردند.

آن خانه ممکن بود برایشان خطرناک باشد.

آن‌ها از زندگی درون خانه و یکجا ماندن می‌ترسیدند. آن‌ها در پرواز احساس امنیت و شادی بیشتری می‌دیدند.

…..

ولی برای تمامشان هم این‌گونه نبود. همان‌طور که کبوتر دلش می‌خواست تمام آسمان را پرواز کند و آزاد باشد؛ در آن گروه هم کبوترهایی از سفر بی‌پایان خود خسته شده بودند. از گرسنگی‌هایی که ممکن بود در طول سفر تحمل کنند. از عدم امنیتی که گاهی احساس می‌کردند.

آن‌ها با زبان بغ‌بغویشان چندساعتی کنار هم نشستند. باهم
صحبت کردند و با زندگی هم آشنا شدند
.

…..

کبوتر دلش خواست با جهان آن‌ها همراه شود. لحظه خداحافظی تصمیم گرفت برای همیشه از خانه خود برود . او همیشه عاشق سفر بود و باید رؤیایش را دنبال می‌کرد.

خوبی‌اش این بود که دیگر تنها نبود و می‌توانست از تجربه و همراهی کبوتران وحشی سود ببرد.

..

در برابر، چندی از کبوتران وحشی تصمیم گرفتند که برای همیشه گروهشان را رها کنند و باقی عمر را در خانه‌ای کوچک اما آرام بگذرانند.

 

کاراکتر کمیک job

چگونه یک کاراکتر را خلق و طراحی کنم؟

طراحی یک کاراکتر ماجرای خود را دارد.

اینکه شما یک طراح گرافیک هستی یا داستان‌نویس قضیه را به دو مسیر مجزا تقسیم می‌کند، اما هنوز هم یک مسیر مشترک وجود دارد و آن علاقه به داستان‌های مصور و یا کمیک استریپ است. امیدوارم شما هم چون من یک علاقمند به داستان مصور باشید.

اگر شما هم مثل من به کمیک استریپ‌ها علاقه دارید، پس دیگر نیازی نیست یک داستان‌نویس عالی و یا یک گرافیست ماهر باشید کافی است شما یک علاقمند به کمیک خوب باشید.

احتمالا شما عاشق خلق کاراکتر هم باشید.مثلا شاید بدتان نیاید با صمیمی‌ترین دوست خود کمی شوخی کنید و او را تبدیل به یک کاراکتر کارتونی کنید یا او را قاطی ماجراهای داستانی و طنز کنید. شاید هم بخواهید انیمیشینی از دنیای دوستان و روابطتان خلق کنید. به هرحال پیشنهاد من این است که ابتدای مسیر خودتان را نشانه گرفته و از خودتان شروع کنید.

 

 

اولین کاراکتر را از خودتان آغاز کنید

خلق اولین کاراکترتان را از خود آغاز کنید. به‌طور حتم عاشق او می‌شوید، حتی اگر در دنیای واقعی چندان هم عاشق خود نباشید.

اگر تاکنون به خلق کاراکترهایی از دیگران پرداخته‌اید فورا دست نگه دارید و کار را از خودتان شروع کنید. کاراکتر خودتان به شیرین‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین کاراکتر دنیای کارتونیتان تبدیل خواهد شد.

اگر شما یک طراح هستید و به آناتومی بدن و اصول طراحی مسلط هستید، از همین جا شما را تحسین می کنم کافی است قلم را بردارید و طراحی را آغاز کنید. زیباترین طرحی که می‌توانید را از خود رسم کنید،  خود را وارد دنیای کودکی‌ها و کارتون‌هایش کنید. حتما از کودک درون خود در طراحی کاراکترتان کمک بگیرید او از هر مربی و گرافیستی شما را بهتر راهنمایی می‌کند.

اگر شما به کمیک علاقه دارید اما از طراحی هیچ نمی‌دانید یا به اصطلاح و باور خودتان حتی استعداد نقاشی ندارید کافی است به سال های پیش از مدرسه رجوع کنید و به همان شکل زیباترین نقاشی خودتان را رسم کنید حتی اگر به سادگی چشم چشم دوابرو باشد.

 

 

درباره من

من هرگز یک گرافیست و طراح حرفه‌ای نبوده‌ام و روز و شب خود را مطالعه و تمرین در زمینه طراحی نکرده‌ام. البته شاید راه را اشتباه رفته بودم؛ به هر حال انتخاب من رشته ریاضی و فیزیک در دوره متوسطه بود. در دانشگاه هم از سر ناچاری و عدم قبولی در رشته فیزیک گرایش ستاره‌شناسی به رشته مهندسی نرم افزار پناه آوردم.

اما در اول دبستان جایزه برترین نقاشی مدرسه را تصاحب کردم.

 

مسابقه نقاشی

درست لحظاتی پیش از آنکه مسابقه نقاشی شروع شود این تصور را داشتم که بهترین و بااستعدادترین نقاش مدرسه من هستم. البته ناگفته نماند تا پیش از آن نیز فکر می‌کردم بهترین نقاش دنیا هستم. من لقب کمال‌الملک را برای خود انتخاب کرده بودم. از نظر من کمال‌الملک عنوانی بود که به برترین نقاش عصر می‌دادند. آن روز تصمیم گرفتم عنوان و شغل کمال‌الملک‌بودن را به نام خود ثبت کنم. از آن روز پای تمام نقاشی‌هایم امضای کمال‌الملک ثبت شده بود. 

 

بگذریم، نمی‌خواهم از موضوع مسابقه نقاشی دور شوم.

آن روز با تصور اینکه من بهترین نقاش مدرسه هستم با شادی و حس افتخارگونه‌ای از در ورودی مدرسه وارد شدم. با این تصور که مسابقه نقاشی قرار است در ساعات مدرسه اجرا شود. اما همه یک نقاشی با خود به همراه داشتند. تمام مدرسه نقاشی خود را اماده کرده بودند. حتی آنها که در کلاس نقاشی‌های زیبایی نمی‌کشیدند هرکدام یک نقاشی زیبا و تقریبا حرفه‌ای در دست داشت. با جرات می توانم بگویم نقاشی آنها بسیار زیباتر و حرفه‌ای تر از نقاشی‌هایی بود که تا کنون کشیده بودم. سال پنجمی‌ها را که دیگر نگو. برایم عجیب و کمی دلهره‌آور بود.

تا آن روز نقاشی‌ها و نقاش‌هایی بهتر از خودم ندیده بودم به جز نقاشی‌های کمال‌المک در کتاب هنر خواهربزرگترم که آخر نفهمیدم لقب نقاشان خوب دنیاست یا نام یک شخص است.

 

بهتر است بیش از این از اصل داستان دور نشوم. مسابقه نقاشی را می گویم. آن روز تصمیم گرفتم قبل از اینکه اعتماد به نفسم بیشتر جریحه‌دار شود مدرسه را ترک کنم. این اولین و شاید آخرین فرار من از مدرسه بود.

 

خوشبختانه منزل خاله‌ عزیزم در همسایگی مدرسه بود. آن زمان هنوز فرزندی نداشت و من تنها عزیزدردانه‌اش بودم. البته هنوز هم مانند همان روز مرا دوست دارد.

خاله عزیزم خیلی به هیچ چیز سخت نمی گرفت حتی نگران فرار از مدرسه و تربیت و اموزش صحیح نمی شد. او هنوز شیطنت‌های کودکانه اش را دنبال می‌کرد.

 

مداد مشکی و کاغذ آچار را از کیفم بیرون آوردم همانجا روی فرش دراز کشیدم و نقاشی از افراد به سادگی همین نقاشی‌های امروزم ترسیم کردم. حتی آن روز هم به مدادرنگی‌هایم فکر نکرده بودم. همیشه یک مداد هم برای من کافی بود. اما با مدادرنگی‌هایم می‌توانستم به اندازه یک زندگی حرف بزنم و به آنها شخصیت و جان دهم.

 

از بحث اصلی خارج نشویم. نقاشی ام را در کسری از ثانیه تمام کردم و تا قبل از شروع تایم تدریس و ورود معلم خود را به کلاس رساندم حتی فرصت پیدا کردم نقاشی‌های دیگر همکلاسی‌هایم را ببینم. اکثر آنها بسیار زیبا و حرفه‌ای بود. البته برخی از آنها با همان روح صادق و کودکانه‌شان اعلام کرده بودند که خواهر بزرگترشان در خانه به آنها کمک کرده است به هرحال هیچ چیز از اعتماد به نفس من کم نمی‌کرد. من همچنان از درون خود را بهترین نقاش دنیا تصور می‌کردم. و البته تصویری از این هم نداشتم که دنیایی بزرگتر از مدرسه من وجود داشته باشد.

 

درست خاطرم نیست که یک یا چندهفته طول کشید. صف صبحگاهی بود و یا شاید هم صف جشن مناسبتی.

اما آن روز نام خود را شنیدم که نقاشیم به عنوان نقاشی برگزیده انتخاب شده بود. هنوز هم دقیقا نمی دانم ملاک انتخاب آنها چه بود. شاید علاقه معلم مهربانم به نقاشی‌هایم بود. آن روز هدیه خود را که یک کتاب داستانی کوچک با تصویرسازی های کودکانه بود از دستان مهربان‌ترین معلمی گرفتم که کمتر از یک سال او را می شناختم. شاید هم نوزاد درون شکم او بود که با کودکی‌هایم هم‌بازی شده بود و نقاشی مرا انتخاب کرده بود. چندماهی بعد برای مادرشدن مدرسه را ترک کرد و پس از آن هم به‌گمانم انتقالی گرفت و دیگر او را ندیدم.

 

 

اصل ماجرا

 

نمی‌خواستم از اصل ماجرا دور شوم

همه این‌ها را نوشتم تا مهارت و تسلط خودم را در طراحی برایتان ثابت کنم. البته کارهایی حرفه‌ای‌تر مانند کار با مواد و سیاه قلم را نیز تا حدودی در کارنامه هنری خود دارم اما صحبت از آنها قلب مرا به شوق وا نمی‌دارد.

بگذریم!!!

 

اصل اساسی در طراحی کاراکتر این است که اگر می‌خواهید یک طراح حرفه‌ای شوید و یا برای افراد و سازمان‌ها به عنوان یک طراح کاراکتر شناخته شوید لازم است دوره‌ها و یا تمرینات لازم و تخصصی در این زمینه را ببینید و به‌طور جدی شروع کنید و به یادگیری اصولی آن بپردازید.

 

اما اگر مانند من فقط به دنبال اشتیاق قلبتان هستید و شادی قلب خود را در نقاشی‌های کودکانه یافته اید، پس به خواسته قلبی خود احترام بگذارید و کار طراحی و رسم کاراکتر را به کودک درون خود واگذار کنید. البته برای طراحی بعضی از کاراکترها نیز  ناچارید به نوجوان و بالغ و والد و سایر شخصیت های درونی خود هم مراجعاتی داشته باشید و از آنها هم کمک بگیرید. به هرحال غیرحرفه‌ای‌ها هم باید کسی را داشته باشند تا به آنها آموزش دهد یا کمکشان کند.

 

حداقل چیزی که می‌تواند برای شروع طراحی یک کاراکتر کافی باشد این است که رها از قید و بندها و ترس‌ها فقط قلم را بردارید و ترسیم را آغاز کنید.

به هرحال یادگیری اصول اولیه طراحی یا طراحی اناتومی بدن برای شما هرگز مضر نخواهد بود.

 

 

داستان‌سرایی در کمیک استریپ

اگر یک طراح کاراکتر هستید که به داستان هم علاقه دارد و می‌خواهید داستان را نیز به کاراکترهای خود پیوند بزنید باید فورا به‌دنبال یک داستان‌نویس باشید. اما تنها درصورتی که میخواهید صرفا به عنوان طراح کاراکتر و گرافیست حرفه‌ای شناخته شوید این کار را انجام دهید. برای تمرینات اولیه می‌توانید از داستان‌های آماده استفاده کرده و آنها را به شیوه خودتان نیز تصویرسازی کنید.

قصه نوشته شده را به یک سناریو تبدیل کنید و گفتگوهای شخصیت‌های داستانی را از دل آن بیرون کشیده و به تصویر ترسیمی خود اضافه کنید، به هرحال می توانید فقط تصویرسازی کنید این به علاقه درونی شما مربوط می‌شود.

 

اگر یک داستان نویس هستید که به میخواهد به داستان هایش تصویر اضافه کند تنها کافی است که یک تصویرساز و طراح پیدا کند و اگر خودتان نیز به طراحی علاقمندید می‌توانید بر روی خلق کاراکترهایتان و ‌آموزش‌دیدن در این زمینه تمرکز کنید.

 

اگر مثل من به داستان نویسی و طراحی علاقمندید ولی در هیچ‌یک مهارت و تجربه کافی ندارید. کافی است فقط شروع کنید. از کوتاه‌ترین داستان به اندازه یک گفتگوی درونی یک نفره در یک صفحه شروع کنید. داستانی با یک کاراکتر و  به بلندی یک اندیشه برای شروع کافی است.

اولین بار فقط تنها توانستم یک اسلاید برای اینستاگرام درست کنم داستانی با یک کاراکتر  هنگام  تفکر با خود. 

و تا امروز آن را به عدد ده اسلاید رسانده ‌ام.

 

به‌هرحال هیچ رمان‌نویسی از ابتدا یک رمان‌نویس به دنیا نیامده است.

شما هم پس از مدتی تمرین متوجه خواهید شد که داستان طولانی‌تری برای گفتن دارید و گسترش داستان‌های خود را خواهید دید. هرچیزی نیاز به تکامل خود را دارد.

آنچه اهمیت دارد این است که هرگز خود را سرزنش نکنید نا امید نشوید و البته مغرور هم نباشید. غرور ممکن است مانع این شود که بخواهید نقص‌های خود را ببینید یه دنبال افزایش مهارت و آموزش بیشتر بروید.

 

 

ایده یک داستان را از کجا پیدا کنم؟

بهتر است از خود و زندگی خود شروع کنید و یا هرچیزی شما را به سوی خود جذب می‌کند. در ابتدا می‌توانید از کمترین گفتگو (حتی هیچ) شروع کنید و تا بیشترین گفتگو (شاید یک رمان دنباله دار) کارتان را بسط دهید. همه این‌ها بستگی به این دارد که اکنون در کجای کار هستید و چقدر تجربه دارید و چه میزان ذهنتان برای خلق یک داستان آمادگی دارد.

 

 

انتخاب ژانر در کمیک استریپ

معمولا در داستان‌نویسی و کمیک استریپ توصیه می‌شود ابتدا ژانر خود را مشخص کنید و به‌طور هدمند در آن حوزه به خلق و طراحی داستان بپردازید.  اگر هدف و علافه خود را پیدا کرده‌اید و مطمئن هستید که می‌خواهید در کدام حوزه فعالیت کنید پس کافی است شروع کنید. در غیر این صورت به تمام سوژه‌های اطراف خود دقت کنید. می‌توانید داستان‌های خود را از دل شخصی‌ترین اتفاقات روز خود انتخاب کنید، آن اتفاقاتی از روز که برایتان الهام‌بخش است. مسائلی که در درون و اطراف و اجتماعتان رخ می‌دهد. هرآنچه شما را به سوی خلق و طراحی یک داستان سوق می‌دهد می توانید امتحان کنید و آنها را به تصویر بکشید.

 

ادامه دارد…..

اهمیت پرسپکتیو و بزرگنمایی در خلق داستان و طراحی کمیک استریپ

(در دست احداث است…تکمیل نشده…)

ساحل عشق

داستان ساحل

خورشید گونه‌هایش را نوازش کرد.چشمانش را گشود. او به پنجره فکر می‌کرد: «پنجره را دوست دارم اگر پنجره نبود روزها دیرتر بیدار می‌شدم، شاید هم شب‌ها بیدار می‌شدم».

هذیان‌های صبحگاهی هرکدام گرفتار در سیل افکار به سویش می‌آمدند.

او باید انتخاب می کرد، عشق را یا غرولند را.

عشق را یا نگرانی را.

عشق را یا تردید را.

عشق را یا خشمش به افزایش نرخ دلار و حجاب اجباری و سینه تنگ را.

او باید انتخاب می‌کرد عشق را یا ترس را.

او فقط می‌توانست یکی را از میان طوفان به ساحل بکشاند.

شاید هم فقط یکی از آنها می توانست او را به ساحل برساند. شاید او خود غرق‌شده در آن سیل بود و نجاتگر کسی دیگر.

 دستش را دراز کرد.

در طوفان سهمگین با تمام نیرویی که در توان داشت عشق را از دل امواج بیرون کشید و آن را با تمام سنگینی‌اش به ساحل کشانید.

هردو کنار ساحل نفس‌زنان دراز کشیدند. خورشید به‌سوی آنها می‌وزید. قلب‌هایشان می‌خندید. برق چشمانشان بهم دوخته شد.

آنها اولین بوسه خود را کنار ساحل کشانیدند. آسمان جرقه‌ای زد. جهان در چشمان آنها شکل گرفت و هستی آغاز شد.

شراب‌های دانه‌شده از دستان عشق می‌بارید. او آنها را با عشق دانه کرده بود.

آنها را بویید و آواز هستی‌اش را نواخت.

نوشتن و نویسندگی write

نوشتن برای چه؟ | می‌خواهم ننویسم اما دیگر نمی‌توانم ننویسم

سخنی کوتاه: می‌خواهم ننویسم اما دیگر نمی‌توانم ننویسم.

«هرکسی باید مسیر علایق خود را دنبال کند. اما لازم است قبل از آن به شناخت حقیقی و درستی از خود برسد. شناخت گاهی مستلزم تجربه است. نوشتن و نویسندگی می‌تواند به شناخت خود واقعی و علایقمان کمک کند».

 

 

داستان من

صبح امروز آفتاب رنگ دیگری بود. چشم‌هایم را که باز کردم، اولین چیزی که توجه مرا به خودش گرفت عروسک‌های جغد نمدی بود. آنها را یکی از دوستانم برایم بافته بود. هدیه زیبای تولدم بود.

 

 

راستش را بخواهی من هیچ‌ وقت عروسک نبافته‌ام. البته هیچ وقت به آن صورت عروسک هم نخریده‌ام. گویا کودک درونم به اندازه کافی کودکی نکرده است یا به اندازه کافی دختربچه نبوده است.

 

شاید هم به اندازه کافی آزادی نداشته است. شاید تحت تاثیر جامعه اطرافش عروسک و عروسک‌بازی را لوس و بی‌معنی دانسته است. هرچه بود ظلم بزرگی نسبت به او احساس کردم. تصمیم گرفتم دیگر ننویسم و فقط به او بپردازم. او را کشف کنم و به خواسته‌هایش اهمیت دهم.

 

نمی‌خواهم فرد مفیدی برای جامعه باشم اما می‌خواهم برای کودک درونم، برای خودم بهترین فرد باشم. هر آنچه را دوست دارد؛ هرآنچه را که واقعا دوست دارم به خودم هدیه دهم.

نوشتن تنها و اولین چیزی بود که نظرم را جلب کرد. احساس کردم باید بنویسم. باید از کودک درونم و زیبایی‌ها و شیطنت‌ها و کودکی‌هایش بنویسم. اما قول داده‌ام با او بازی کنم. او را در آغوش بگیرم و به او بگویم زندگی او زندگی من است و هردوی ما یکی هستیم.

شادی او شادی من است.

از او می‌خواهم تا مرا با خود حقیقی و علایق واقعی‌ام آشنا کند. می‌خواهم همراه او سفر شناخت خودم را آغاز کنم.

 

آغاز سفر درون

او کاغذ و مدادرنگیش را برمی‌دارد. کنار دستم نشسته، نقاشیِ زیبا اما نامعلوم کودکانه‌اش را رسم می‌کند. با شوق فراوان به نوشته‌ها و نوشتن‌های من لبخند می‌زند. به گمانم نقاشی دوست دارد و یا شاید هم نوشتن را.

 

شناخت خود

خوشحالم که نوشتن را آغاز کرده‌ام. یا بهتر است بگویم نوشتن را به‌صورت جدی‌تری دنبال کرده‌ام.

اولین قدم عملی من در جهت شناخت خود و علایقم از نوشتن آغاز شد. از همان روزی که از خدای درونم نشانه‌ای خواستم. آن روز اولین کلمه‌ای که توجه مرا جلب کرد ” داستان‌نویسی” بود. 

به دنبال همین نشانه بود که با وب سایت استاد عزیزم شاهین کلانتری آشنا شدم. دنبال‌کردن مطالب و شرکت در دوره پرکاری و پولسازی در خانه سبب شد تا نوشتن از چرایی هایم را یک به یک آغاز کنم. 

نوشتن از چرایی‌ها(۲) و همین‌طور شروع نوشتن از خودم و دغدغه‌هایم آغازی است تا به شناخت روشن‌تری از اهداف و علایق واقعی خود دست یابم.

 

روش حل مشکل بدون استرس

داستان کوتاه باغ شاه‌توت| روش مواجهه و حل مشکل بدون استرس

لی‌لی خسته و ناامید زیر درخت شاه‌توت نشست، به تنه درخت تکیه داد، چشم‌هایش را بست، دلش می‌خواست در این لحظه با تمام هستی یکی شود، دلش می‌خواست در این لحظه پروانه ای شود و به سراسر آن دشت زیبا پر بکشد.

پروانه‌ای آرام بر بینی لی‌لی نشست. پروانه می خواست دقیقا به چشمان او زل بزند: لیلی دلیل غمگینی هایت را پیدا کن. ببین ماجرا از کجا شروع شد؟ این غصه ها، این خستگی ها و کلافگی ها؟

لیلی با کمی مکث به سوال های پروانه فکر کرد و گفت: از همان صبح لعنتی که چشم هایم را باز کردم. از همان صبح لعنتی از همان لحظه ای که بدهی هایم را یادم آورد. از همان لحظه ای که مشکلات پیش رویم را دیدم. همه چیز از همین صبح شروع شد.

پروانه تبسمی زد و پلکی نازک کرد: لیلی تو قدم های خیلی بزرگ و سریعی برداشتی. لازم است کمی سرزنش ات کنم. تو خیلی سریع دویدی و حالا به نفس افتاده ای.

حالا هم دیر نشده است. همه چیز را رها کن و شروع کن و با قدم های آهسته گام بردار و صبورانه از مسیر لذت ببر.

شاید درست هنگامی که در مسیر آهسته و صبورانه قدم می زدی و از طبیعت دشت لذت می بردی، راه کار یکی از همان مشکلاتی که می گویی کلافه ات کرده را هم دیدی.

لیلی کم کم داشت چشم هایش را باز می کرد. خواب کوتاه اما عمیقی بود. گویا تمام خستگی را از جسم و روحش با خود برده بود. همین که می خواست به مشکلات پیش رویش فکر کند و دوباره کلافه شود یاد حرف های پروانه افتاد. باید آهسته و صبورانه قدم بردارم و از مسیر لذت ببرم.

لیلی با لبخند شکاکانه ای چشم هایش را باز کرد. پروانه از روی بینی لیلی پر کشید تا در دشت، سفر صبورانه و زیبایش را ادامه دهد.

 

گاهی اوقات بدون اینکه دلیلش را بدانیم احساس می کنیم حالمان آنقدر که باید خوب باشد خوب نیست. به اندازه کافی شاد نیستیم. چنین هنگامی، اگر خوب دقیق شویم می توانیم علت حال ناشاد خود را بیابیم.

این حال ناخوب ممکن است هر دلیلی داشته باشد.

ممکن است سر منشا آن یک اضطراب و نگرانی در مورد یک رخداد احتمالی باشد. ممکن است اتفاقی ناخوشایند سبب شده باشد تا باقی روز را هم در کسالت و حس ناخوشایند سپری کنیم.

در این زمان بهتر است ریشه را بیابیم. ریشه درمانی بهتر از مرهم درمانی است.

مشکلی که ریشه و اساس آن شناسایی شود و به‌صورت اصولی رفع گردد بسیار بهتر از زخمی است که با خودفریبی مرهمی موقت بر روی آن قرار دهیم.

پس از شناسایی ریشه و علت نگرانی‌مان، درمان انتخابی باید به گونه‌ای باشد که سبب ایجاد باورهای درست شود. هیچ راه حلی بهتر از باورسازی مناسب وجود ندارد. ایجاد باور درست تنها درمان شناخته‌شدهِ موثر است.

باورسازی برخلاف ظاهر پیچیده‌ای که بخود گرفته، بسیار آسان‌تر و شیرین‌تر از تصورمان است. یکی از روش‌های بسیار خوب باورسازی، منطقی‌سازی برای ذهن است. منطقی‌سازی با بیان حقایق متضاد، نمونه‌های حقیقی و البته ملموسِ خلاف باورهای نادرست و پیشین‌مان را به ما نشان می‌دهد.

برای استفاده از روش منظقی‌سازی ذهنی به منظور ایجاد باورهای درستِ جایگزین، کافی است همان اتفاق یا ترس و یا نگرانی که سبب شده حالِ روزمان را خراب کند را بیابیم. در واقع ابتدا لازم است علت حال بد خود را بیابیم و سپس با نشان دادن واقعیت هایی مخالف آن اتفاق، هم حال خود را بهبود بخشیم و احساس خوب را در خود ایجاد نماییم و هم اینکه با نشان دادن شرایط حقیقی و مطلوب، باورهای مثبتی را جایگزین کنیم.

 

در این داستان همانطور که مشهود است یک گرفتاری برای لیلی پیش آمده است، به نظر می آید گره مالی در کار باشد، او از بدهی صحبت کرده است. او اضطراب دارد تا مشکلاتش حل نشود. به درخت شاه توت پناه آورده تا حال او را بهتر کند که در همان حال به خواب کوتاه ولی عمیقی می رود.

پروانه در عالم خواب و بیداری بر روی بینی لی‌لی نشسته و با او سخن می گوید. به او یاداوری می‌کند که در این مسیر زیاده‌روی کرده و اکنون دچار بدهی‌هایی شده است (رویارویی و پذیرش واقعیت کنونی و مسئولیت آن).

سپس پروانه به او یادآوری می‌کند که هیچ وقت برای شروع و جبران دیر نیست (ایجاد انگیزه و امید).

سپس از او می خواهد تا در مسیر زندگی با تماشای زیبایی‌های اطراف، قدم‌‌‌های کوچک و آهسته بردارد و راه‌حل مسائل پیش‌روی خود را در همان قدم‌های کوچک و زیبایی‌های اطرافش ببیند (ارائه راه‌کار عملی).

 

اما من اگر جای پروانه بودم موضوعی دیگر را نیز به لیلی یادآوری می کردم؛ موفقیت‌ها و حل مسائل قبلی‌اش را یک به یک یادش می‌آوردم. او بارها شرایط مشابهی داشته که آنها را با موفقیت حل کرده است.

لی‌لی توانایی‌ها و مهارت‌های زیادی دارد اما گاهی آنها را فراموش می‌کند. اگر اراده کند خیلی سریع می‌تواند مثل “فلان” روزخاص که پس از جدیدت و تصمیم‌گیری درست، با یادآوردن توانایی خود مشتری خیلی خوبی سر راه او قرار گرفت. او دوباره با یاداوری توانایی‌هایش و تصمیم‌گیری جدی دوباره برای استفاده از توان و ظرفیت وجودی و استعدادها و مهارت‌هایش به راحتی می‌تواند این مساله را نیز حل کند.

 

همچنین در جواب اضطراب‌هایش، تغییر و بهبود شخصیتش را به او یاداوری می‌کردم که موجب شده نتایج بهتری را تا به الان برای خود رقم بزند؛ او حتی در کتابخوانی هم پیشرفت کرده و کتاب‌هایش را کاملاً می‌خواند و برنامه‌هایش را با موفقیت به سرانجام می‌رساند. او برنامه‌هایش را طبق پیش بینی و خواسته‌اش پیش می‌برد، در برنامه‌ریزی‌هایش بسیار منظم‌تر شده و البته به هرچیزی که بخواهد می رسد. او نسبت به گذشته خود شخصیت با اعتمادبنفس و قوی پیدا کرده است که باید قدرش را بداند.

با یاداوری خاطراتش به او یاداوری می کنم که قبلا توانسته از پس چنین مشکلاتی حتی دشوارتر به راحتی بر بیاید، پس این بار نیز به‌مانند قبل و حتی تواناتر از گذشته توانایی‌اش را دارد.

 

به خاطر آوردن و بیان مثال‌های موفقیت فردی و خاطرات آن نه تنها موجب کاهش ترس‌ها و نگرانی‌ها و اضطراب‌های ما می شود، چه بسا با تکرار و مثال‌های بیشتر و واضح تر موجب باورسازی مناسب و ایجاد انگیزه و حسِ قدرت و توانایی، به‌صورت منطقی می‌شود.

هرگونه احساس خوب به‌هنگام یادآوری خاطرات موفق، نشان‌دهنده جوانه‌زدن باورهای درست و قوی است.