ترس و غلبه بر ترس

ترسناک‌ترین چیز دنیا… | شهامت غلبه بر ترس‌‌ها

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند تاریکی باشد یا بدتر از آن مرگ باشد و بدتر از مرگ، نیستی باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند صدای غرش رعدوبرق باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند زندان و زندانی باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می تواند لحظات انتظار برای اعدام باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند دستگیرشدن توسط پلیس باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند بیماری باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند تنهایی باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند اصابت یک سیارک باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند طرد شدن از خانواده باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند دیدن یک دایناسور گوشتخوار واقعی باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می تواند یک “کلمه” باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند از دست‌دادن عزیزان باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند ناامیدی باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند نیش حشره تسه‌تسه باشد.

 

ترسناک‌ترین چیزها هرگز تمام نخواهند شد. ترسناک‌ترین چیزها هرگز تمام نمی‌شوند.

ترسناک‌ترین چیزها را بهتر است نادیده گرفت و یا شاید بهتر است به آن‌ها لبخند زد.

اصلا شاید بهتر است ترسناک‌ترین چیزها را در آغوش بگیریم.

بهتر است در ترسناک‌ترین چیزها قدم برداریم؛ کسانی بوده‌اند که شیر را رام کرده‌اند و با نهنگ‌ها دوست شده‌اند. با گرگ‌ها، با مارها و با فیل‌ها همنشین شده‌اند.

تحقیقات می‌گوید اسکن مغزی فیل‌ها در هنگام دیدن انسان همان احساساتی را نشان می‌دهد که یک انسان در برابر حیوان خانگی و دوست داشتنی‌اش دارد.

به آغوش گرفتن یک دایناسور عظیم‌الجثه گوشتخوار به گمانم کار چندان دشواری نباشد. شاید اسکن مغزی یک دایناسور عظیم‌الجثه گوشتخوار هنگام دیدن یک انسان چیزی جز احساسات پاک پدری و یا مادری نباشد.

 

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند یک‌جام زیبا از شراب قرمز با چاشنی زهر باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند آزادشدن یاجوج و ماجوج از بند سرزمینشان باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند گرسنگی یک کودک باشد… (بخشی از تمرین‌های یک کلاس شگفت‌انگیز)

 

 

غلبه بر ترس

به هرحال همیشه ترس‌ها وجود دارند. همیشه چیزهای بد و آزاردهنده وجود دارد.

به طور کلی دو دسته ترس وجود دارد.

دسته اول ترس‌های که منشا واهی دارند و نشأت گرفته از ترس و توهمات ذهنی و یا دوران کودکیمان است.

دسته دوم ترس‌هایی که منشا آن اتفاقات بد و چیزهای آزاردهنده جهان اطرافمان است.

دسته اول را بهتر است با آن رو‌به‌رو شویم و در آغوشش بگیریم و دسته دوم را نیز بهتر است با آن روبه‌رو شویم و آن را هم به آغوش بکشیم.

راه غلبه بر ترس‌ها همیشه یکی است و آن رویارویی با ترس‌هاست. باید وارد دنیای ترس‌های خود شویم.

چه آن‌ها را در آغوش بگیریم، چه با آنها هم قدم شویم و مسیری را باهم بپیماییم در نهایت دیدار و رویارویی با ترس‌هاست که اهمیت دارد.

 

 

شیوه‌های غلبه بر ترس

راه غلبه بر ترس رویارویی با ترس هایمان است.

شیوه‌های رویارویی بر ترس است که تفاوت دارد.

برگردیم به دسته‌بندی انواع ترس‌ها: دسته اول ترس‌هایی هستند که تنها توهمی توخالی‌اند. بیش‌تر آنها صرفاً وهم‌های به‌جامانده از تخیلات کودکیمان‌اند. چنین ترس‌هایی را باید به استقبالشان رفت و آغوش گرفت.

 

خود من تاریکی را به آغوش کشیدم، یک شب چراغ‌ها را خاموش کردم و خود را در آغوشش رها انداختم.

منتظر بودم تاریکی تمام شیاطین نازیبایش را به سویم بفرستد تا روح مرا تسخیر کنند و خود با بند انگشتان گره‌خورده‌اش به دور گلویم کار را برای آن تسخیرگران نازیبا راحت تر کند.

فریاد از گلویم به بیرون راه نمی‌جست. نمی‌توانستم حتی دستم را به سوی روشنایی دراز کنم، با دست دیگرش جسم مرا هم اسیر خود کرده بود.

 

تمامی این توهمات و آشوب ها در ثانیه‌ای محو و ناپدید شد. نه از شیاطین نازیبا دیگر خبری بود و نه از جثه سنگین تاریکی.

من روشنایی را دیدم. من روشنایی را در تاریکی می‌دیدم. تاریکی آنقدر که فکر می‌کردم سیاه نبود. من می‌توانستم اشیا را در دل آن سیاهی ببینم. دیگر می‌دانستم حتی اگر این ذره‌ی نور هم نباشد و تاریکی محض و مطلق آنجا باشد هرگز شیاطینش را به‌سوی من نمی‌فرستد. او هرگز مرا به دارِ بند انگشتان خویش نمی‌آویزد.

من با تاریکی دوست شدم. از آن پس شب‌ها کنارش می‌نشینم و عاشقانه‌هایم را برایش شعر می‌کنم، او نیز ستاره‌هایش را برایم می‌خواند. ما تا صبح طلوع برای هم می‌خوانیم و از عشق و آرزوهایمان حرف می‌زنیم. راستی من متوجه شدم تاریکی هیچ‌وقت با روشنایی دشمن نبوده است. دشمنی نور و تاریکی افسانه‌ای دروغین است. تاریکی از ازل عاشق روشنایی بوده است؛ گرگ‌و‌میش که می‌شود هنگام آمیزش عاشقانه‌هایشان است.

*چنین ترس هایی را باید کاملاً با آنها رو‌به‌روشد. ترس‌های دسته اول توهماتی پوچ هستند که به محض اینکه با آنها رو‌به‌رو ‌شویم پوچ و خالی بودنشان هویدا می‌شود.

 

 

اما دسته دوم کمی پیچیده تر هستند. آنها گاهی قانون‌های اشتباه، معضلات اجتماعی، حقایق تلخ جامعه یا زندگیمان هستند.

*با این گونه ترس ها هم باید روبه رو شد، اما به شکل دیگری. روش رویایی با چنین ترس‌ها و نگرانی‌هایی یافتن راه‌حل مساله و یا دوری از آن مساله است.

 

 اگر شخصی گرفتار شرایطی آشوب‌ناک شده که در دسته دومِ انوع ترس‌ها و نگرانی‌ها قرار دارد، مثلا دچار گرفتاری و یا معضلی دلهره‌آور شده، بهتر است به‌دنبال متخصص حلِ مساله‌اش باشد و یا اگر کسی را نمی‌یابد بهتر است به متخصص و راهنمای درونش رجوع کند. به همان نیرویی که همیشه از همان ازل هدایتگر و پیش‌برنده ما بوده است.

 اگر شخصی توانایی و تخصصی دارد که می‌تواند ترس‌های دسته دوم را برای دیگران حل کند می‌تواند دستی از دستان خدا شود و راه حل رفع و یا بهبود آن ترس و نگرانی را کشف و یا اختراع کند.

 

دلسوزی بی‌جا نداشته باشیم

همچنین این امکان وجود دارد که شخصی ترس و نگرانی از معضل و یا مساله خاصی را در دل دارد که نه خود درگیر آن مساله است و نه توانایی (تخصص) و یا دغدغه‌ای ویژه (به‌عنوان هدف) برای رفع آن ترس از جامعه و یا دیگران دارد. او فقط نگران است. درچنین شرایط بهتر است کار را به کاردانش بسپارد و شخص گرفتار را به خداوندش، و به جای نگرانی و دلسوزی صِرف، از زندگی و زیبایی‌هایش لذت ببرد.

خود من در چنین شرایطی بارها قرار گرفته‌ام و می‌دانم شخصیت دلسوز داشتن هیچ کمکی که به دیگران نمی کند، خودش را نیز در گرفتاری‌هایش گرفتارتر می‌کند. من به خودم در آن شرایط دلسوز بی‌محتوا می‌گویم که همان دلسوزی غیرمفید و بی‌جاست.

دلسوز بی‌محتوا فقط دل خود را می‌سوزاند. از دور نشسته و گریه می‌کند بدون اینکه قدمی بردارد. بدون اینکه خود در آتش مساله‌ای باشد و یا سطل آبی در دست داشته باشد. نشسته و برای سوختن گرفتارها در آتش، اشک می‌ریزد. او حتی به آتشنشانی هم زنگ نمی‌زند. شاید هم تلفنی ندارد که تماس بگیرد. من او را قضاوت نمی‌‌کنم، اما تنها چیزی که می‌بینم اشک‌های او برای گرفتاری و مسائل دیگران است. درحالیکه یک‌‌جا بی‌حرکت نشسته است، نه برای زندگی خود می‌تواند قدمی بردارد و نه برای دیگران.

 

خود من این دلسوزی بی‌محتوا را بشدت دارم. شاید علتش این است که فراموش کرده‌ام حتی اگر سطل آبی در دستانم ندارم و یا سطلی که دارم برای خاموش کردن آن میزان از آتش کوچک است اما خدایی وجود دارد که سالها پیش چنین آتشی را برای ابراهیم حنیفش گلستان کرده است. شاید فراموش کرده‌ام که باران رحمت چنین خدایی از هر آتشی فراخ‌تر و نیرومندتر است و یک قطره‌اش دریایی در برابر سطل کوچک خالیِ دستانم است.

 

 

فن آخر در مبارزه با ترس‌

فن آخری وجود ندارد. ترس ها همیشه بوده اند، هستند و خواهند بود. نحوه کنارآمدن و مقابله با ترس است که اهمیت دارد. ترس‌های واهی و پوچ را با صلاح شهامت و ترس‌های ناشی از مسائل (بیماری، فقر و سایر معضلات اجتماعی و …) را با پیداکردن راه‌حل مساله و طی کردن روند تکامل و توسعه می‌توان حل کرد. چه خوشمان بیاید چه نیاید دنیا با وجود چنین ترس‌هایی رشد و گسترش یافته و به شکل کنونی خود درآمده است و شکل آینده‌اش را نیز همین گونه رقم خواهد زد.

secure امنیت کلید F12

کلید F12 | امنیت در حل مسائل

امنیت موضوع مهمی است. بااین‌حال آن روز برایم اولویت فوری نبود. همیشه موضوعی غیرفوری در ذهنم پررنگ می‌شود و تا آن راه حل نکنم آرام و قرار نمی‌گیرم. این خصوصیت اخلاقی گاهی خوب است و گاهی بد. آنچه اهمیت دارد خودکنترلی و برنامه‌ریزی درست برای اولویت دادن به کارهاست.

همیشه در برنامه‌ریزی روزانه کارهای غیرضروری روزم را الویت قرار می‌دهم و در این مورد خود را تحسین نمی‌کنم. اما در مقابل این ضعفِ رفتاری یا عادت بد، یک باور و عقیده مثبت دارم که همیشه به آن افتخار می‌کنم. باور به اینکه راه‌حل مسئله همیشه در دل مسئله هست.

بسیاری از عادات و باورهای ما از نسل‌های گذشته به ارث رسیده است و ممکن است قدمتی به‌ندازه هزاران سال داشته باشند.

اگر می‌توانستم آمار دقیقی به دست بیاورم شاید ۹۰ درصد باورهایی که از نسل‌های گذشته به دوش خود می‌کشم باورهای محدود و مخربی باشند. اما ۱۰ درصد باورهایی دارم که به آن‌ها افتخار می‌کنم.

باور مخرب دیگری که مرا به چالش دعوت می‌کند اعتقاد به‌سختی و دشواری است، برای مثال همیشه باعث می‌شود ذهنم به دنبال دشوارترین راه باشد. حتی در رفع خطاهای وب سایتم دست برنمی‌دارد.

 

ماجرای عدم امنیت Not Secure

ماجرا از آنجا شروع شد که کلمه not secure را گوشه سمت راست قسمت آدرس‌بار دیدم که نشان می‌داد سایت من به‌اندازه کافی امن نیست. سوسوی همین کلمه برایم کافی بود تا به‌طورجدی به‌دنبال رفع این خطا باشم و سایت خود را امن کنم. پس از جست‌وجو و خواندن مقالات آموزشی متوجه شدم که امکان فعال‌سازی رایگان در هاست قرار داده‌ شده است. با خوشحالی آن را از طریق دستورالعمل‌هایی که خوانده بودم فعال کردم.

سایت را به امید دیدن قفل امنیت در آدرس‌بار، رفرش کردم.

اما بازهم کلمه منحوس not secure.

لبخند موذیانه‌اش را احساس می‌کردم. احساس قدرتش را با بندبند وجودم حس می‌کردم.

ماجرا اصلاً از همین‌جا شروع شد و یک هفته تمام به‌دنبال رفع خطای آن بودم با مطالعه و تمرین و نصب افزونه‌های مختلف و امتحان شیوه‌های گوناگون که هرکدام بخشی از کار را اصلاح می‌کرد، Not secure همچنان به قوت خود باقی بود و برای من قدرت‌نمایی می‌کرد.

تصمیم گرفتم شهامت به خرج دهم و به فایل‌های حاوی کدهای برنامه‌نویسی دستی ببرم. خوشبختانه خیلی سریع چند سایت پیدا کردم. تمام، کامل و قدم‌به‌قدم رفع این مشکل را با چک‌کردن تمام پوشه‌ها و کدها و همچنین نحوه ویرایش و نصب و راه‌اندازی مجدد آن‌ها را توضیح داده بود.

هرچقدر می‌توانستم خود را تشویق کردم تا عزمم جزم بشود. به خودم یادآوری کردم که قبل از هر حرفه‌ای، مهندس کامپیوتر هستم و تا حدودی در رشته‌ام مهارت دارم و به آن علاقه دارم.

اما تشویق‌ها هم چاره کار نشد. ازآنچه تصور می‌کردم برای من سخت‌تر بود. من خودم را می‌شناسم. به‌راحتی تسلیم نمی‌شوم و شاید به‌راحتی عدم توانایی خود در حل یک مسئله را نمی‌پذیرم. اما این بار به معنای واقعی کم آورده بودم: «این کار، کار من نیست. دیگر نمی‌توانم».

هم‌زمان با خاموش‌شدن چراغ امیدم چراغ دیگری با سوسویش توجه مرا جلب کرد. شاید هم یک ویژگی ناخودآگاه باشد که امیدم را کاملاً قطع نکرده بودم.

نور امید جرقه‌ای زد: «اگر راه آسان‌تری وجود داشته باشد…».

همین ایده‌ی به دنبال راه‌حل آسان گشتن و لاغیر، سبب شد تا ایده‌هایی تازه را به ذهن بیاورم. جستجو را به شیوه دیگری آغاز کردم.

جستجوی هزارباره کلمات مربوط به SSL، HTTP و HTTPS را خاتمه دادم. کلمه not secure و خطای مربوط به آن را جستجو کردم و با این کار وارد جزییات مسئله شدم تا به رفع ریزمشکلات آن بپردازم؛ نظرات وب‌سایت‌ها گاهی از مطالب اصلی هم راهگشاترند. آن‌ها تجربه عملی و پیاده‌سازی‌شده نوشته‌های موجود در وب‌سایت‌ها هستند.

 

کلید F12، راه‌حل مسئله

راه‌حل خود را در آن صفحه‌ای که پرسش و پاسخ بود یافتم. نشانه‌ای دیدم که می‌توانست مشکل من را حل کند. نمایش سورس‌کد، کلید F12 راه‌حل مسئله من بود. فشردن کلیدی که در طول تمام یک‌هفته‌ای که سخت مشغول حل این مسئله بودم کنار دستم آرام نشسته بود و لبخند می‌زد. شاید هم‌صدایش در محدوده شنوایی من نبود تا سخنانش را بشنوم. راه‌حل مسئله در برابر چشمان و در کنار دستان من بود، درحالی‌که آن را نمی‌دیدم.

درواقع حل مسئله وقتی رخ داد که من پذیرفتم امکان دارد راه‌حل‌های بی‌نهایتی وجود داشته باشد. راه‌حل‌هایی که ممکن است اکنون از آن‌ها بی‌خبر باشم.

در مسیر حل یک مسئله راه‌حل‌های دشواری وجود دارد که لازم است به‌طور اصولی و ریشه‌ای و با بررسی تک‌تک جزییات به حل مسئله بپردازد.

در مسیر حل یک مسئله راه‌حل‌های ساده‌ای وجود دارد، به‌آسانی و راحتی فشردن کلید F12.

هردو هم می‌توانند به یک اندازه کارا باشند!

 

قطعاً برای یک طراح وب سایت که مسیر علاقه و حرفه تخصصی‌اش درزمینهٔ کدنویسی است راه‌حل اول انتخاب بهتری است.

اما برای من که فقط می‌خواستم از شر کلمه not secure در سمت راست گوشه بالا در آدرس‌بار خلاص شوم و علاقه‌ای به یادگیری و تمرین و کسب مهارت و دانش مربوط به برنامه‌نویسی نداشتم راه‌کار دوم بسیار پسندیده‌تر بود.

خوشحالم که حل این مسئله سبب شد تا باورم کنم حتی دشوارترین و حرفه‌ای‌ترین مسائل امکان دارد راه‌حلی به‌آسانی فشردن کلیدF12 داشته باشد که با شرایط و امکانات فعلی و سطح دانش من همسو باشد و درعین‌حال بسیار هم کارا و البته بی‌ضرر باشد.

 

ادامه ماجرا

کلیدF12 را فشردم. این کلید سورس کد source code هر صفحه‌ای از وب‌سایتمان را به ما نشان می‌دهد. پس از فشردن کلیدF12 و انتخاب پنجره استایل Style کدهای موردنظر و خطاهای صفحه موجود را به من نشان داد. خطای mixed content شامل لینک عکسی آپلود شده، که علت تمام این دردسرها شده بود.

دو تصویر برای سربرگ آپلود کرده بودم که لینک همان‌ها هم باعث شده بود وب سایت من not secure بماند. تمام ماجرا این دو عدد تصویر بود.

راه‌حل از این ساده‌تر هم می‌توانست باشد. باوجودی که تصاویر بسیار زیبا و برازنده‌ای بودند اما احساس می‌کردم اگر تغییری لازم باشد در سایتم ایجاد کنم حذف این دو تصویر است. انگار از همان ابتدا که به‌دنبال حل مسئله بودم مدام صدایی می‌گفت این دو تصویر را برداری وب‌سایتت بهتر، زیباتر و سریع‌تر می‌شود و من هربار به او می‌گفتم اما تصویر به‌اندازه کافی زیباست؛ شاید در آینده آن را حذف کنم. من با اهمال‌کاری و تردید در تصمیم‌گیری در پیروی از خواسته قلبیم از حذف تصاویر طفره می‌رفتم.

اگر به همان احساسم که به بهانه زیباتر و بهینه‌تر کردن سایتم از من می‌خواست آن دو تصویر را حذف کنم گوش می‌دادم چه‌بسا دیگر نیازی به فشردن کلیدF12 هم نبود. آن دو عکس را به‌طور کامل از صفحات برداشتم و همچنین از قسمت عکس‌های آپلود شده آن را حذف کردم.

صفحه را رفرش کردم. دیدن عکس قفل secure و جمله وب سایت شما امن است، شیرین‌ترین اتفاقی بود که می‌توانست برای وب سایتم بیفتد. به شادی این موفقیت خودم را به یک هدیه ( یک لیوان ویتامین سی مقوی و نشاط بخش) و یک استراحت خوب و کافی دعوت کردم.

و البته خود مسئله هم به من هدیه‌اش را بخشید. ظاهر وب سایتم با سادگی که پیدا کرده بود بسیار زیباتر شده بود و با انتخاب چندرنگ در سبک مینیمال آن را برای خودم جذاب‌تر هم کردم و احساس بهتری به خود بخشیدم.

شاید در ظاهر رفع مشکل وب سایت آن‌قدرها هم مهم نباشد که برای آن مقاله‌ای بنویسم و مسئله‌ای کاملاً پیش‌پاافتاده‌ به نظر برسد.

اما این موضوع برای من بسیار اهمیت دارد و ارزشمند است و هرروز آن را یادآوری می‌کنم و حل شدن این مسئله برایم امید و انگیزه حل مسائل دیگر شده است. هر بار دیدن این مقاله برایم یادآور تلاش و پیگیری و موفقیت است، و زیباتر از آن باور به یافتن راه‌کار ساده و کارآمد در هنگام مواجهه با مشکلات است.

این نوشته برای همیشه دلگرم‌کننده و امیدبخش من است که می‌گوید؛ تمام مسائلی که به‌ظاهر بسیار دشوار و غیرقابل‌ حل‌اند، می‌توانند راه‌حلی به‌سادگی کلیدF12 داشته باشند، یا حتی ساده‌تر و ماهرانه‌تر از آن پیروی از احساسی که بی‌هیچ استدلال و منطقی تنها با آرامشی گیرا می‌خواهد ندایش را پاسخ دهم و به فرمانش عمل کنم.

on repair ترمیم

on repair – ترمیم :)

گاهی اوضاع آنقدر آشفته می‌شود که تنها کاری که می‌توان کرد فرار است!
فراری که همیشه بدِ ماجراست. اما این فرار به معنای جا زدن نیست. این فرار به معنای سفر کردن و شاد بودن و ترمیم repair است.

گاهی باید برای مدتی هم شده، همه چیز را رها کرد و به سفر رفت. به سفری کوتاه یا حتی بلند.

به سفری تنهایی با خودت و خدای خودت. به سفری برای فکر کردن، برای نوشتن، برای نقاشی‌کردن و یا حلِ مسائل زندگیمان و دوباره با دست پری از راه‌حل و ایده برگشتن.
برگشتن با یک روی خوش و یک لبخند.

امروز بی‌مقدمه، بدون برنامه‌ریزی و بی‌رعایت هر قانون و قاعده نوشتنی و بدون ویرایش و بی‌ترس از هر قضاوتی لازم دیدم برای خودم بنویسم. این نوشته صرفاً برای خودم است و برای هرکسی که ممکن است در مرحله‌ای از ترمیمِ repair خود باشد.

 

پیغام ترمیم repair را دریاب

این آشفتگی سخنی در دل خود دارد. باید آن را پیدا کنی. این همه آشفتگی شاید پیغامش فقط شادی باشد. وقت آن است که به هرچیزی رخ داده و رخ خواهد داد فقط بخندی!

وقت آن است که راه‌حل تمام آرزوهایت را به خدا بسپاری و بی‌ترس از برآورده‌شدن یا نشدن‌ِ آن‌ها با خنده‌هایت پرواز کنی.

وقت آن است که گرفتاری‌ها و نشدن‌ها و ترس‌ها و اضطراب‌ها و هرچه آزارت می‌دهد را به پرهای قاصدکِ باد بسپری و نظاره‌گر باشی که چگونه رقص‌کنان از تو دور می‌شوند.

راه خودش را نشانت می‌دهد،

تو از مسیر لذت ببر.

 

اکنون هرجا که هستی لحظه‌ای همانجا به‌ایست؛ به اطرافت نگاهی بینداز و زیباترین گل را بو کن. زیباییش را تحسین کن و از آن بگذر.
قدم‌های کوچکت را شتاب نده، زیبایی هرگز تمام نمی‌شود.

به مقصدت فکر کن اما به مسیر زیبایت نگاه کن.

مسیر آن قدر زیباست که از اضطراب رسیدن یا نرسیدن به مقصد می‌کاهد.

آن قدر در زیبایی غرق شده‌ای که دیگر با مسیر و مقصد یکی شده‌ای.

پروانه را ببین
راه را به تو نشان می‌دهد.
پروانه زیبابال را دنبال کن و خنده‌کنان قدم‌های کوچکت را شتاب بده.

 

روش حل مشکل بدون استرس

داستان کوتاه باغ شاه‌توت| روش مواجهه و حل مشکل بدون استرس

لی‌لی خسته و ناامید زیر درخت شاه‌توت نشست، به تنه درخت تکیه داد، چشم‌هایش را بست، دلش می‌خواست در این لحظه با تمام هستی یکی شود، دلش می‌خواست در این لحظه پروانه ای شود و به سراسر آن دشت زیبا پر بکشد.

پروانه‌ای آرام بر بینی لی‌لی نشست. پروانه می خواست دقیقا به چشمان او زل بزند: لیلی دلیل غمگینی هایت را پیدا کن. ببین ماجرا از کجا شروع شد؟ این غصه ها، این خستگی ها و کلافگی ها؟

لیلی با کمی مکث به سوال های پروانه فکر کرد و گفت: از همان صبح لعنتی که چشم هایم را باز کردم. از همان صبح لعنتی از همان لحظه ای که بدهی هایم را یادم آورد. از همان لحظه ای که مشکلات پیش رویم را دیدم. همه چیز از همین صبح شروع شد.

پروانه تبسمی زد و پلکی نازک کرد: لیلی تو قدم های خیلی بزرگ و سریعی برداشتی. لازم است کمی سرزنش ات کنم. تو خیلی سریع دویدی و حالا به نفس افتاده ای.

حالا هم دیر نشده است. همه چیز را رها کن و شروع کن و با قدم های آهسته گام بردار و صبورانه از مسیر لذت ببر.

شاید درست هنگامی که در مسیر آهسته و صبورانه قدم می زدی و از طبیعت دشت لذت می بردی، راه کار یکی از همان مشکلاتی که می گویی کلافه ات کرده را هم دیدی.

لیلی کم کم داشت چشم هایش را باز می کرد. خواب کوتاه اما عمیقی بود. گویا تمام خستگی را از جسم و روحش با خود برده بود. همین که می خواست به مشکلات پیش رویش فکر کند و دوباره کلافه شود یاد حرف های پروانه افتاد. باید آهسته و صبورانه قدم بردارم و از مسیر لذت ببرم.

لیلی با لبخند شکاکانه ای چشم هایش را باز کرد. پروانه از روی بینی لیلی پر کشید تا در دشت، سفر صبورانه و زیبایش را ادامه دهد.

 

گاهی اوقات بدون اینکه دلیلش را بدانیم احساس می کنیم حالمان آنقدر که باید خوب باشد خوب نیست. به اندازه کافی شاد نیستیم. چنین هنگامی، اگر خوب دقیق شویم می توانیم علت حال ناشاد خود را بیابیم.

این حال ناخوب ممکن است هر دلیلی داشته باشد.

ممکن است سر منشا آن یک اضطراب و نگرانی در مورد یک رخداد احتمالی باشد. ممکن است اتفاقی ناخوشایند سبب شده باشد تا باقی روز را هم در کسالت و حس ناخوشایند سپری کنیم.

در این زمان بهتر است ریشه را بیابیم. ریشه درمانی بهتر از مرهم درمانی است.

مشکلی که ریشه و اساس آن شناسایی شود و به‌صورت اصولی رفع گردد بسیار بهتر از زخمی است که با خودفریبی مرهمی موقت بر روی آن قرار دهیم.

پس از شناسایی ریشه و علت نگرانی‌مان، درمان انتخابی باید به گونه‌ای باشد که سبب ایجاد باورهای درست شود. هیچ راه حلی بهتر از باورسازی مناسب وجود ندارد. ایجاد باور درست تنها درمان شناخته‌شدهِ موثر است.

باورسازی برخلاف ظاهر پیچیده‌ای که بخود گرفته، بسیار آسان‌تر و شیرین‌تر از تصورمان است. یکی از روش‌های بسیار خوب باورسازی، منطقی‌سازی برای ذهن است. منطقی‌سازی با بیان حقایق متضاد، نمونه‌های حقیقی و البته ملموسِ خلاف باورهای نادرست و پیشین‌مان را به ما نشان می‌دهد.

برای استفاده از روش منظقی‌سازی ذهنی به منظور ایجاد باورهای درستِ جایگزین، کافی است همان اتفاق یا ترس و یا نگرانی که سبب شده حالِ روزمان را خراب کند را بیابیم. در واقع ابتدا لازم است علت حال بد خود را بیابیم و سپس با نشان دادن واقعیت هایی مخالف آن اتفاق، هم حال خود را بهبود بخشیم و احساس خوب را در خود ایجاد نماییم و هم اینکه با نشان دادن شرایط حقیقی و مطلوب، باورهای مثبتی را جایگزین کنیم.

 

در این داستان همانطور که مشهود است یک گرفتاری برای لیلی پیش آمده است، به نظر می آید گره مالی در کار باشد، او از بدهی صحبت کرده است. او اضطراب دارد تا مشکلاتش حل نشود. به درخت شاه توت پناه آورده تا حال او را بهتر کند که در همان حال به خواب کوتاه ولی عمیقی می رود.

پروانه در عالم خواب و بیداری بر روی بینی لی‌لی نشسته و با او سخن می گوید. به او یاداوری می‌کند که در این مسیر زیاده‌روی کرده و اکنون دچار بدهی‌هایی شده است (رویارویی و پذیرش واقعیت کنونی و مسئولیت آن).

سپس پروانه به او یادآوری می‌کند که هیچ وقت برای شروع و جبران دیر نیست (ایجاد انگیزه و امید).

سپس از او می خواهد تا در مسیر زندگی با تماشای زیبایی‌های اطراف، قدم‌‌‌های کوچک و آهسته بردارد و راه‌حل مسائل پیش‌روی خود را در همان قدم‌های کوچک و زیبایی‌های اطرافش ببیند (ارائه راه‌کار عملی).

 

اما من اگر جای پروانه بودم موضوعی دیگر را نیز به لیلی یادآوری می کردم؛ موفقیت‌ها و حل مسائل قبلی‌اش را یک به یک یادش می‌آوردم. او بارها شرایط مشابهی داشته که آنها را با موفقیت حل کرده است.

لی‌لی توانایی‌ها و مهارت‌های زیادی دارد اما گاهی آنها را فراموش می‌کند. اگر اراده کند خیلی سریع می‌تواند مثل “فلان” روزخاص که پس از جدیدت و تصمیم‌گیری درست، با یادآوردن توانایی خود مشتری خیلی خوبی سر راه او قرار گرفت. او دوباره با یاداوری توانایی‌هایش و تصمیم‌گیری جدی دوباره برای استفاده از توان و ظرفیت وجودی و استعدادها و مهارت‌هایش به راحتی می‌تواند این مساله را نیز حل کند.

 

همچنین در جواب اضطراب‌هایش، تغییر و بهبود شخصیتش را به او یاداوری می‌کردم که موجب شده نتایج بهتری را تا به الان برای خود رقم بزند؛ او حتی در کتابخوانی هم پیشرفت کرده و کتاب‌هایش را کاملاً می‌خواند و برنامه‌هایش را با موفقیت به سرانجام می‌رساند. او برنامه‌هایش را طبق پیش بینی و خواسته‌اش پیش می‌برد، در برنامه‌ریزی‌هایش بسیار منظم‌تر شده و البته به هرچیزی که بخواهد می رسد. او نسبت به گذشته خود شخصیت با اعتمادبنفس و قوی پیدا کرده است که باید قدرش را بداند.

با یاداوری خاطراتش به او یاداوری می کنم که قبلا توانسته از پس چنین مشکلاتی حتی دشوارتر به راحتی بر بیاید، پس این بار نیز به‌مانند قبل و حتی تواناتر از گذشته توانایی‌اش را دارد.

 

به خاطر آوردن و بیان مثال‌های موفقیت فردی و خاطرات آن نه تنها موجب کاهش ترس‌ها و نگرانی‌ها و اضطراب‌های ما می شود، چه بسا با تکرار و مثال‌های بیشتر و واضح تر موجب باورسازی مناسب و ایجاد انگیزه و حسِ قدرت و توانایی، به‌صورت منطقی می‌شود.

هرگونه احساس خوب به‌هنگام یادآوری خاطرات موفق، نشان‌دهنده جوانه‌زدن باورهای درست و قوی است.