کاراکتر کمیک job

به هیچ چیز علاقه ندارم| فصل دوم: ویژگی‌های کار موردعلاقه

کار موردعلاقه نشانه‌هایی دارد که می‌توان آنها را به عنوان ویژگی‌هایی برای شناسایی آن مطرح کرد. آنچه در این فصل می‌خواهم به آن بپردازم، بیان برخی از ویژگی‌های کار موردعلاقه و دلایل انجام ندادن و اهمال کاری از پرداختن به آن است، ابتدا به شرح ویژگی‌هایی می‌پردازم که می‌تواند کار موردعلاقه ما را از کارهای دیگر و گاه اجباری تفکیک دهد. در مقاله قبل تمریناتی عملی ارائه شده است که انجام آن به ما کمک می‌کند علایق و اهداف اصلی خود را شناسایی و دسته‌بندی کنیم. در این مقاله نیز دو راهکار اساسی بیان می‌شود که استمرار در انجام آنها نتایجی شگفت‌انگیز برای ما به همراه خواهد داشت.

 

ویژگی‌های کار موردعلاقه

یکی از ویژگی‌های کار موردعلاقه این است که حتی اگر مادیات از جهان حذف شود بازهم بهانه‌ای برای انجام دادن آن داریم. یا به بیانی معمول‌تر اگر تمام امکانات رفاهی و فراوانی و ثروت به شما داده شود بازهم برای انجام آن مشتاق هستید. کار موردعلاقه کاری است که از آن لذت می‌برید و بحث مادیات برایتان مطرح نیست. بیان این ویژگی به معنای آن نیست که پول نباید هیچ اهمیتی نداشته باشد، بلکه به این معنی است که حتی اگر پولی هرگز اختراع نمی‌شد بازهم ترجیح می‌دادید آن کار را انجام دهید. در کار موردعلاقه چیزی فراتر از مادیات وجود دارد.

ویژگی دیگر کار موردعلاقه این است که در طی انجام آن متوجه گذر زمان نمی‌شوید. این کار برای شما کسل‌کننده نیست و مدام به ساعت خود برای اتمام آن نگاه نمی‌کنید.

از ویژگی‌های کار موردعلاقه این است که احساس سرزندگی به شما می‌دهد و امید، انگیزه و اشتیاقتان را برای پرداختن به آن و ادامه دادن بیشتر می‌کند.

از ویژگی‌های عجیب کار موردعلاقه این است که برایتان فرقی ندارد که این کار را برای دیگران انجام می‌دهید یا برای خودتان. آنچه نیاز دارید احساس خوب انجام آن است. برای شما فرقی نمی‌کند که مدیر باشید یا کارمند، به‌هرحال انجام آن کار را دوست دارید. تمایل به کارمندبودن یا کارفرما بودن بحث پیچیده دیگری است. اما در اینجا منظور آن است که برای شما سخت و غیرقابل‌تحمل نخواهد بود که آن کار را در قالب مدیر مجموعه انجام دهید و یا یک مجری. کار است که به تو احساس خوب می‌دهد نه لقب و عنوان آن.

از دیگر ویژگی‌های کار موردعلاقه این است که چالش‌های آن را دوست دارید و حتی از آن‌ها استقبال می‌کنید.

یکی از ویژگی‌های کار موردعلاقه این است که شما را رشد می‌دهد و باعث رشد و توسعه فردی شما نیز می‌شود. این کار شما را به آرامش و خودشناسی بیشتری می‌رساند و در پی آن عزت‌نفس و اعتمادبه‌نفستان را نیز افزایش می‌یابد.

 

موانع انجام کار موردعلاقه

گاهی شرایطی برای بعضی از افراد پیش می‌آید که از انجام کار خود طفره می‌روند. گاهی در این مسیر ممکن است احساس دل‌زدگی و ناامیدی از پرداختن به کار موردعلاقه به آن‌ها دست دهد.

یکی از موانع اصلی ترس است. این ترس ممکن است دلایل متفاوت و گوناگونی داشته باشد. ترس و واهمه ممکن است نشانه این باشد که شما باور و نگرشی منفی برای انجام آن دارید. ممکن است احساس ناتوانی و کمبود اعتمادبه‌نفس برای شروع آن را داشته باشید، یا اینکه از قضاوت و نظر دیگران درباره آن بترسید. باید به درون خود رجوع کنید و علت و ریشه ترس خود را بیابید.

معمولاً ترس از کار موردعلاقه ریشه در گذشته ما دارد. باید بررسی کنید که چه نگرش و باور نامناسبی در مورد آن کار دارید. چه چیزی مانعتان می‌شود. از چه چیزی درباره آن می‌ترسید. ممکن است دیدگاهی منفی نسب به آن کار داشته باشید و یا دیدگاهی منفی نسبت به خود و توانایی‌تان برای انجام آن کار در خود بیابید.

 

یکی دیگر از دلایل عدم انجام کار موردعلاقه کمال‌گرایی است، این ویژگی مانع شروع و حرکتتان می‌شود و با یادآوری این‌که تو بهترین نیستی و یا شرایط و امکاناتت برای شروع کافی نیست شما را از حرکت بازمی‌دارد. این ویژگی تنها نواقص را می‌بیند، وظیفه ما این است که ساده‌ترین امکانات خود را برای شروع بیابیم و به ویژگی‌ها و نکات مثبت خود توجه کنیم، خودمان را بیشتر دوست بداریم و تحسین کنیم. کمال‌گرایی اگر به‌درستی کنترل شود می‌تواند به یکی از ویژگی‌های مثبت برای رشد در هر حوزه‌ای تبدیل بشود.

یکی دیگر از موانع در انجام کار موردعلاقه باورهای منفی و اشتباه جامعه در مورد آن کار یا حرفه است. مثلاً بارها شنیده‌ایم که می‌گویند در فلان حرفه پول نیست؛ در چنین شرایطی کافی است نگاهی به افراد سرشناس در آن حوزه بیندازیم. نتایج نشان می‌دهد که برخلاف باور رایج جامعه در هر حوزه‌ای دستکم بیشتر از یک نفر به ثروت و موفقیت رسیده‌اند و همچنین در هر حوزه‌ای افرادی را می‌توان پیدا کرد که فقیر باشند. برای اثبات آن تنها کافی است با نگاهی به دور از تعصب و بی‌طرفانه درباره آن تحقیق کنید.

این‌ شکل از باورهای اشتباه باعث شدند که درگذشته افراد بسیاری بدون آنکه بخواهند رشته یا شغل و حرفه موردعلاقه خود را شناسایی کنند، به خاطر همان باورهای رایج و اشتباه به گرایش خاصی هجوم آورند و درنتیجه افراد بسیاری هیچ‌کاره شوند، درصورتی‌که اگر هرکدام از آن‌ها به‌درستی استعداد و علایق خود را شناسایی و در جهت آن حرکت می‌کرد، اکنون به پیشرفت‌های مهمی در آن حوزه رسیده بود و حداقلِ آن، این بود که چنین افرادی اکنون از حرفه خود خرسند بودند و احساس رضایت درونی داشتند.

یکی از علت‌های دیگری که می‌خواهم به عنوان دلیل انجام ندادن کار موردعلاقه بیان کنم این است که اصلاً آن کار موردعلاقه شما نیست. می‌توانید کارهای خود را بر اساس ویژگی‌های کار موردعلاقه که در بخش‌های قبل ذکر شد مورد ارزیابی و سنجش قرار دهید، شاید به‌اشتباه آن کار را به‌عنوان حرفه موردعلاقه خود انتخاب کرده‌اید.

writing goals

می‌خواهم دو راهکار به شما بگویم که در هرزمانی جواب هر چیزی را می‌توانید به وسیله آن جستجو کنید، باید گفت این راهکارها تمرین و استمرار می‌خواهند تا پاسخ‌های درونی، خود را نشان دهند. در این فاصله، زمانی را نیز به تحقیق و مطالعه درزمینهٔ سؤالات خود اختصاص دهید و در کنار آن این دو تمرین را نیز حتماً انجام دهید. پاسخ‌های اصلی در انجام روزانه و مداومت در آنها آشکار می‌شود. یکی از این دو راهکار نوشتن به شیوه آزاد نویسی و راهکار دیگر مراقبه بی‌ذهنی است. به‌طورجدی پیشنهاد می‌کنم این دو را در زندگی به جزئی جدایی‌ناپذیر از کار خود و بخشی از برنامه روزانه خود قرار دهید.

برای اینکه مطمئن شوید کدام مورد مانع حرکت و شروع شما شده است حتماً درباره آن بنویسید و تمرینات مربوط به آزاد نویسی و مراقبه بی‌ذهنی را برای یافتن پاسخ تمام سؤالات و رسیدن به خودشناسی  عمیق‌تر به‌طور مستمر انجام دهید.

همچنین می‌توانید درباره علت‌های انجام ندادن کار موردعلاقه خود و اهمال‌کاری در انجام آن شروع به نوشتن کنید. در نوشتن رازهایی نهفته است که تنها با نوشتن به آن پی می‌برید.

و اما یک دلیل دیگر شاید این باشد که معنای حقیقی خود را نیافته‌اید. معنایی که هماهنگ با ارزش‌های درونی و واقعی شما باشد.

 

معنا چیست؟

معنا همان دلیل و چرایی است که شما را به انجام کاری وامی‌دارد. معنا چیزی فراتر از علاقه است. معنا هدف و غایت تو است. معنا ارزشمندی کاری است که آن را انجام می‌دهید. معناها در بسیاری اوقات اکتسابی هستند و شما تنها وظیفه‌ای که دارید این است که معنای واقعی خود را بیابید و یا آن را خلق کنید.

معنا همان نیرومحرکه تو است. معنا حتی از علاقه محرک‌تر است. برای مثال اگر فردی به کار «الف» علاقه بیشتری داشته باشد، اما کار «ب» برای او معنای ارزشمندتر و عمیق‌تری داشته باشد، کار «ب» را ادامه می‌دهد. شما به انجام آن کاری وفادار خواهید ماند که معنای ارزشمندتری برایتان داشته باشد. 

اما برخی از معناها، معنای واقعی شخص ما نیستند، آن‌ها معناهایی القاشده توسط جامعه اطراف هستند. در بیان معناهای القاشده می‌توان این‌گونه مثال زد که در بعضی جوامع ممکن است برای حرفه به‌خصوصی معنایی ارزشمند وجود نداشته باشد و آن کار بیهوده و حتی بی‌ارزش شمرده شود درحالیکه در جامعه‌ای دیگر بسیار مفید و ارزشمند تلقی شود. ممکن است در جامعه اول، برای حوزه‌ای دیگری معناهای قوی‌تری وجود داشته باشد، این امر باعث می‌شود بسیاری از افراد به دنبال معناهای القاشده بروند. ازآنجاکه ارزش‌ها نیز گاهی از جامعه اطراف کسب‌شده و بیانگر خواسته‌های واقعی ما نیستند، در چنین شرایطی لازم است تا ارزش‌های واقعی خود را شناسایی کنیم.

مطالعه، انجام آزمون‌های خودشناسی و استعدادیابی، انجام تمرین‌های ذکرشده در فصل قبلی، همچنین آزاد نویسی و نوشتن مستمر درباره اهداف، ارزش‌ها و علایق خود و نیز مراقبه بی ذهنی به‌منظور رهایی از تنش‌ها و اتصال به درون و خود واقعیتان، همگی در خودشناسی بیشتر و پیدا کردن ارزش‌های درونی و واقعی خودتان به شما کمک خواهند کرد.

پس از آنکه کار موردعلاقه خودتان را یافتید، سپس باید برای کار موردعلاقه خود، بر اساس ارزش‌های درونی خودتان معنایی برای آن بیابید. این معنا لازم نیست دیگران را راضی کند. معنا باید با خواسته‌های واقعی شما از زندگی هماهنگ باشد. معناها می‌توانند به‌سادگی خلق یک لبخند و یا به پیچیدگی نجات یک جان باشند. آنچه اهمیت دارد رضایت درونی و شادی خود واقعی شماست. معنا در دنبال کردن علایق و انجام کاری است که به تو لذت و عشق می‌دهد. تجربه لذت و عشق شاید همان معنای حقیقی تو برای انجام کار موردعلاقه‌ات باشد. همه‌چیز به خود واقعی تو برمی‌گردد.

 

نقاب‌ها را کنار بگذاریم

وقت آن شده تا نقاب‌های خود را برداریم. وقت آن شده است تا پوست بیندازیم و با رهاشدن از هر پوسته‌ای به خود واقعیمان نزدیک‌تر شویم.

بدبینی

چگونه از بدبینی و بدگمانی رها شوم؟

رهایی از بدبینی به نظر غیرممکن می آید. روانشناس نیستم اما آنطور که شنیده‌ام بدبینی سخت درمان است. شاید آنچه از درمان مهم‌تر باشد پذیرش بدبینی است. بسیاری از افراد هرگز متوجه بدبینی خود نمی‌شوند و تمام ذهنیت و گمان‌های بد را واقعیت عینی و موجود می‌دانند.

یکی از دلایل بدبینی ترس‌هایمان است. فرد بدبین بهترین انسان روی زمین است. بدبین‌ها انسان‌های بدی نیستند. بدبین‌ها می‌خواهند از خود و یا عزیزانشان در برابر تمام آسیب‌های احتمالی محافظت کنند. اما همین خیرخواهی آنها منجر می‌شود تا فرصت رشد و پیشرفت و لذت از زندگی و آرامش را از خود و یا دیگران سلب کنند.

 

درمان بدبینی

احتمالاً بهترین راه مراجعه به یک روانشناس یا نیروی متخصص است. آنچه من در اینجا می‌نویسم بیان تجربیات و راهکارهایی است که برای خود به کاربرده‌ام و آنها را در اینجا به ثبت می‌رسانم. یک جمله همیشه مرا قلقلک می‌دهد تا نوشته‌هایم را انتشار دهم. «اگر راهکاری هرچند غیرمعقول برای تو (یک نفر) مفید بوده احتمالاً می‌تواند برای فرد دیگری در این جهان نیز راهگشا باشد. امید که همین گونه باشد».

پیش‌تر در پارانویای خوشبینی، بدبین و خوشبین درون خود را یافتم_ بخشی از سفری به اعماق خاطرات کودکی‌ام_ که مرا با خیلی از حقایق زندگیم آشنا کرد و به شناخت بهتری از خود رساند، اما همچنان به موضوعات بسیاری در زندگی خصوصی خود که درستی و صداقتشان برایم روشن بود بی اعتماد بودم  و بر آن شدم تا در این باره بیشتر بنویسم.

*

صادقانه بگویم نمی‌توانستم درستی را ببینم و تشخیص دهم.

کسی که نتواند بدبینی خود را کنترل کند همانقدر در برابر خوشبینی نیز ضعیف عمل می‌کند. به عبارتی یا از این سوی بام می‌افتد یا از سویی دیگرش.

شخصی که نتواند تشخیص دهد حقیقت کدام است غالباً از روی شانس انتخاب می‌کند. به همین دلیل گاهی بسیار محتاطانه و محافظه کارانه عمل می کند و گاهی در برخورد با موقعیت‌های پرخطر به‌شدت ریسک می‌کند.

درون او چون دریایی طوفانی است که امواج سهمگین آن، هدایت کشتی را سخت می‌کند. و گاهی کنترل سکان از دست ناخدا (فرد) خارج می‌شود و در ورطه بدبینی و یا خوشبینی افراطی و ناسالم می‌افتد.

*

آنچه که من دریافت کردم باید بدبینی را از هویت خود جدا کنم. تنها درچنین صورتی است که می‌توانم درهنگام مواجهه با موج بدبینی آن را از اصل خویش دور ببینم.

از سرزنش خود دست بردارم و در گرداب احساس گناه گرفتار نشوم. می‌توانم اصل و ذات خود را نظاره کنم. می‌توانم تشخیص دهم این “من” نیستم.

سپس می‌توانم با آرامش بیشتری امواج پرتلاطم وجودم را ببینم و عواطف خود را کنترل کنم و در نهایت تصمیمی فرای قدرتِ ذهنیت مبهم و ناپایدار بگیرم.

کمیک: بدبینی

کمیک بدبینی
کمیک بدبینی‌های آبی
فانوس

داستان فانوس

چشمانش را باز کرد.
امروز روزی متفاوت بود.
قلبش شدیدتر میزد.
دیگر هذیان‌های صبحگاهی نبودند که به سویش شتابان می‌آمدند،
واقعیت‌ها بودند که چون شبح‌های رقصنده‌ی تاریکی‌های متروکه به گِردش جشن به پاکرده بودند.

*

آب دهان خود را قورت داد.
چشم‌هایش به اضطرابِ قلب بی‌قرارش می‌تپید.
با سستی‌ای که به بندبندِ وجودش تار بسته بود به هر سختی بود از جای برخاست.
ساعتش را نگاه کرد، ظهر بود.
کامپیوتر را روشن کرد.
فوراً برای وصول طلب‌هایش پیغام گذاشت
 شتابان به سمت آب رفت.

*

 آب را به دست و روی خود زد؛
به امید اینکه از کابوس خود بیدار شود.
لبخندی زد، قلبش دوباره تپید،
پاهایش سست‌ شده بود.
خبری از پاسخ پیغام‌ها نبود.
کارش هم دیگر رونقی نداشت.
یارش هم در دور دست‌های سرزمینی دیگر چشم به راه قدم‌زدن‌های عاشقانه در کوچه‌های خوشبختی‌شان بود.

*

آب نتوانست افکارش را بشوید.

 زانوهایش او را محکم به زمین کوبید، آنها در برابر قدرت تارهای تنیده‌ی بیوه‌ی سیاهِ حقیقت به دورشان شکست خورده بودند و ناتوان نقش بر زمین افتادند.

دیگر امید هم آنچنان نوری نداشت.
قهقهه‌ی مستیِ شبح‌ها تمام اتاقِ کوچکش را پر کرده بود، او آتشِ وسطِ رقص‌هایشان شده بود و آنها پای‌کوبان به گردش می‌چرخیدند.

*

امید اما، با فانوسی شکسته در دستش، ناتوان و نقش بر زمین در کنجی از اتاقش که فرسنگ‌ها از کنج‌های دیگرِ آن اتاقِ کوچک دور بود، به دور از همهمه‌ی مستِ شبح‌های اطراف با صدایی که رو به خاموشی بود، فریاد می‌زد:

«من هنوز زنده ام، هنوز نفس‌هایم صدایت می‌کند،
هنوز شعله این فانوس گرم است».

*

او باید امید را نجات می‌داد.

آخرین نیرویش را به زانوهایش بخشید، با تمام تقلای خود برخاست، جشن شبح‌ها را کنار زد، به سمت امید دوید.

*

امید اما نقشِ زمین چشم‌های خود را بسته بود؛ به گمان می‌رسید دیگر نفس نمی‌کشد؛ اما شعله‌ی فانوسی شکسته در دستانش هنوز سوسو می‌زد.

*

فانوس را برداشت.

باید راه امید را ادامه می‌داد‌. او باید از تنها روشناییِ اتاق تاریک محافظت می‌کرد؛ قبل از آن‌که آنها هم با تاریکی، متروکه شوند و تا ابدی نامعلوم گرفتار مستیِ شرابِ سیاهِ شبح‌ها شوند.

*

او خودش باید راه بیرون را پیدا می‌کرد. آخر، روشناییِ خورشید در آنجا بود؛
باید نور را به اتاق می‌کشاند.
امید با نور زندگی می‌کرد. تنها نور است که در رگ‌های امید، جان را جاری می‌کند؛

*
باید امید را نجات می‌داد.

حتی شبح‌های مست در تاریکی به امید زندگی نشسته بودند، آنها سالها بود که در انتظار نور بودند و هنوز در دست خود فانوسی شکسته و خاموش داشتند.
آنها “امید” داشتند که روزی نور با گرمی‌اش فانوس‌هایشان را شعله ور کند و رگ‌هایشان را روشن از زندگی.

ترس و غلبه بر ترس

ترسناک‌ترین چیز دنیا… | شهامت غلبه بر ترس‌‌ها

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند تاریکی باشد یا بدتر از آن مرگ باشد و بدتر از مرگ، نیستی باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند صدای غرش رعدوبرق باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند زندان و زندانی باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می تواند لحظات انتظار برای اعدام باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند دستگیرشدن توسط پلیس باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند بیماری باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند تنهایی باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند اصابت یک سیارک باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند طرد شدن از خانواده باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند دیدن یک دایناسور گوشتخوار واقعی باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می تواند یک “کلمه” باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند از دست‌دادن عزیزان باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند ناامیدی باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند نیش حشره تسه‌تسه باشد.

 

ترسناک‌ترین چیزها هرگز تمام نخواهند شد. ترسناک‌ترین چیزها هرگز تمام نمی‌شوند.

ترسناک‌ترین چیزها را بهتر است نادیده گرفت و یا شاید بهتر است به آن‌ها لبخند زد.

اصلا شاید بهتر است ترسناک‌ترین چیزها را در آغوش بگیریم.

بهتر است در ترسناک‌ترین چیزها قدم برداریم؛ کسانی بوده‌اند که شیر را رام کرده‌اند و با نهنگ‌ها دوست شده‌اند. با گرگ‌ها، با مارها و با فیل‌ها همنشین شده‌اند.

تحقیقات می‌گوید اسکن مغزی فیل‌ها در هنگام دیدن انسان همان احساساتی را نشان می‌دهد که یک انسان در برابر حیوان خانگی و دوست داشتنی‌اش دارد.

به آغوش گرفتن یک دایناسور عظیم‌الجثه گوشتخوار به گمانم کار چندان دشواری نباشد. شاید اسکن مغزی یک دایناسور عظیم‌الجثه گوشتخوار هنگام دیدن یک انسان چیزی جز احساسات پاک پدری و یا مادری نباشد.

 

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند یک‌جام زیبا از شراب قرمز با چاشنی زهر باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند آزادشدن یاجوج و ماجوج از بند سرزمینشان باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند گرسنگی یک کودک باشد… (بخشی از تمرین‌های یک کلاس شگفت‌انگیز)

 

 

غلبه بر ترس

به هرحال همیشه ترس‌ها وجود دارند. همیشه چیزهای بد و آزاردهنده وجود دارد.

به طور کلی دو دسته ترس وجود دارد.

دسته اول ترس‌های که منشا واهی دارند و نشأت گرفته از ترس و توهمات ذهنی و یا دوران کودکیمان است.

دسته دوم ترس‌هایی که منشا آن اتفاقات بد و چیزهای آزاردهنده جهان اطرافمان است.

دسته اول را بهتر است با آن رو‌به‌رو شویم و در آغوشش بگیریم و دسته دوم را نیز بهتر است با آن روبه‌رو شویم و آن را هم به آغوش بکشیم.

راه غلبه بر ترس‌ها همیشه یکی است و آن رویارویی با ترس‌هاست. باید وارد دنیای ترس‌های خود شویم.

چه آن‌ها را در آغوش بگیریم، چه با آنها هم قدم شویم و مسیری را باهم بپیماییم در نهایت دیدار و رویارویی با ترس‌هاست که اهمیت دارد.

 

 

شیوه‌های غلبه بر ترس

راه غلبه بر ترس رویارویی با ترس هایمان است.

شیوه‌های رویارویی بر ترس است که تفاوت دارد.

برگردیم به دسته‌بندی انواع ترس‌ها: دسته اول ترس‌هایی هستند که تنها توهمی توخالی‌اند. بیش‌تر آنها صرفاً وهم‌های به‌جامانده از تخیلات کودکیمان‌اند. چنین ترس‌هایی را باید به استقبالشان رفت و آغوش گرفت.

 

خود من تاریکی را به آغوش کشیدم، یک شب چراغ‌ها را خاموش کردم و خود را در آغوشش رها انداختم.

منتظر بودم تاریکی تمام شیاطین نازیبایش را به سویم بفرستد تا روح مرا تسخیر کنند و خود با بند انگشتان گره‌خورده‌اش به دور گلویم کار را برای آن تسخیرگران نازیبا راحت تر کند.

فریاد از گلویم به بیرون راه نمی‌جست. نمی‌توانستم حتی دستم را به سوی روشنایی دراز کنم، با دست دیگرش جسم مرا هم اسیر خود کرده بود.

 

تمامی این توهمات و آشوب ها در ثانیه‌ای محو و ناپدید شد. نه از شیاطین نازیبا دیگر خبری بود و نه از جثه سنگین تاریکی.

من روشنایی را دیدم. من روشنایی را در تاریکی می‌دیدم. تاریکی آنقدر که فکر می‌کردم سیاه نبود. من می‌توانستم اشیا را در دل آن سیاهی ببینم. دیگر می‌دانستم حتی اگر این ذره‌ی نور هم نباشد و تاریکی محض و مطلق آنجا باشد هرگز شیاطینش را به‌سوی من نمی‌فرستد. او هرگز مرا به دارِ بند انگشتان خویش نمی‌آویزد.

من با تاریکی دوست شدم. از آن پس شب‌ها کنارش می‌نشینم و عاشقانه‌هایم را برایش شعر می‌کنم، او نیز ستاره‌هایش را برایم می‌خواند. ما تا صبح طلوع برای هم می‌خوانیم و از عشق و آرزوهایمان حرف می‌زنیم. راستی من متوجه شدم تاریکی هیچ‌وقت با روشنایی دشمن نبوده است. دشمنی نور و تاریکی افسانه‌ای دروغین است. تاریکی از ازل عاشق روشنایی بوده است؛ گرگ‌و‌میش که می‌شود هنگام آمیزش عاشقانه‌هایشان است.

*چنین ترس هایی را باید کاملاً با آنها رو‌به‌روشد. ترس‌های دسته اول توهماتی پوچ هستند که به محض اینکه با آنها رو‌به‌رو ‌شویم پوچ و خالی بودنشان هویدا می‌شود.

 

 

اما دسته دوم کمی پیچیده تر هستند. آنها گاهی قانون‌های اشتباه، معضلات اجتماعی، حقایق تلخ جامعه یا زندگیمان هستند.

*با این گونه ترس ها هم باید روبه رو شد، اما به شکل دیگری. روش رویایی با چنین ترس‌ها و نگرانی‌هایی یافتن راه‌حل مساله و یا دوری از آن مساله است.

 

 اگر شخصی گرفتار شرایطی آشوب‌ناک شده که در دسته دومِ انوع ترس‌ها و نگرانی‌ها قرار دارد، مثلا دچار گرفتاری و یا معضلی دلهره‌آور شده، بهتر است به‌دنبال متخصص حلِ مساله‌اش باشد و یا اگر کسی را نمی‌یابد بهتر است به متخصص و راهنمای درونش رجوع کند. به همان نیرویی که همیشه از همان ازل هدایتگر و پیش‌برنده ما بوده است.

 اگر شخصی توانایی و تخصصی دارد که می‌تواند ترس‌های دسته دوم را برای دیگران حل کند می‌تواند دستی از دستان خدا شود و راه حل رفع و یا بهبود آن ترس و نگرانی را کشف و یا اختراع کند.

 

دلسوزی بی‌جا نداشته باشیم

همچنین این امکان وجود دارد که شخصی ترس و نگرانی از معضل و یا مساله خاصی را در دل دارد که نه خود درگیر آن مساله است و نه توانایی (تخصص) و یا دغدغه‌ای ویژه (به‌عنوان هدف) برای رفع آن ترس از جامعه و یا دیگران دارد. او فقط نگران است. درچنین شرایط بهتر است کار را به کاردانش بسپارد و شخص گرفتار را به خداوندش، و به جای نگرانی و دلسوزی صِرف، از زندگی و زیبایی‌هایش لذت ببرد.

خود من در چنین شرایطی بارها قرار گرفته‌ام و می‌دانم شخصیت دلسوز داشتن هیچ کمکی که به دیگران نمی کند، خودش را نیز در گرفتاری‌هایش گرفتارتر می‌کند. من به خودم در آن شرایط دلسوز بی‌محتوا می‌گویم که همان دلسوزی غیرمفید و بی‌جاست.

دلسوز بی‌محتوا فقط دل خود را می‌سوزاند. از دور نشسته و گریه می‌کند بدون اینکه قدمی بردارد. بدون اینکه خود در آتش مساله‌ای باشد و یا سطل آبی در دست داشته باشد. نشسته و برای سوختن گرفتارها در آتش، اشک می‌ریزد. او حتی به آتشنشانی هم زنگ نمی‌زند. شاید هم تلفنی ندارد که تماس بگیرد. من او را قضاوت نمی‌‌کنم، اما تنها چیزی که می‌بینم اشک‌های او برای گرفتاری و مسائل دیگران است. درحالیکه یک‌‌جا بی‌حرکت نشسته است، نه برای زندگی خود می‌تواند قدمی بردارد و نه برای دیگران.

 

خود من این دلسوزی بی‌محتوا را بشدت دارم. شاید علتش این است که فراموش کرده‌ام حتی اگر سطل آبی در دستانم ندارم و یا سطلی که دارم برای خاموش کردن آن میزان از آتش کوچک است اما خدایی وجود دارد که سالها پیش چنین آتشی را برای ابراهیم حنیفش گلستان کرده است. شاید فراموش کرده‌ام که باران رحمت چنین خدایی از هر آتشی فراخ‌تر و نیرومندتر است و یک قطره‌اش دریایی در برابر سطل کوچک خالیِ دستانم است.

 

 

فن آخر در مبارزه با ترس‌

فن آخری وجود ندارد. ترس ها همیشه بوده اند، هستند و خواهند بود. نحوه کنارآمدن و مقابله با ترس است که اهمیت دارد. ترس‌های واهی و پوچ را با صلاح شهامت و ترس‌های ناشی از مسائل (بیماری، فقر و سایر معضلات اجتماعی و …) را با پیداکردن راه‌حل مساله و طی کردن روند تکامل و توسعه می‌توان حل کرد. چه خوشمان بیاید چه نیاید دنیا با وجود چنین ترس‌هایی رشد و گسترش یافته و به شکل کنونی خود درآمده است و شکل آینده‌اش را نیز همین گونه رقم خواهد زد.

عمل به دانش

عمل گرایی و به اجرا در آوردن دانش محض

بعضی آدم‌ها فقط به فکر خودشان هستند. البته خودخواهی که از خویشتن دوستی سالم نشات گرفته باشد خوب است زیرا خویشتن دوستی هرگز موجب دگرآزاری نمی‌شود و تنها باعث محافظت صحیح و سالم از خود می‌شود. اما بعضی آدم‌ها دگرآزاری را با خویشتن دوستی اشتباه می‌گیرند.

موضوع یک‌طرفه رفتن و صفرویک بودن همیشه محدود به این گونه مسائل نیست. همیشه بحث مرز بین خودخواهی و خویشتن دوستی نیست‌. یکرفه بودن در هر شکلی می‌تواند خود را نشان دهد و درجنبه‌های بسیاری از زندگیمان رخنه کرده‌است. حتی در امر یادگیری و آموزش این مسئله را می‌توان به‌وضوح دید.

 بعضی آدم‌ها را می‌بینیم که خوره یادگیری هستند. آنها تمام عمر خود را صرف یادگیری و آموزش برای حل مسائل شخصی خود و جامعه می‌کنند اما آنقدر غرق یادگیری و آموزش می‌شوند که زمان پرداختن و عمل به آموخته‌هایشان را فراموش می‌کنند و یا شاید هم زمانی باقی نمی‌ماند که دیگر به حل مسائلشان بپردازند. درواقع من فکر می‌کنم آنها با یادگیری محض از واقعیت زندگی خود و حل مشکلاتشان فرار می‌کنند و برای فرار از این ترس درونی نقاب آموزش و یادگیری را بر صورت خود می‌زنند. آنها همیشه فکر می‌کنند بهتر است بیشتر یاد بگیرند و احتمالا هنوز به اندازه کافی یاد نگرفته اند.

آنها شاید با خود فکر می کنند در آموزش‌های دیگر گنجی نهفته است که در یادگیری‌های قبلی وجود نداشته است. البته آموزش دیدن و به‌دنبال فراگیری دانش رفتن چیز بدی نیست. بدی‌اش عمل ‌نکردن به همان دانش‌ها و دانسته‌هاست.

خود من جز این دسته افراد بودم و دیگر تمام بهانه‌هایش را از بر شدم و هیچ توجیهی را دیگر نمی‌پذیرم. در همان یادگیری‌ها و به دنبال دانش بی‌پایان رفتن‌ها بود که با شرکت در دوره‌ای که بر عمل‌ گرایی و حل تمرین تاکید می‌کرد دیدگاهم و سپس رفتار و عملکردم را تغییر داد.

آنجا با افرادی آشنا شدم که صرفاً مطالعه محض نداشتند. آنها در مطالعات و آموخته‌های خود تفکر می‌کردند؛ آن را با ذره‌بین تحلیل، واکاوی می‌کردند و سپس مطالب درست را اجرا می‌کردند و از دل آموخته‌های خود ایده‌های نو خلق می‌کردند. آشنایی با چنین گروه‌ افرادی تحولی عمیق و عظیم برایم است که می‌توانم سال‌ها از آن بنویسم.

secure امنیت کلید F12

کلید F12 | امنیت در حل مسائل

امنیت موضوع مهمی است. بااین‌حال آن روز برایم اولویت فوری نبود. همیشه موضوعی غیرفوری در ذهنم پررنگ می‌شود و تا آن راه حل نکنم آرام و قرار نمی‌گیرم. این خصوصیت اخلاقی گاهی خوب است و گاهی بد. آنچه اهمیت دارد خودکنترلی و برنامه‌ریزی درست برای اولویت دادن به کارهاست.

همیشه در برنامه‌ریزی روزانه کارهای غیرضروری روزم را الویت قرار می‌دهم و در این مورد خود را تحسین نمی‌کنم. اما در مقابل این ضعفِ رفتاری یا عادت بد، یک باور و عقیده مثبت دارم که همیشه به آن افتخار می‌کنم. باور به اینکه راه‌حل مسئله همیشه در دل مسئله هست.

بسیاری از عادات و باورهای ما از نسل‌های گذشته به ارث رسیده است و ممکن است قدمتی به‌ندازه هزاران سال داشته باشند.

اگر می‌توانستم آمار دقیقی به دست بیاورم شاید ۹۰ درصد باورهایی که از نسل‌های گذشته به دوش خود می‌کشم باورهای محدود و مخربی باشند. اما ۱۰ درصد باورهایی دارم که به آن‌ها افتخار می‌کنم.

باور مخرب دیگری که مرا به چالش دعوت می‌کند اعتقاد به‌سختی و دشواری است، برای مثال همیشه باعث می‌شود ذهنم به دنبال دشوارترین راه باشد. حتی در رفع خطاهای وب سایتم دست برنمی‌دارد.

 

ماجرای عدم امنیت Not Secure

ماجرا از آنجا شروع شد که کلمه not secure را گوشه سمت راست قسمت آدرس‌بار دیدم که نشان می‌داد سایت من به‌اندازه کافی امن نیست. سوسوی همین کلمه برایم کافی بود تا به‌طورجدی به‌دنبال رفع این خطا باشم و سایت خود را امن کنم. پس از جست‌وجو و خواندن مقالات آموزشی متوجه شدم که امکان فعال‌سازی رایگان در هاست قرار داده‌ شده است. با خوشحالی آن را از طریق دستورالعمل‌هایی که خوانده بودم فعال کردم.

سایت را به امید دیدن قفل امنیت در آدرس‌بار، رفرش کردم.

اما بازهم کلمه منحوس not secure.

لبخند موذیانه‌اش را احساس می‌کردم. احساس قدرتش را با بندبند وجودم حس می‌کردم.

ماجرا اصلاً از همین‌جا شروع شد و یک هفته تمام به‌دنبال رفع خطای آن بودم با مطالعه و تمرین و نصب افزونه‌های مختلف و امتحان شیوه‌های گوناگون که هرکدام بخشی از کار را اصلاح می‌کرد، Not secure همچنان به قوت خود باقی بود و برای من قدرت‌نمایی می‌کرد.

تصمیم گرفتم شهامت به خرج دهم و به فایل‌های حاوی کدهای برنامه‌نویسی دستی ببرم. خوشبختانه خیلی سریع چند سایت پیدا کردم. تمام، کامل و قدم‌به‌قدم رفع این مشکل را با چک‌کردن تمام پوشه‌ها و کدها و همچنین نحوه ویرایش و نصب و راه‌اندازی مجدد آن‌ها را توضیح داده بود.

هرچقدر می‌توانستم خود را تشویق کردم تا عزمم جزم بشود. به خودم یادآوری کردم که قبل از هر حرفه‌ای، مهندس کامپیوتر هستم و تا حدودی در رشته‌ام مهارت دارم و به آن علاقه دارم.

اما تشویق‌ها هم چاره کار نشد. ازآنچه تصور می‌کردم برای من سخت‌تر بود. من خودم را می‌شناسم. به‌راحتی تسلیم نمی‌شوم و شاید به‌راحتی عدم توانایی خود در حل یک مسئله را نمی‌پذیرم. اما این بار به معنای واقعی کم آورده بودم: «این کار، کار من نیست. دیگر نمی‌توانم».

هم‌زمان با خاموش‌شدن چراغ امیدم چراغ دیگری با سوسویش توجه مرا جلب کرد. شاید هم یک ویژگی ناخودآگاه باشد که امیدم را کاملاً قطع نکرده بودم.

نور امید جرقه‌ای زد: «اگر راه آسان‌تری وجود داشته باشد…».

همین ایده‌ی به دنبال راه‌حل آسان گشتن و لاغیر، سبب شد تا ایده‌هایی تازه را به ذهن بیاورم. جستجو را به شیوه دیگری آغاز کردم.

جستجوی هزارباره کلمات مربوط به SSL، HTTP و HTTPS را خاتمه دادم. کلمه not secure و خطای مربوط به آن را جستجو کردم و با این کار وارد جزییات مسئله شدم تا به رفع ریزمشکلات آن بپردازم؛ نظرات وب‌سایت‌ها گاهی از مطالب اصلی هم راهگشاترند. آن‌ها تجربه عملی و پیاده‌سازی‌شده نوشته‌های موجود در وب‌سایت‌ها هستند.

 

کلید F12، راه‌حل مسئله

راه‌حل خود را در آن صفحه‌ای که پرسش و پاسخ بود یافتم. نشانه‌ای دیدم که می‌توانست مشکل من را حل کند. نمایش سورس‌کد، کلید F12 راه‌حل مسئله من بود. فشردن کلیدی که در طول تمام یک‌هفته‌ای که سخت مشغول حل این مسئله بودم کنار دستم آرام نشسته بود و لبخند می‌زد. شاید هم‌صدایش در محدوده شنوایی من نبود تا سخنانش را بشنوم. راه‌حل مسئله در برابر چشمان و در کنار دستان من بود، درحالی‌که آن را نمی‌دیدم.

درواقع حل مسئله وقتی رخ داد که من پذیرفتم امکان دارد راه‌حل‌های بی‌نهایتی وجود داشته باشد. راه‌حل‌هایی که ممکن است اکنون از آن‌ها بی‌خبر باشم.

در مسیر حل یک مسئله راه‌حل‌های دشواری وجود دارد که لازم است به‌طور اصولی و ریشه‌ای و با بررسی تک‌تک جزییات به حل مسئله بپردازد.

در مسیر حل یک مسئله راه‌حل‌های ساده‌ای وجود دارد، به‌آسانی و راحتی فشردن کلید F12.

هردو هم می‌توانند به یک اندازه کارا باشند!

 

قطعاً برای یک طراح وب سایت که مسیر علاقه و حرفه تخصصی‌اش درزمینهٔ کدنویسی است راه‌حل اول انتخاب بهتری است.

اما برای من که فقط می‌خواستم از شر کلمه not secure در سمت راست گوشه بالا در آدرس‌بار خلاص شوم و علاقه‌ای به یادگیری و تمرین و کسب مهارت و دانش مربوط به برنامه‌نویسی نداشتم راه‌کار دوم بسیار پسندیده‌تر بود.

خوشحالم که حل این مسئله سبب شد تا باورم کنم حتی دشوارترین و حرفه‌ای‌ترین مسائل امکان دارد راه‌حلی به‌آسانی فشردن کلیدF12 داشته باشد که با شرایط و امکانات فعلی و سطح دانش من همسو باشد و درعین‌حال بسیار هم کارا و البته بی‌ضرر باشد.

 

ادامه ماجرا

کلیدF12 را فشردم. این کلید سورس کد source code هر صفحه‌ای از وب‌سایتمان را به ما نشان می‌دهد. پس از فشردن کلیدF12 و انتخاب پنجره استایل Style کدهای موردنظر و خطاهای صفحه موجود را به من نشان داد. خطای mixed content شامل لینک عکسی آپلود شده، که علت تمام این دردسرها شده بود.

دو تصویر برای سربرگ آپلود کرده بودم که لینک همان‌ها هم باعث شده بود وب سایت من not secure بماند. تمام ماجرا این دو عدد تصویر بود.

راه‌حل از این ساده‌تر هم می‌توانست باشد. باوجودی که تصاویر بسیار زیبا و برازنده‌ای بودند اما احساس می‌کردم اگر تغییری لازم باشد در سایتم ایجاد کنم حذف این دو تصویر است. انگار از همان ابتدا که به‌دنبال حل مسئله بودم مدام صدایی می‌گفت این دو تصویر را برداری وب‌سایتت بهتر، زیباتر و سریع‌تر می‌شود و من هربار به او می‌گفتم اما تصویر به‌اندازه کافی زیباست؛ شاید در آینده آن را حذف کنم. من با اهمال‌کاری و تردید در تصمیم‌گیری در پیروی از خواسته قلبیم از حذف تصاویر طفره می‌رفتم.

اگر به همان احساسم که به بهانه زیباتر و بهینه‌تر کردن سایتم از من می‌خواست آن دو تصویر را حذف کنم گوش می‌دادم چه‌بسا دیگر نیازی به فشردن کلیدF12 هم نبود. آن دو عکس را به‌طور کامل از صفحات برداشتم و همچنین از قسمت عکس‌های آپلود شده آن را حذف کردم.

صفحه را رفرش کردم. دیدن عکس قفل secure و جمله وب سایت شما امن است، شیرین‌ترین اتفاقی بود که می‌توانست برای وب سایتم بیفتد. به شادی این موفقیت خودم را به یک هدیه ( یک لیوان ویتامین سی مقوی و نشاط بخش) و یک استراحت خوب و کافی دعوت کردم.

و البته خود مسئله هم به من هدیه‌اش را بخشید. ظاهر وب سایتم با سادگی که پیدا کرده بود بسیار زیباتر شده بود و با انتخاب چندرنگ در سبک مینیمال آن را برای خودم جذاب‌تر هم کردم و احساس بهتری به خود بخشیدم.

شاید در ظاهر رفع مشکل وب سایت آن‌قدرها هم مهم نباشد که برای آن مقاله‌ای بنویسم و مسئله‌ای کاملاً پیش‌پاافتاده‌ به نظر برسد.

اما این موضوع برای من بسیار اهمیت دارد و ارزشمند است و هرروز آن را یادآوری می‌کنم و حل شدن این مسئله برایم امید و انگیزه حل مسائل دیگر شده است. هر بار دیدن این مقاله برایم یادآور تلاش و پیگیری و موفقیت است، و زیباتر از آن باور به یافتن راه‌کار ساده و کارآمد در هنگام مواجهه با مشکلات است.

این نوشته برای همیشه دلگرم‌کننده و امیدبخش من است که می‌گوید؛ تمام مسائلی که به‌ظاهر بسیار دشوار و غیرقابل‌ حل‌اند، می‌توانند راه‌حلی به‌سادگی کلیدF12 داشته باشند، یا حتی ساده‌تر و ماهرانه‌تر از آن پیروی از احساسی که بی‌هیچ استدلال و منطقی تنها با آرامشی گیرا می‌خواهد ندایش را پاسخ دهم و به فرمانش عمل کنم.

on repair ترمیم

on repair – ترمیم :)

گاهی اوضاع آنقدر آشفته می‌شود که تنها کاری که می‌توان کرد فرار است!
فراری که همیشه بدِ ماجراست. اما این فرار به معنای جا زدن نیست. این فرار به معنای سفر کردن و شاد بودن و ترمیم repair است.

گاهی باید برای مدتی هم شده، همه چیز را رها کرد و به سفر رفت. به سفری کوتاه یا حتی بلند.

به سفری تنهایی با خودت و خدای خودت. به سفری برای فکر کردن، برای نوشتن، برای نقاشی‌کردن و یا حلِ مسائل زندگیمان و دوباره با دست پری از راه‌حل و ایده برگشتن.
برگشتن با یک روی خوش و یک لبخند.

امروز بی‌مقدمه، بدون برنامه‌ریزی و بی‌رعایت هر قانون و قاعده نوشتنی و بدون ویرایش و بی‌ترس از هر قضاوتی لازم دیدم برای خودم بنویسم. این نوشته صرفاً برای خودم است و برای هرکسی که ممکن است در مرحله‌ای از ترمیمِ repair خود باشد.

 

پیغام ترمیم repair را دریاب

این آشفتگی سخنی در دل خود دارد. باید آن را پیدا کنی. این همه آشفتگی شاید پیغامش فقط شادی باشد. وقت آن است که به هرچیزی رخ داده و رخ خواهد داد فقط بخندی!

وقت آن است که راه‌حل تمام آرزوهایت را به خدا بسپاری و بی‌ترس از برآورده‌شدن یا نشدن‌ِ آن‌ها با خنده‌هایت پرواز کنی.

وقت آن است که گرفتاری‌ها و نشدن‌ها و ترس‌ها و اضطراب‌ها و هرچه آزارت می‌دهد را به پرهای قاصدکِ باد بسپری و نظاره‌گر باشی که چگونه رقص‌کنان از تو دور می‌شوند.

راه خودش را نشانت می‌دهد،

تو از مسیر لذت ببر.

 

اکنون هرجا که هستی لحظه‌ای همانجا به‌ایست؛ به اطرافت نگاهی بینداز و زیباترین گل را بو کن. زیباییش را تحسین کن و از آن بگذر.
قدم‌های کوچکت را شتاب نده، زیبایی هرگز تمام نمی‌شود.

به مقصدت فکر کن اما به مسیر زیبایت نگاه کن.

مسیر آن قدر زیباست که از اضطراب رسیدن یا نرسیدن به مقصد می‌کاهد.

آن قدر در زیبایی غرق شده‌ای که دیگر با مسیر و مقصد یکی شده‌ای.

پروانه را ببین
راه را به تو نشان می‌دهد.
پروانه زیبابال را دنبال کن و خنده‌کنان قدم‌های کوچکت را شتاب بده.

 

روش حل مشکل بدون استرس

داستان کوتاه باغ شاه‌توت| روش مواجهه و حل مشکل بدون استرس

لی‌لی خسته و ناامید زیر درخت شاه‌توت نشست، به تنه درخت تکیه داد، چشم‌هایش را بست، دلش می‌خواست در این لحظه با تمام هستی یکی شود، دلش می‌خواست در این لحظه پروانه ای شود و به سراسر آن دشت زیبا پر بکشد.

پروانه‌ای آرام بر بینی لی‌لی نشست. پروانه می خواست دقیقا به چشمان او زل بزند: لیلی دلیل غمگینی هایت را پیدا کن. ببین ماجرا از کجا شروع شد؟ این غصه ها، این خستگی ها و کلافگی ها؟

لیلی با کمی مکث به سوال های پروانه فکر کرد و گفت: از همان صبح لعنتی که چشم هایم را باز کردم. از همان صبح لعنتی از همان لحظه ای که بدهی هایم را یادم آورد. از همان لحظه ای که مشکلات پیش رویم را دیدم. همه چیز از همین صبح شروع شد.

پروانه تبسمی زد و پلکی نازک کرد: لیلی تو قدم های خیلی بزرگ و سریعی برداشتی. لازم است کمی سرزنش ات کنم. تو خیلی سریع دویدی و حالا به نفس افتاده ای.

حالا هم دیر نشده است. همه چیز را رها کن و شروع کن و با قدم های آهسته گام بردار و صبورانه از مسیر لذت ببر.

شاید درست هنگامی که در مسیر آهسته و صبورانه قدم می زدی و از طبیعت دشت لذت می بردی، راه کار یکی از همان مشکلاتی که می گویی کلافه ات کرده را هم دیدی.

لیلی کم کم داشت چشم هایش را باز می کرد. خواب کوتاه اما عمیقی بود. گویا تمام خستگی را از جسم و روحش با خود برده بود. همین که می خواست به مشکلات پیش رویش فکر کند و دوباره کلافه شود یاد حرف های پروانه افتاد. باید آهسته و صبورانه قدم بردارم و از مسیر لذت ببرم.

لیلی با لبخند شکاکانه ای چشم هایش را باز کرد. پروانه از روی بینی لیلی پر کشید تا در دشت، سفر صبورانه و زیبایش را ادامه دهد.

 

گاهی اوقات بدون اینکه دلیلش را بدانیم احساس می کنیم حالمان آنقدر که باید خوب باشد خوب نیست. به اندازه کافی شاد نیستیم. چنین هنگامی، اگر خوب دقیق شویم می توانیم علت حال ناشاد خود را بیابیم.

این حال ناخوب ممکن است هر دلیلی داشته باشد.

ممکن است سر منشا آن یک اضطراب و نگرانی در مورد یک رخداد احتمالی باشد. ممکن است اتفاقی ناخوشایند سبب شده باشد تا باقی روز را هم در کسالت و حس ناخوشایند سپری کنیم.

در این زمان بهتر است ریشه را بیابیم. ریشه درمانی بهتر از مرهم درمانی است.

مشکلی که ریشه و اساس آن شناسایی شود و به‌صورت اصولی رفع گردد بسیار بهتر از زخمی است که با خودفریبی مرهمی موقت بر روی آن قرار دهیم.

پس از شناسایی ریشه و علت نگرانی‌مان، درمان انتخابی باید به گونه‌ای باشد که سبب ایجاد باورهای درست شود. هیچ راه حلی بهتر از باورسازی مناسب وجود ندارد. ایجاد باور درست تنها درمان شناخته‌شدهِ موثر است.

باورسازی برخلاف ظاهر پیچیده‌ای که بخود گرفته، بسیار آسان‌تر و شیرین‌تر از تصورمان است. یکی از روش‌های بسیار خوب باورسازی، منطقی‌سازی برای ذهن است. منطقی‌سازی با بیان حقایق متضاد، نمونه‌های حقیقی و البته ملموسِ خلاف باورهای نادرست و پیشین‌مان را به ما نشان می‌دهد.

برای استفاده از روش منظقی‌سازی ذهنی به منظور ایجاد باورهای درستِ جایگزین، کافی است همان اتفاق یا ترس و یا نگرانی که سبب شده حالِ روزمان را خراب کند را بیابیم. در واقع ابتدا لازم است علت حال بد خود را بیابیم و سپس با نشان دادن واقعیت هایی مخالف آن اتفاق، هم حال خود را بهبود بخشیم و احساس خوب را در خود ایجاد نماییم و هم اینکه با نشان دادن شرایط حقیقی و مطلوب، باورهای مثبتی را جایگزین کنیم.

 

در این داستان همانطور که مشهود است یک گرفتاری برای لیلی پیش آمده است، به نظر می آید گره مالی در کار باشد، او از بدهی صحبت کرده است. او اضطراب دارد تا مشکلاتش حل نشود. به درخت شاه توت پناه آورده تا حال او را بهتر کند که در همان حال به خواب کوتاه ولی عمیقی می رود.

پروانه در عالم خواب و بیداری بر روی بینی لی‌لی نشسته و با او سخن می گوید. به او یاداوری می‌کند که در این مسیر زیاده‌روی کرده و اکنون دچار بدهی‌هایی شده است (رویارویی و پذیرش واقعیت کنونی و مسئولیت آن).

سپس پروانه به او یادآوری می‌کند که هیچ وقت برای شروع و جبران دیر نیست (ایجاد انگیزه و امید).

سپس از او می خواهد تا در مسیر زندگی با تماشای زیبایی‌های اطراف، قدم‌‌‌های کوچک و آهسته بردارد و راه‌حل مسائل پیش‌روی خود را در همان قدم‌های کوچک و زیبایی‌های اطرافش ببیند (ارائه راه‌کار عملی).

 

اما من اگر جای پروانه بودم موضوعی دیگر را نیز به لیلی یادآوری می کردم؛ موفقیت‌ها و حل مسائل قبلی‌اش را یک به یک یادش می‌آوردم. او بارها شرایط مشابهی داشته که آنها را با موفقیت حل کرده است.

لی‌لی توانایی‌ها و مهارت‌های زیادی دارد اما گاهی آنها را فراموش می‌کند. اگر اراده کند خیلی سریع می‌تواند مثل “فلان” روزخاص که پس از جدیدت و تصمیم‌گیری درست، با یادآوردن توانایی خود مشتری خیلی خوبی سر راه او قرار گرفت. او دوباره با یاداوری توانایی‌هایش و تصمیم‌گیری جدی دوباره برای استفاده از توان و ظرفیت وجودی و استعدادها و مهارت‌هایش به راحتی می‌تواند این مساله را نیز حل کند.

 

همچنین در جواب اضطراب‌هایش، تغییر و بهبود شخصیتش را به او یاداوری می‌کردم که موجب شده نتایج بهتری را تا به الان برای خود رقم بزند؛ او حتی در کتابخوانی هم پیشرفت کرده و کتاب‌هایش را کاملاً می‌خواند و برنامه‌هایش را با موفقیت به سرانجام می‌رساند. او برنامه‌هایش را طبق پیش بینی و خواسته‌اش پیش می‌برد، در برنامه‌ریزی‌هایش بسیار منظم‌تر شده و البته به هرچیزی که بخواهد می رسد. او نسبت به گذشته خود شخصیت با اعتمادبنفس و قوی پیدا کرده است که باید قدرش را بداند.

با یاداوری خاطراتش به او یاداوری می کنم که قبلا توانسته از پس چنین مشکلاتی حتی دشوارتر به راحتی بر بیاید، پس این بار نیز به‌مانند قبل و حتی تواناتر از گذشته توانایی‌اش را دارد.

 

به خاطر آوردن و بیان مثال‌های موفقیت فردی و خاطرات آن نه تنها موجب کاهش ترس‌ها و نگرانی‌ها و اضطراب‌های ما می شود، چه بسا با تکرار و مثال‌های بیشتر و واضح تر موجب باورسازی مناسب و ایجاد انگیزه و حسِ قدرت و توانایی، به‌صورت منطقی می‌شود.

هرگونه احساس خوب به‌هنگام یادآوری خاطرات موفق، نشان‌دهنده جوانه‌زدن باورهای درست و قوی است.

 

رشد و موفقیت

رشد فردی تا کِی؟

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست

همین دیروز (۹۹/۰۳/۲۵) بود که از استاد عزیزم شاهین کلانتری پرسیدم. موضوع رشدفردی را دوست ندارم. دلم می‌خواهد آن را تغییر دهم و موضوعی را دنبال کنم که علاقه واقعی من است. این سوال را در حالی پرسیدم که حتی علاقه واقعی خود را نشناخته بودم و عمیقاً می‌دانستم تا از موضوع رشدفردی گذر نکنم، شناخت و کشف علاقه واقعی امکان ندارد…. «با قدرت ادامه بدید. برای شروع عالی است». پیامی بود که در پاسخ به سوالم از استاد عزیزم گرفتم.

 

خودم را مجاب کردم که بنویسم؛ اگر می‌خواهی علاقه شخصی خود را پیدا کنی باید از این مسیر بگذری. راه دیگری وجود ندارد.

 

حالا دقیقاً می‌دانم این موضوع نه تنها برای هر شروعی واجب است. بلکه بسیار ضروری است که هرکسی در هر زمینه‌ای که فعالیت دارد در کنارش به موضوع رشد و توسعه فردی هم بپردازد.

 

دیگر نمی‌خواهم هیچ‌وقت این موضوع را کنار بگذارم. حتی اگر در کنارش هزاران هزار موضوع دیگر را دنبال کنم. حتی اگر همان علاقه واقعی‌ام که مدت‌هاست در به در در پی آن هستم را بیابم. هرگز نوشتن و پرداختن به موضوع رشدفردی را رها نمی‌کنم.

تا زمانی که زندگی‌ام در جریان است، رشد و توسعه فردی است که به آن معنا می‌بخشد. پس تا زمانی که زندگی‌ام معنایی دارد، در این باره خواهم نوشت.

 

عدم تلاش و یا ننوشتن در این حوزه برای من به معنای ایستایی و سکون روحم است. عدم پرداختن به این موضوع به معنای نداشتن هدف و دچارشدن به یک روزمرگی کسالت‌بار است.

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست

 

اهمیت قائل شدن برای رشد فردیِ خود، یعنی هر روز را هدیه گرانبهایی ببینیم که به بهترین شکل ممکن باید از آن بهره ببریم. اهمیت، تمرین و ممارست در حوزه رشد فردی به این معناست که عشق به خویشتنِ خود را در عمل ثابت کنیم.

تعهد و پایداری در این مسیر به این معنی است که تا زمانی که زنده‌ایم هر روز برای خود اهداف جدیدی قرار داده و برای رسیدن به آن تلاش کنیم.

تعهد و پایداری در این مسیر می‌تواند به این معنا باشد تا هر روز برای لذت بردن نقشه‌ای نو ترسیم کنیم.

هر روزمان را با لبخند شروع کنیم.

 

تعهد ماندن در این مسیر یعنی به خود یادآوری کنیم که ممکن است در مسیر زندگی خود با چالش‌ها، مسائل یا بحران‌هایی رو به رو شویم. ممکن است در این چالش‌ها عزت‌نفسمان آسیب ببیند، در چنین شرایطی است که روحیه‌ای که به رشد و توسعه فردی‌اش متعهد است هرگز تسلیم و نا امید نمی‌شود و از تجارب گذشته خود برای ادامه مسیر موفقیت خود گام بر می‌دارد.

 

ادامه و پایبندی به مسیر موفقیت و رشد و توسعه فردی مدال شجاعتی است که از همان ابتدا می‌توان به گردن آویخت و به آن افتخار کرد قبل از اینکه حتی دستاورد به ظاهر قانع‌کننده‌ای کسب کنیم.

 

 

دیگر خود را یک فرد ناموفق نمی‌دانم. من تعریف خود را از موفقیت تغییر داده‌ام. موفقیتِ مرا تلاش‌ها و ایستادگی‌ها و مطالعاتم تعیین می‌کند. میزان موفقیت من را توانایی من در لذت بردن از زندگی‌، برنامه ریزی و قدم‌هایی که به سوی اهدافم برمی‌دارم تعیین می‌کند. موفقیت مرا تجاربم تعیین می‌کند که می‌توانم ساعتها درباره هر کدام از آنها بنویسم.

اگر شما هم مانند من منتظر روزی بودید تا به موفقیت بزرگ برسید و سپس تمام کتاب‌ها و برنامه‌های حوزه موفقیت و رشدفردی را کنار بگذارید و نفس راحتی کشیده و از زندگی لذت ببرید، باید بگویم سخت در اشتباهید. چنین روزی هرگز نخواهد رسید و این به معنای آن است که از مسیر صحیح رشدفردی خارج شده‌اید. اگر به اندازه کافی این مسیر را دوست ندارید و مشتاق نیستید این همان نشانه و زنگ خطری است که می‌گوید احتمالاً یا باید در عقاید خود تجدیدنظر کنید و یا به درستی مسیری که در آن گام برداشته‌اید شک کنید.

 

 

رهرو آن است که آهسته… و پیوسته رود

و گام‌های کوچک بردارد.

برداشتن گام‌های کوچک، صبور بودن و عجله نکردن در مسیر رشد و توسعه فردی به معنای تنبلی و یا بی‌هدفی نیست. بلکه به معنای پذیرش شرایط کنونی خود، طراحی گام‌های کوچک قابل اجرا، لذت بردن از مسیر زندگی و به اندازه کافی زمان‌دادن برای خودشناسی، حرکت، موفقیت و تثبیت موفقیت‌هاست.

لازمه موفقیت پذیرش نقطه کنونی است. هر حرکتی یک مبدا و نقطه آغاز دارد. بدون شروع از نقطه آغاز سفری وجود ندارد. شرایط فعلی شما همان نقطه آغاز ماجراست. هر قدمی هم خود به تنهایی یک نقطه آغاز دارد و یک نقطه پایان. از این رو لازم است با هر قدم شرایط فعلی خود را پذیرفته و متناسب به آن گام برداریم.

برداشتن قدم های کوچک در طول حرکت به سوی اهداف بلندمدت ما را به شناخت بهتری از علایق، روحیات و اهداف واقعیمان می‌رساند.

 

فراموش نکنیم که لذت بردن از مسیر، از رسیدن به اهداف هم مهم‌تر است. بدون لذت بردن از مسیر خیلی زود از ادامه مسیر و دشواری آن دلزده می‌شویم. اغراق نکرده‌ام اگر بگویم دنیا با تمام پیچیدگی‌هایش ساخته شده است تا ما را به تجربه شادی و لذت بیشتری برساند. بهتر است از شادی و البته هدف جهان دور نشویم!

 

برداشتن قدم‌های کوچک به ما فرصت تفکر می‌دهد تا با احتمال بیشتری مسیر درست را انتخاب کنیم و چه بسا سریع‌تر به مقصد برسیم. برداشتن قدم‌های کوچک و پس از آن رسیدن به اهداف و موفقیت‌های کوچک انگیزه و انرژی قدم‌های بعدیمان را تامین می‌کند. باعث می‌شود موفقیت‌های کوچک خود را ببینیم و دست از کمالگرایی افراطی برداشته و خود را در همان شرایط هم انسان موفقی بدانیم.

موفقیت‌های بزرگ از برداشتن قدم‌های کوچک و رسیدن به موفقیت‌های به‌ظاهر کوچک و تثبیت آنها بوجود می‌آید.

 

مربی رشدفردی

چگونه مربی رشد فردی خود شوم؟

علاقه‌ام به کتاب باعث شد تا بیشتر کودکی‌ام را به خواندن کتاب بگذرانم و بعد از شهربازی، بزرگترین تفریحم رفتن به بزرگترین و معروفترین کتاب فروشی شهرمان باشد.

 

اوایل دبیرستان بود که با مباحث موفقیت و رشد و توسعه فردی آشنا شدم. تمام وقتم را صرف مطالعه می‌کردم.

در نهایت زمان و هزینه زیادی را صرف مطالعه و خرید کتاب‌ها و حتی دوره‌های موفقیت، قانون جذب، عزت نفس و… کردم. اما کوچکترین موفقیتی هم در زندگی‌ام دیده نمی‌شد که بتوانم به آن افتخار کنم. نهایت دنیایی از کلمات پراکنده و آگاهی‌های نابِ دست نخورده در ذهنم.

 

خوشبختانه مطمئن بودم مشکل از کتاب‌ها و مسیری که انتخاب کرده‌ام نیست.

مشکل اینجا بود که من فقط مطعاله می‌کردم. در عمل توانایی و یا انگیزه اجرای هر آنچه در ذهنم بود را نداشتم.

 

در بین انبوهی از اطلاعات گم شده بودم. سردرگم بودم. از موفقیت خبری نبود. هیچ نشانه واضحی جز تغییرات مثبتِ اندکی  در زندگی‌ام دیده نمی‌شد. حتی تعداد شکست‌ها از موفقیت‌هایم به مراتب بیشتر بود.

بسیاری از دوستانم که در ظاهر هیچ اعتقادی به این مباحث نداشتند و حتی به گفته خودشان ساعت و ریالی هم صرف موضوعات مربوط به موفقیت و رشدفردی نکرده بودند، به بسیاری از خواسته‌های خود رسیده بوند. مشکلات و مسائل زیادی را حل کرده بودند. حتی بعضی‌هاشان بر ترس‌هاشان غلبه کرده بودند و هرجا که لازم بود عزت نفس آسیب‌دیده خود را ترمیم کرده بودند.

 

در این میان افکاری که بازتابشان در دنیای بیرونم به شکل سرزنش‌هایی که سرافکنده ام می کرد نمود پیدا کرده بود، بیش از هرچیزی مرا ناامید و غمگین می‌کرد.

اینجا بود که از خودم پرسیدم؟ این همه مطالعه تا کِی؟ این همه آموزش پس نتیجه‌اش کو؟

چرا هنوز نه تغییری در شخصیت و عادات خود می بینم و نه تغیییر مثبتی در نتایج زندگی‌ام، نه حتی اثری از کوچکترین موفقیتی. می‌توانم تا فردا یک سره تعداد شکست‌هایم را در زمینه‌های گوناگون بشمارم اما نمی‌توانم به‌طور واضح موفقیتی بیابم که به آن افتخار کنم.

 

تمام این سوالات بهانه‌ای شدند تا تصمیم بگیرم برنامه شخصی خودم را بریزم. تمام این‌ها بهانه‌ای شد تا من هم مربی رشدفردی شوم. مربی موفقیت‌هایم.

به نظرم بسیار ضروری است تا هر کسی که دغدغه رشد و موفقیت را دارد خودش هم یک مربی رشدفردی شود و دفتری و یا حتی وب سایتی برای رشدفردی خود در نظربگیرد. فقط تنها کاری که باید انجام دهید این است که یک برنامه شخصی و عملی برای خود طراحی کنید. باید تمام دانسته‌های خود را روی کاغذ بیاورید و از بین همه دانسته‌های خود آنهایی را که برای پیشرفت و موفقیت خود لازم دارید (بسته به نیاز، شخصیت و اهداف خودتان) انتخاب کنید و طراحی یک برنامه قابل اجرا برای خود را شروع کنید.

 

برنامه شما می‌تواند چیزی شبیه عناوین موجود در مقاله پله‌های رشدفردی باشد.

به هرحال آنچه در قدم اول از هر چیزی ضروری تر است عمل به برنامه و البته بهتر است بگویم قابل‌اجرا بودن آن است. اگر برنامه‌ای که طراحی کردید اجرایش شکست خورد، احتمالاً لازم است تغییری در برنامه خود انجام دهید.

شاید نیاز است کمی به خود آسان‌تر بگیرید و قدم‌های کوچکتری را برای شروع در نظر بگیرید.

 

می توانید نامی زیبا برای طرح خود انتخاب کنید.

می‌توانید آن را نقشه گنج بنامید. به‌هرحال برنامه خودتان است و شما قرار است خودتان مربی شوید.

 

قرار نیست در این مقاله برنامه عملی جامعی ارائه شود. چون هیچ کس شما را بهتر از خودتان نمی‌شناسد.

اما قرار است با خواندن این مقاله دست به قلم بردارید و هر آنچه لازم است تا شما را از خود فعلیتان به خود ایده‌آل و رویایی‌تان سوق دهد را یادداشت کنید.

 

فراموش نکنید که شرط لازم برای مربی‌شدن پذیرش خود کنونی‌تان است. شما هرگز نمی‌توانید بدون عبور از نقطه A به نقطه B برسید.

شما هرگز نمی توانید بدون ساختن عزت نفسِ درست به موفقیت و رشد پایدار برسید.

و شما هرگز نمی‌توانید بدون پذیرش و دوست داشتن خودکنونی‌تان به عزت نفسی واقعی دست یابید.

البته قرار نیست با یک چشم به هم زدن تمام خود را کمال و تمام بپذیریم همه ما ضعف‌هایی داریم که گاهی ما را نگران می کند، اما می‌توانیم در یک چشم به هم زدن نگاه بهتر و منطقی‌تری به خود داشته باشیم.

 

برنامه عملی

پس از پذیرش نسبی خود اکنون می توانید از تقسیم بندی روز خود شروع کنید.

برای شروع یک کاغذ و قلم بردارید،

صفحه موردنظر روز شماست. آن را به هر تعداد که مایل بودید تقسیم کنید. می توانید در ابتدا روز خود را به چند قسمت کلی تقسیم کنید و سپس به آن جزییات و تقسیم بندی‌های بیشتری اضافه کنید.

 

من روز خود را به سه قسمت مساوی مطالعه و آگاهی، کار، متعلق به خود تقسیم کرده‌ام. این تقسیم‌بندی را پیش‌تر از معلمی مهربان فراگرفته بودم.

 

در زمان آگاهی و مطالعه به فراگیری هرآنچه به من می‌افزاید می‌پردازم.

در بخش کار به پیاده‌سازی هرآنچه فرا گرفته‌ام. (این بخش می‌تواند کسب وکار شما را هم دربرگیرد)

 و در بخش متعلق به خود به هرآنچه روح و جسم من نیاز دارد می‌پردازم.

 

هرکدام از این خانه‌ها (تقسیمات) می‌تواند جزییات بیشتری را دربرگیرد که در نهایت برنامه‌ریزی‌های شخصی کوتاه مدت و بلند مدت را شکل می‌دهد.

 

 

شکست برنامه

اگر شما هم جز افرادی هستید که برنامه خود را رها می کنید، دو حالت دارد:

  1. این برنامه مناسب خودِ فعلی‌تان نیست.
  2. شما هرگز اهل برنامه‌ریزی نبوده‌اید.

 

حالت اول می‌گوید باید در برنامه خود تغییری ایجاد کنید. ممکن است لازم باشد انتظارات فعلی خود را کم کنید و برای شروع برنامه آسان‌تری در نظر بگیرید.

 

حالت دوم احتمالا بیانگر این است که شما از برنامه‌ریزی متنفرید. (البته در ناخوداگاهتان)

 

خود من از آن دسته دوم بودم و هر از چندگاهی هم که تصمیم می‌گرفتم به زندگی‌ام نظم و برنامه‌ای دهم پس از چند روز بالاخره آن را رها می‌کردم.

 

گاهی به برنامه خود شک کرده و آن را تغییر می‌دادم. اما حتی به ساده‌ترینشان هم پایبند نبودم. در نهایت پس از شکست برنامه‌ام خودم را سرزنش می‌کردم و تنبل و بی انضباط می نامیدم. 

 

درحالی‌که شکست در اجرای عملی برنامه‌هایم تنها به این دلیل بود که مفهوم برنامه‌ریزی در ذهنم معنای رنج و سختی گرفته بود و به همین دلیل هرچند به خود آسان می گرفتم باز هم برنامه خود را نصفه رها می‌کردم.

اگر می‌خواستم باخودم بسیار صادق باشم نه تنها برنامه‌ریزی و تعیین قالبی مشخص برای انجام یک سلسله وظایف را دوست نداشتم بلکه از انسان‌های منظم و برنامه‌ریز هم دل خوشی نداشتم. به‌نظرم می‌آمد آنها بیشتر شبیه ربات باشند تا انسان. از نظر من آنها کاملاً بدون احساس و نرمی و انعطاف بودند.

 

اگر شما نیز چون من چنین پیش‌داوری‌های صددرصد اشتباهی دارید که ریشه در کودکی‌هایتان دارد و البته با کمی جست و جو در گذشته و احساستان می‌توانید نشانه‌هایش را پیداکنید، باید بگویم قبل از هرچیزی باید به اصلاح آن بپردازید. با تعاریف اشتباهی که در بایگانی‌های ذهنی خود انبار کرده‌اید، به برنامه‌ریزی و انضباط برچسب رنج و به بی‌برنامگی برچسب لذت داده‌اید.

اگر در این باره اطمینان نداشتم هرگز صریح و باجسارت آن را بیان نمی‌کردم.

 

راه حلش به سادگی نوشتن است باید آنقدر بنویسید و در این باره با خودتان به بحث و استدلال بپردازید تا جای همان برچسب‌های ذهنی اصلاح شوند و هرکدام در جای صحیح خود قرار گیرد.

 

از مزایای برنامه‌ریزی و معایب بی‌برنامه‌گی بنویسید.

می‌توانید از تکنیک اهرم رنج و لذت استفاده کنید. جدولی مانند خوب‌ها و بدها رسم کنید. البته این بار مزایا و معایب برنامه‌ریزی و عدم برنامه‌ریزی را بنویسید. دلایل محکم و قانع کننده بیاورید. این لیست را حداقل تا ۲۱ روز نگهدارید، بخوانید و تصحیح کنید و یا به آن اضافه کنید.

 

وقت مربی شدن

ایمان دارم به اندازه کافی آگاهی دارید و آنچه بیش‌تر از آگاهی لازم دارید، پیاده‌سازی و اجرای عملی دانسته‌هایتان است.

قرار نیست دست از مطالعه بردارید.

یک مربی رشدفردی هرگز از مطالعه و آموزش دیدن دست برنمی‌دارد. البته همانطور که از اجرای عملی دانسته‌هایش هرگز دست نمی‌کشد.

 

12