ترس و غلبه بر ترس

ترسناک‌ترین چیز دنیا… | شهامت غلبه بر ترس‌‌ها

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند تاریکی باشد یا بدتر از آن مرگ باشد و بدتر از مرگ، نیستی باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند صدای غرش رعدوبرق باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند زندان و زندانی باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می تواند لحظات انتظار برای اعدام باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند دستگیرشدن توسط پلیس باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند بیماری باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند تنهایی باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند اصابت یک سیارک باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند طرد شدن از خانواده باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند دیدن یک دایناسور گوشتخوار واقعی باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می تواند یک “کلمه” باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند از دست‌دادن عزیزان باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند ناامیدی باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند نیش حشره تسه‌تسه باشد.

 

ترسناک‌ترین چیزها هرگز تمام نخواهند شد. ترسناک‌ترین چیزها هرگز تمام نمی‌شوند.

ترسناک‌ترین چیزها را بهتر است نادیده گرفت و یا شاید بهتر است به آن‌ها لبخند زد.

اصلا شاید بهتر است ترسناک‌ترین چیزها را در آغوش بگیریم.

بهتر است در ترسناک‌ترین چیزها قدم برداریم؛ کسانی بوده‌اند که شیر را رام کرده‌اند و با نهنگ‌ها دوست شده‌اند. با گرگ‌ها، با مارها و با فیل‌ها همنشین شده‌اند.

تحقیقات می‌گوید اسکن مغزی فیل‌ها در هنگام دیدن انسان همان احساساتی را نشان می‌دهد که یک انسان در برابر حیوان خانگی و دوست داشتنی‌اش دارد.

به آغوش گرفتن یک دایناسور عظیم‌الجثه گوشتخوار به گمانم کار چندان دشواری نباشد. شاید اسکن مغزی یک دایناسور عظیم‌الجثه گوشتخوار هنگام دیدن یک انسان چیزی جز احساسات پاک پدری و یا مادری نباشد.

 

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند یک‌جام زیبا از شراب قرمز با چاشنی زهر باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند آزادشدن یاجوج و ماجوج از بند سرزمینشان باشد.

ترسناک‌ترین چیز دنیا می‌تواند گرسنگی یک کودک باشد… (بخشی از تمرین‌های یک کلاس شگفت‌انگیز)

 

 

غلبه بر ترس

به هرحال همیشه ترس‌ها وجود دارند. همیشه چیزهای بد و آزاردهنده وجود دارد.

به طور کلی دو دسته ترس وجود دارد.

دسته اول ترس‌های که منشا واهی دارند و نشأت گرفته از ترس و توهمات ذهنی و یا دوران کودکیمان است.

دسته دوم ترس‌هایی که منشا آن اتفاقات بد و چیزهای آزاردهنده جهان اطرافمان است.

دسته اول را بهتر است با آن رو‌به‌رو شویم و در آغوشش بگیریم و دسته دوم را نیز بهتر است با آن روبه‌رو شویم و آن را هم به آغوش بکشیم.

راه غلبه بر ترس‌ها همیشه یکی است و آن رویارویی با ترس‌هاست. باید وارد دنیای ترس‌های خود شویم.

چه آن‌ها را در آغوش بگیریم، چه با آنها هم قدم شویم و مسیری را باهم بپیماییم در نهایت دیدار و رویارویی با ترس‌هاست که اهمیت دارد.

 

 

شیوه‌های غلبه بر ترس

راه غلبه بر ترس رویارویی با ترس هایمان است.

شیوه‌های رویارویی بر ترس است که تفاوت دارد.

برگردیم به دسته‌بندی انواع ترس‌ها: دسته اول ترس‌هایی هستند که تنها توهمی توخالی‌اند. بیش‌تر آنها صرفاً وهم‌های به‌جامانده از تخیلات کودکیمان‌اند. چنین ترس‌هایی را باید به استقبالشان رفت و آغوش گرفت.

 

خود من تاریکی را به آغوش کشیدم، یک شب چراغ‌ها را خاموش کردم و خود را در آغوشش رها انداختم.

منتظر بودم تاریکی تمام شیاطین نازیبایش را به سویم بفرستد تا روح مرا تسخیر کنند و خود با بند انگشتان گره‌خورده‌اش به دور گلویم کار را برای آن تسخیرگران نازیبا راحت تر کند.

فریاد از گلویم به بیرون راه نمی‌جست. نمی‌توانستم حتی دستم را به سوی روشنایی دراز کنم، با دست دیگرش جسم مرا هم اسیر خود کرده بود.

 

تمامی این توهمات و آشوب ها در ثانیه‌ای محو و ناپدید شد. نه از شیاطین نازیبا دیگر خبری بود و نه از جثه سنگین تاریکی.

من روشنایی را دیدم. من روشنایی را در تاریکی می‌دیدم. تاریکی آنقدر که فکر می‌کردم سیاه نبود. من می‌توانستم اشیا را در دل آن سیاهی ببینم. دیگر می‌دانستم حتی اگر این ذره‌ی نور هم نباشد و تاریکی محض و مطلق آنجا باشد هرگز شیاطینش را به‌سوی من نمی‌فرستد. او هرگز مرا به دارِ بند انگشتان خویش نمی‌آویزد.

من با تاریکی دوست شدم. از آن پس شب‌ها کنارش می‌نشینم و عاشقانه‌هایم را برایش شعر می‌کنم، او نیز ستاره‌هایش را برایم می‌خواند. ما تا صبح طلوع برای هم می‌خوانیم و از عشق و آرزوهایمان حرف می‌زنیم. راستی من متوجه شدم تاریکی هیچ‌وقت با روشنایی دشمن نبوده است. دشمنی نور و تاریکی افسانه‌ای دروغین است. تاریکی از ازل عاشق روشنایی بوده است؛ گرگ‌و‌میش که می‌شود هنگام آمیزش عاشقانه‌هایشان است.

*چنین ترس هایی را باید کاملاً با آنها رو‌به‌روشد. ترس‌های دسته اول توهماتی پوچ هستند که به محض اینکه با آنها رو‌به‌رو ‌شویم پوچ و خالی بودنشان هویدا می‌شود.

 

 

اما دسته دوم کمی پیچیده تر هستند. آنها گاهی قانون‌های اشتباه، معضلات اجتماعی، حقایق تلخ جامعه یا زندگیمان هستند.

*با این گونه ترس ها هم باید روبه رو شد، اما به شکل دیگری. روش رویایی با چنین ترس‌ها و نگرانی‌هایی یافتن راه‌حل مساله و یا دوری از آن مساله است.

 

 اگر شخصی گرفتار شرایطی آشوب‌ناک شده که در دسته دومِ انوع ترس‌ها و نگرانی‌ها قرار دارد، مثلا دچار گرفتاری و یا معضلی دلهره‌آور شده، بهتر است به‌دنبال متخصص حلِ مساله‌اش باشد و یا اگر کسی را نمی‌یابد بهتر است به متخصص و راهنمای درونش رجوع کند. به همان نیرویی که همیشه از همان ازل هدایتگر و پیش‌برنده ما بوده است.

 اگر شخصی توانایی و تخصصی دارد که می‌تواند ترس‌های دسته دوم را برای دیگران حل کند می‌تواند دستی از دستان خدا شود و راه حل رفع و یا بهبود آن ترس و نگرانی را کشف و یا اختراع کند.

 

دلسوزی بی‌جا نداشته باشیم

همچنین این امکان وجود دارد که شخصی ترس و نگرانی از معضل و یا مساله خاصی را در دل دارد که نه خود درگیر آن مساله است و نه توانایی (تخصص) و یا دغدغه‌ای ویژه (به‌عنوان هدف) برای رفع آن ترس از جامعه و یا دیگران دارد. او فقط نگران است. درچنین شرایط بهتر است کار را به کاردانش بسپارد و شخص گرفتار را به خداوندش، و به جای نگرانی و دلسوزی صِرف، از زندگی و زیبایی‌هایش لذت ببرد.

خود من در چنین شرایطی بارها قرار گرفته‌ام و می‌دانم شخصیت دلسوز داشتن هیچ کمکی که به دیگران نمی کند، خودش را نیز در گرفتاری‌هایش گرفتارتر می‌کند. من به خودم در آن شرایط دلسوز بی‌محتوا می‌گویم که همان دلسوزی غیرمفید و بی‌جاست.

دلسوز بی‌محتوا فقط دل خود را می‌سوزاند. از دور نشسته و گریه می‌کند بدون اینکه قدمی بردارد. بدون اینکه خود در آتش مساله‌ای باشد و یا سطل آبی در دست داشته باشد. نشسته و برای سوختن گرفتارها در آتش، اشک می‌ریزد. او حتی به آتشنشانی هم زنگ نمی‌زند. شاید هم تلفنی ندارد که تماس بگیرد. من او را قضاوت نمی‌‌کنم، اما تنها چیزی که می‌بینم اشک‌های او برای گرفتاری و مسائل دیگران است. درحالیکه یک‌‌جا بی‌حرکت نشسته است، نه برای زندگی خود می‌تواند قدمی بردارد و نه برای دیگران.

 

خود من این دلسوزی بی‌محتوا را بشدت دارم. شاید علتش این است که فراموش کرده‌ام حتی اگر سطل آبی در دستانم ندارم و یا سطلی که دارم برای خاموش کردن آن میزان از آتش کوچک است اما خدایی وجود دارد که سالها پیش چنین آتشی را برای ابراهیم حنیفش گلستان کرده است. شاید فراموش کرده‌ام که باران رحمت چنین خدایی از هر آتشی فراخ‌تر و نیرومندتر است و یک قطره‌اش دریایی در برابر سطل کوچک خالیِ دستانم است.

 

 

فن آخر در مبارزه با ترس‌

فن آخری وجود ندارد. ترس ها همیشه بوده اند، هستند و خواهند بود. نحوه کنارآمدن و مقابله با ترس است که اهمیت دارد. ترس‌های واهی و پوچ را با صلاح شهامت و ترس‌های ناشی از مسائل (بیماری، فقر و سایر معضلات اجتماعی و …) را با پیداکردن راه‌حل مساله و طی کردن روند تکامل و توسعه می‌توان حل کرد. چه خوشمان بیاید چه نیاید دنیا با وجود چنین ترس‌هایی رشد و گسترش یافته و به شکل کنونی خود درآمده است و شکل آینده‌اش را نیز همین گونه رقم خواهد زد.

روش حل مشکل بدون استرس

داستان کوتاه باغ شاه‌توت| روش مواجهه و حل مشکل بدون استرس

لی‌لی خسته و ناامید زیر درخت شاه‌توت نشست، به تنه درخت تکیه داد، چشم‌هایش را بست، دلش می‌خواست در این لحظه با تمام هستی یکی شود، دلش می‌خواست در این لحظه پروانه ای شود و به سراسر آن دشت زیبا پر بکشد.

پروانه‌ای آرام بر بینی لی‌لی نشست. پروانه می خواست دقیقا به چشمان او زل بزند: لیلی دلیل غمگینی هایت را پیدا کن. ببین ماجرا از کجا شروع شد؟ این غصه ها، این خستگی ها و کلافگی ها؟

لیلی با کمی مکث به سوال های پروانه فکر کرد و گفت: از همان صبح لعنتی که چشم هایم را باز کردم. از همان صبح لعنتی از همان لحظه ای که بدهی هایم را یادم آورد. از همان لحظه ای که مشکلات پیش رویم را دیدم. همه چیز از همین صبح شروع شد.

پروانه تبسمی زد و پلکی نازک کرد: لیلی تو قدم های خیلی بزرگ و سریعی برداشتی. لازم است کمی سرزنش ات کنم. تو خیلی سریع دویدی و حالا به نفس افتاده ای.

حالا هم دیر نشده است. همه چیز را رها کن و شروع کن و با قدم های آهسته گام بردار و صبورانه از مسیر لذت ببر.

شاید درست هنگامی که در مسیر آهسته و صبورانه قدم می زدی و از طبیعت دشت لذت می بردی، راه کار یکی از همان مشکلاتی که می گویی کلافه ات کرده را هم دیدی.

لیلی کم کم داشت چشم هایش را باز می کرد. خواب کوتاه اما عمیقی بود. گویا تمام خستگی را از جسم و روحش با خود برده بود. همین که می خواست به مشکلات پیش رویش فکر کند و دوباره کلافه شود یاد حرف های پروانه افتاد. باید آهسته و صبورانه قدم بردارم و از مسیر لذت ببرم.

لیلی با لبخند شکاکانه ای چشم هایش را باز کرد. پروانه از روی بینی لیلی پر کشید تا در دشت، سفر صبورانه و زیبایش را ادامه دهد.

 

گاهی اوقات بدون اینکه دلیلش را بدانیم احساس می کنیم حالمان آنقدر که باید خوب باشد خوب نیست. به اندازه کافی شاد نیستیم. چنین هنگامی، اگر خوب دقیق شویم می توانیم علت حال ناشاد خود را بیابیم.

این حال ناخوب ممکن است هر دلیلی داشته باشد.

ممکن است سر منشا آن یک اضطراب و نگرانی در مورد یک رخداد احتمالی باشد. ممکن است اتفاقی ناخوشایند سبب شده باشد تا باقی روز را هم در کسالت و حس ناخوشایند سپری کنیم.

در این زمان بهتر است ریشه را بیابیم. ریشه درمانی بهتر از مرهم درمانی است.

مشکلی که ریشه و اساس آن شناسایی شود و به‌صورت اصولی رفع گردد بسیار بهتر از زخمی است که با خودفریبی مرهمی موقت بر روی آن قرار دهیم.

پس از شناسایی ریشه و علت نگرانی‌مان، درمان انتخابی باید به گونه‌ای باشد که سبب ایجاد باورهای درست شود. هیچ راه حلی بهتر از باورسازی مناسب وجود ندارد. ایجاد باور درست تنها درمان شناخته‌شدهِ موثر است.

باورسازی برخلاف ظاهر پیچیده‌ای که بخود گرفته، بسیار آسان‌تر و شیرین‌تر از تصورمان است. یکی از روش‌های بسیار خوب باورسازی، منطقی‌سازی برای ذهن است. منطقی‌سازی با بیان حقایق متضاد، نمونه‌های حقیقی و البته ملموسِ خلاف باورهای نادرست و پیشین‌مان را به ما نشان می‌دهد.

برای استفاده از روش منظقی‌سازی ذهنی به منظور ایجاد باورهای درستِ جایگزین، کافی است همان اتفاق یا ترس و یا نگرانی که سبب شده حالِ روزمان را خراب کند را بیابیم. در واقع ابتدا لازم است علت حال بد خود را بیابیم و سپس با نشان دادن واقعیت هایی مخالف آن اتفاق، هم حال خود را بهبود بخشیم و احساس خوب را در خود ایجاد نماییم و هم اینکه با نشان دادن شرایط حقیقی و مطلوب، باورهای مثبتی را جایگزین کنیم.

 

در این داستان همانطور که مشهود است یک گرفتاری برای لیلی پیش آمده است، به نظر می آید گره مالی در کار باشد، او از بدهی صحبت کرده است. او اضطراب دارد تا مشکلاتش حل نشود. به درخت شاه توت پناه آورده تا حال او را بهتر کند که در همان حال به خواب کوتاه ولی عمیقی می رود.

پروانه در عالم خواب و بیداری بر روی بینی لی‌لی نشسته و با او سخن می گوید. به او یاداوری می‌کند که در این مسیر زیاده‌روی کرده و اکنون دچار بدهی‌هایی شده است (رویارویی و پذیرش واقعیت کنونی و مسئولیت آن).

سپس پروانه به او یادآوری می‌کند که هیچ وقت برای شروع و جبران دیر نیست (ایجاد انگیزه و امید).

سپس از او می خواهد تا در مسیر زندگی با تماشای زیبایی‌های اطراف، قدم‌‌‌های کوچک و آهسته بردارد و راه‌حل مسائل پیش‌روی خود را در همان قدم‌های کوچک و زیبایی‌های اطرافش ببیند (ارائه راه‌کار عملی).

 

اما من اگر جای پروانه بودم موضوعی دیگر را نیز به لیلی یادآوری می کردم؛ موفقیت‌ها و حل مسائل قبلی‌اش را یک به یک یادش می‌آوردم. او بارها شرایط مشابهی داشته که آنها را با موفقیت حل کرده است.

لی‌لی توانایی‌ها و مهارت‌های زیادی دارد اما گاهی آنها را فراموش می‌کند. اگر اراده کند خیلی سریع می‌تواند مثل “فلان” روزخاص که پس از جدیدت و تصمیم‌گیری درست، با یادآوردن توانایی خود مشتری خیلی خوبی سر راه او قرار گرفت. او دوباره با یاداوری توانایی‌هایش و تصمیم‌گیری جدی دوباره برای استفاده از توان و ظرفیت وجودی و استعدادها و مهارت‌هایش به راحتی می‌تواند این مساله را نیز حل کند.

 

همچنین در جواب اضطراب‌هایش، تغییر و بهبود شخصیتش را به او یاداوری می‌کردم که موجب شده نتایج بهتری را تا به الان برای خود رقم بزند؛ او حتی در کتابخوانی هم پیشرفت کرده و کتاب‌هایش را کاملاً می‌خواند و برنامه‌هایش را با موفقیت به سرانجام می‌رساند. او برنامه‌هایش را طبق پیش بینی و خواسته‌اش پیش می‌برد، در برنامه‌ریزی‌هایش بسیار منظم‌تر شده و البته به هرچیزی که بخواهد می رسد. او نسبت به گذشته خود شخصیت با اعتمادبنفس و قوی پیدا کرده است که باید قدرش را بداند.

با یاداوری خاطراتش به او یاداوری می کنم که قبلا توانسته از پس چنین مشکلاتی حتی دشوارتر به راحتی بر بیاید، پس این بار نیز به‌مانند قبل و حتی تواناتر از گذشته توانایی‌اش را دارد.

 

به خاطر آوردن و بیان مثال‌های موفقیت فردی و خاطرات آن نه تنها موجب کاهش ترس‌ها و نگرانی‌ها و اضطراب‌های ما می شود، چه بسا با تکرار و مثال‌های بیشتر و واضح تر موجب باورسازی مناسب و ایجاد انگیزه و حسِ قدرت و توانایی، به‌صورت منطقی می‌شود.

هرگونه احساس خوب به‌هنگام یادآوری خاطرات موفق، نشان‌دهنده جوانه‌زدن باورهای درست و قوی است.