یادداشت روزانه- مثل یک نظامی متعهد باش!

امروز قرار است بخش تازه ای را به وبلاگ خود اضافه کنم و آن هم روزانه نویسی است.
هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم همچون نوجوانی‌ام که در دفترچه خاطرات رمزدار روزانه، اتفاقات روزم را ثبت می کردم، اکنون دوباره بخواهم نوشتن یادداشت‌های روزانه را آن هم به صورت مستمر و جدی‌تر شروع کنم.


آنچه برای ثبت امروز خود انتخاب کردم به کتابی بر می‌گردد که خیلی اتفاقی نوتیفیکیشن آن را در بالای صفحه تلفن همراه خود دیدم.
نام کتاب این بود: تختخوابت را مرتب کن.


نمی‌دانم اعتراف درستی است یا خیر، شاید اولین بار بود که نام این کتاب را می شنیدم. یا شاید هم بارها دیده بودم اما ندیده از کنارش عبور کرده بودم.
به هرحال امروز این کتاب برای من حس غریبی با خود داشت و میدانستم حرفی برای گفتن دارد. نام آن نیز به تنهایی با رختخواب مچاله شده ام حرف می‌زد.

فصل اول و دوم را خواندم. به راستی بی‌نظیر بود و از معدود کتاب‌هایی که با کلماتش میخکوبم می‌کرد.

به نظرم ژنرال ویلیام اچ. مک‌رِیوِن این کتاب را فقط برای من نوشته بود. 

….

در در فصل ابتدایی این کتاب سخت‌گیری‌های مسئول آموزش برای انجام وظایف روزانه و داشتن انضباط فردی بیان شده بود، به‌علاوه اندکی تنبیهات جان‌فرسا که درصورت عدم انجام آن وظایف در انتظار سربازان بود.

***

نکات روز: 

+ من هم دست به کار شدم و تخت خود را همچون یک نظامی مرتب کردم! 

+ لازم است خیلی اوقات همچون مسئول آموزشی که به سرباز خود سخت میگیرد با جدیت بهانه‌تراشی‌هایمان را کنار بگذاریم.

+ازین به بعد عباراتی مثل «حوصله ندارم، از فردا و بعدا…» این ها را به مسئول آموزشی و سختگیر درون خود بگو. البته اگر جرأتش را داری!

+ پیاده‌سازی عادات کوچک و البته نظارت متعهدانه بر انجام آن است که می‌تواند جهان ما را دگرگون کند.

داستان کبوتر سپاسگزاری

داستان کوتاه – کبوتر | رسیدن به رویا با سپاسگزاری در شرایط نامطلوب

کبوتر

تازه بال‌های او را چیده بودند. برایش همه چیز تازگی داشت. بیست‌ودو کبوتر دیگر در آنجا زندگی می‌کرد.

در یک خانه روستایی و ساده.

هیچ چیزی کم نبود. آب، دانه، لانه‌ای امن ودوستانی شاد.

……

اما او آسمان را که می‌دید حسابی هوا برش می‌داشت تا بپرد.

کبوتر ناچار باید منتظر می‌ماند تا پرهایش رشد کند و باید مراقب می‌بود تا آن زمان رویایش را فراموش نکند.

…..

کبوترهای دیگر شاد بودند. آن‌ها با شادی آب و دانه می‌خوردند. آن‌ها به‌راحتی با بال‌های خود به آسمان پر می‌کشیدند. اما هرگز به دوردست‌ها سفر نمی‌کردند.

…..

کسی چه می‌دانست. شاید آن‌ها هم روزی بالشان چیده شده بود و هر بار که رویای پرواز در سر می‌پروراندند دوباره و دوباره بال‌هایشان چیده می‌شد تا روزی که رؤیای خود را فراموش کردند و یا شاید تصمیم گرفتند دیگر آن را فراموش کنند.

شاید آن‌ها می‌دانستند اگر رؤیایی در سر داشته باشند بالشان چیده خواهد شد.

…..

اما کبوتر تصمیم خود را گرفت. تصمیمی، کمی خطرناک و بی‌بازگشت. او تصمیم گرفته بود قبل از آنکه بال‌هایش به‌اندازه کافی رشد کنند و دوباره چیده شوند، خانه را ترک کند.

 

یک روز صبح

از ‌لای درب خانه که کمی نیمه بازمانده بود خود را به بیرون از خانه کشاند.

درست کمی آن‌طرف‌تر رو به رویش، موجودی با چهار دست و پا روی زمین در کنار دیوار خانه همسایه ایستاده بود. میومیوکنان تن خود را به دیوار خانه می‌سایید و خمیازه می‌کشید. از دندان‌ها و دست‌وپاهایش مشخص بود موجودی قدرتمند و خطرناک است.

زندگی بیرون از خانه آن‌قدرها هم که فکر می‌کرد ساده نبود. بیرون از خانه آن‌قدرها که انتظارش را داشت زیبا نبود.

بدون آنکه بیشتر فکر کند و بی‌معطلی از همان لای نیمه‌بازِ در فوراً به خانه برگشت.

…..

نفس تازه‌ای کشید حداقل از خطر آن موجود در امان مانده بود؛ خمیازه که می‌کشید دندان‌های نیش بلندش برق می‌زد .

…..

در دلش احساس سبکی عجیبی همراه با سپاسگزاری بود، او دیگر می‌دانست خانه‌ای امن دارد و صاحب‌خانه‌ای که از آن‌ها به‌خوبی محافظت می‌کند.

او می‌دانست در آن خانه، لانه‌ای زیبا دارد که شب‌ها با خیال راحت و بدون ترس از چنگ و دندان موجودات دیگر می‌تواند تا صبح طلوع با خیال آسوده بخوابد.

…..

کبوتر در خانه چند روزی با شادی و سپاسگزاری گذراند. او هنوز بال‌هایش برای پرواز مناسب نبود.

هر بار که آسمان را می‌دید، شادیِ قلبش دوباره به بی‌قراری تبدیل می‌شد.

 وسعت آسمان برایش وسوسه‌انگیز بود. نمی‌توانست قبول کند بال داشته باشد اما تمام آسمان را فتح نکند.

…..

درب خانه که گاهی نیمه‌باز می‌ماند، هر بار وسوسه دوباره فرار را در ذهنش تازه می‌کرد و به یادآوردن برق دندان نیش گربه وقتی خمیازه می‌کشید او را هنوز قدمی برنداشته همان‌جا منصرف می‌کرد.

…..

کبوتر حتی غمگین‌تر از قبل شده بود. می‌دانست خارج از خانه‌اش چه خبر است.. موجودات خطرناک، ماندن بدون خانه و شاید غذا، تنها خوبی‌اش آسمان وسیعی بود که دلش می‌خواست تا انتهایش پرواز کند.

…..

 او مانند قبل به دنبال غذا نمی‌رفت. می‌خواست بدنش را به‌سختی عادت دهد.

یک روز دوباره تصمیم خود را گرفت و از لای همان در خود را به بیرون از خانه رساند.

از یادآوردن برق تیزی دندان گربه دلش به تپش افتاد. پایش را آهسته به سمت عقب برداشت. شاید می‌خواست برگردد. نسیمی که می‌وزید شتاب گرفت و در، محکم به هم کوبید.

او تنها در بیرون از خانه ماند. با کوچه‌ای که معلوم نبود انتهایش کجاست و بال‌هایی چیده شده که توان پریدن نداشت. گربه‌ای که هر لحظه امکان داشت سروکله‌اش پیدا شود و او را به‌عنوان یک وعده غذاییِ خود ببلعد.

…..

باید جایی برای مخفی شدن پیدا می‌کرد. صاحب‌خانه همیشه سر ظهر وقت ناهار به خانه می‌آمد و برای آن‌ها هم دانه می‌انداخت. می‌دانست نباید صاحب‌خانه متوجه فرار او شود امکان دارد بازهم بالاهایش را کوتاه‌تر کند.

…..

او دیگر می‌دانست کبوترهای دیگر حق داشتند از خانه دور نشوند آن‌ها می‌دانستند خانه بهترین و امن‌ترین جای دنیاست.

اگر او مانند دیگر کبوترها خوشحال نبود. برای این بود که زندگی و سپاسگزاری را یاد نگرفته بود. او شادی با داشته‌هایش را نیاموخته بود.

همان‌جا برای بار آخر تصمیم گرفت در آن خانه بماند. زیبایی‌های آن خانه کوچک را کشف کند. صبر کند تا بال‌هایش رشد کند و سپس روزها در آسمان بالای خانه پرواز کند و شب‌ها در همان خانه امن خود بخوابد.

…..

صاحب‌خانه مثل همیشه، ظهر بازگشت تا غذایی بخورد و استراحتی کند.

اوهمیشه در را باز نگه می‌داشت.

خانه‌های آن‌جا عجیب بود. هیچ‌کس درب خانه‌ها را نمی‌بست و خطری هیچ‌کس را درون خانه‌اش تهدید نمی‌کرد.

…..
…..

کبوتر پس از آن روز صبورتر شد. او کم‌کم زیبایی‌های آن خانه را پیدا کرد.

او یاد گرفت که چطور در تمام لحظاتش و برای زیبایی‌ها شکرگزار باشد. اما رؤیای خود را هرگز فراموش نکند.

او دلش می‌خواست تمام آسمان را پرواز کند.

کبوتر رؤیای خود را در قلبش نگه داشت بدون آنکه مانند گذشته غمگین باشد، یاد گرفته بود چگونه به دنبال بهترین راهی باشد تا جهان را و زیبایی‌هایش را بیشتر احساس کند. اصلاً باید از همان خانه زیبابینی و پرواز کردن را یاد می‌گرفت.

…..

…..

یک روز که مانند تمام روزهای دیگر بود.  گروهی از کبوتران وحشی روی بام خانه نشستند.

کبوتر اگرچه دیگر درونی آرام داشت اما هنوز دیدن تازه‌ها او را شگفت‌زده می‌کرد. با گروه جدیدِ نشسته بر بام خیلی زود ارتباط گرفت. کبوتر حسابی با آن‌ها دوست شده بود.

…..

کبوتران وحشی نمی‌توانستند خیلی آنجا بمانند. باید قبل از اینکه صاحب‌ِ خانه برسد هرچه سریع‌تر آنجا را ترک می‌کردند.

آن خانه ممکن بود برایشان خطرناک باشد.

آن‌ها از زندگی درون خانه و یکجا ماندن می‌ترسیدند. آن‌ها در پرواز احساس امنیت و شادی بیشتری می‌دیدند.

…..

ولی برای تمامشان هم این‌گونه نبود. همان‌طور که کبوتر دلش می‌خواست تمام آسمان را پرواز کند و آزاد باشد؛ در آن گروه هم کبوترهایی از سفر بی‌پایان خود خسته شده بودند. از گرسنگی‌هایی که ممکن بود در طول سفر تحمل کنند. از عدم امنیتی که گاهی احساس می‌کردند.

آن‌ها با زبان بغ‌بغویشان چندساعتی کنار هم نشستند. باهم
صحبت کردند و با زندگی هم آشنا شدند
.

…..

کبوتر دلش خواست با جهان آن‌ها همراه شود. لحظه خداحافظی تصمیم گرفت برای همیشه از خانه خود برود . او همیشه عاشق سفر بود و باید رؤیایش را دنبال می‌کرد.

خوبی‌اش این بود که دیگر تنها نبود و می‌توانست از تجربه و همراهی کبوتران وحشی سود ببرد.

..

در برابر، چندی از کبوتران وحشی تصمیم گرفتند که برای همیشه گروهشان را رها کنند و باقی عمر را در خانه‌ای کوچک اما آرام بگذرانند.

 

نوشتن و نویسندگی write

نوشتن برای چه؟ | می‌خواهم ننویسم اما دیگر نمی‌توانم ننویسم

سخنی کوتاه: می‌خواهم ننویسم اما دیگر نمی‌توانم ننویسم.

«هرکسی باید مسیر علایق خود را دنبال کند. اما لازم است قبل از آن به شناخت حقیقی و درستی از خود برسد. شناخت گاهی مستلزم تجربه است. نوشتن و نویسندگی می‌تواند به شناخت خود واقعی و علایقمان کمک کند».

 

 

داستان من

صبح امروز آفتاب رنگ دیگری بود. چشم‌هایم را که باز کردم، اولین چیزی که توجه مرا به خودش گرفت عروسک‌های جغد نمدی بود. آنها را یکی از دوستانم برایم بافته بود. هدیه زیبای تولدم بود.

 

 

راستش را بخواهی من هیچ‌ وقت عروسک نبافته‌ام. البته هیچ وقت به آن صورت عروسک هم نخریده‌ام. گویا کودک درونم به اندازه کافی کودکی نکرده است یا به اندازه کافی دختربچه نبوده است.

 

شاید هم به اندازه کافی آزادی نداشته است. شاید تحت تاثیر جامعه اطرافش عروسک و عروسک‌بازی را لوس و بی‌معنی دانسته است. هرچه بود ظلم بزرگی نسبت به او احساس کردم. تصمیم گرفتم دیگر ننویسم و فقط به او بپردازم. او را کشف کنم و به خواسته‌هایش اهمیت دهم.

 

نمی‌خواهم فرد مفیدی برای جامعه باشم اما می‌خواهم برای کودک درونم، برای خودم بهترین فرد باشم. هر آنچه را دوست دارد؛ هرآنچه را که واقعا دوست دارم به خودم هدیه دهم.

نوشتن تنها و اولین چیزی بود که نظرم را جلب کرد. احساس کردم باید بنویسم. باید از کودک درونم و زیبایی‌ها و شیطنت‌ها و کودکی‌هایش بنویسم. اما قول داده‌ام با او بازی کنم. او را در آغوش بگیرم و به او بگویم زندگی او زندگی من است و هردوی ما یکی هستیم.

شادی او شادی من است.

از او می‌خواهم تا مرا با خود حقیقی و علایق واقعی‌ام آشنا کند. می‌خواهم همراه او سفر شناخت خودم را آغاز کنم.

 

آغاز سفر درون

او کاغذ و مدادرنگیش را برمی‌دارد. کنار دستم نشسته، نقاشیِ زیبا اما نامعلوم کودکانه‌اش را رسم می‌کند. با شوق فراوان به نوشته‌ها و نوشتن‌های من لبخند می‌زند. به گمانم نقاشی دوست دارد و یا شاید هم نوشتن را.

 

شناخت خود

خوشحالم که نوشتن را آغاز کرده‌ام. یا بهتر است بگویم نوشتن را به‌صورت جدی‌تری دنبال کرده‌ام.

اولین قدم عملی من در جهت شناخت خود و علایقم از نوشتن آغاز شد. از همان روزی که از خدای درونم نشانه‌ای خواستم. آن روز اولین کلمه‌ای که توجه مرا جلب کرد ” داستان‌نویسی” بود. 

به دنبال همین نشانه بود که با وب سایت استاد عزیزم شاهین کلانتری آشنا شدم. دنبال‌کردن مطالب و شرکت در دوره پرکاری و پولسازی در خانه سبب شد تا نوشتن از چرایی هایم را یک به یک آغاز کنم. 

نوشتن از چرایی‌ها(۲) و همین‌طور شروع نوشتن از خودم و دغدغه‌هایم آغازی است تا به شناخت روشن‌تری از اهداف و علایق واقعی خود دست یابم.