خورشید و ماه

وقتی به خانه جدید آمدیم درحیاطش نه می‌توانستم خورشید را ببینم و نه ماه را. حیاط، یک مستطیل دو در شش بود، باید خیلی خوش شانس باشم تا سر ساعتی حاضر شوم که ماه از بالای این مستطیل درازباریک می‌گذرد.

اتاقم اما یک پنجره دارد، پنجره‌ای که صبح‌ها نور خورشید را به دیوار اتاقم می‌تاباند، اما شب‌ها تا قبل از خاموشی چراغ‌ها، نمی‌توانم نور ماه را در اتاقم لمس کنم. فقط یک یا دوبار انعکاس تصویرش را دیدم که مانند تصویر ماه در آب حوضِ خانه‌‌های قدیمی، بر روی پنجره نیمه‌باز اتاقم نقش بسته بود.

برا من که عاشق آسمان بودم، دوریِ دیوانه‌کننده‌ای بود‌.

تصمیم گرفتم کلکسیونی از پوسترها و نقاشی‌هایم از آسمانِ شب را به دیوار اتاق بچسبانم و خود برای خود یک آسمان واقعی بسازم. اگر چه به وسعت آسمان بیرون از اتاق نبود اما فضای آن دلگرم‌کننده‌تر از آن سفیدی بی‌انتهای دیوارها بود.

….

بر روی قاب گوشی‌ام تصویر ماه و خورشید را نقش کردم. تا قبل از ترسیم آن‌ها نقاشی برایم با انجام یک فعالیت بیهوده برابری می‌کرد که آخرش به هیچ ختم می‌شود‌. همیشه خارج از اولویت‌‌های من بود. نه اینکه از نقاشی کشیدن بدم بیاید اما به نظرم نقاشی هیچ وقت نمی‌توانست ضروری باشد.

نمی‌دانم دقیقا ایده این ماه و خورشید از کجا پیدایش شد. شاید نبود یک ماه و خورشید در اتاقم در کنار آن همه تصویر از کهکشان و سحابی‌ها، دلتنگی دوری مرا از آسمانِ زمین گوشزد می‌کرد.

اما من فکر میکنم خورشید و ماه برای من حتی معانی گسترده‌تری دارد. بوی عشق را می‌دهد، به رنگ زندگیست و نام نوه‌های شیرین خانه را در خود دارد.

این نقش کوچک روی قاب گوشیم جان گرفت. اکنون دیگر روزهای اتاقم آفتابی و شب‌هایش مهتابی و پر از ستاره شده است.

پنجره

کنار پنجره قهوه ام را می‌نوشم
و به تماشای جهانی می‌ایستم که درگذر است و هرروز درساعتی که قهوه‌ام را می‌نوشم خورشیدش از همان پنجره می‌آید و به دنیای من سرک می‌کشد.
به‌گمانم حرفی برای گفتن دارد. میخواهد سر صحبت را باز کند. وگرنه برای چه باید هرروز از همین جا، درست از همین جا گذر کند، در همین ساعتی که من قهوه‌‌ام را می‌نوشم.
🌞
هیچ چیز این جهان اتفاقی نیست. حتی پنجره‌ای که رو به خورشید باز می‌شود. او هم حرفی برای گفتن دارد که بساط آشنایی ما را فراهم کرده است.
🌞
هرکسی در هرجایگاهی که قرار دارد ارزشمند است. پنجره را دوست دارم. مرا یاد پناه می‌اندازد و به یاد اینکه من به خورشید نزدیکم و تنها فاصله ما همین پنجره است. کافی است از آن عبور کنم. پنجره را بگشایم و دستم را به‌سوی خورشید دراز کنم با دستانم آن را بگیرم و با تمام هستی یکی شوم.
🌞
پنجره را دوست دارم به من یادآوری می‌کند که ما به اندازه خورشید درخشانیم کافی است پنجره را باز کنیم و روبه‌روی آن قهوه بنوشیم.

زیبایی امروز- تولد

امروز ۲۱ مهر است. یک روز خاص. روز تولد من. زادروز روزی که پا بر این عرصه خاکی نهادم. یک ماه تمام را به خودم هدیه دادم. هدیه نقاشی کردن. کاری که عاشقش بودم و همیشه از خودم به بهانه های متفاوتی از آن منع می کردم. امروز باحوصله تر از تمام روزهای دیگر می نویسم. امروز صبح زود بیدار شدم. هوای شب فوق العاده بود. گنجشکی هم هر چنددقیقه یک بار آوازی کوچک س رمی داد و تولد مرا تبریک می گفت.

امروز اگر چه شبیه روزهایی بود که دل و دماغ هدیه گرفتن هم نداشتم اما خودم را جمع و جور کردم تا روز مثبتی برای خودم بسازم. امروز تولد من است و باید متفاوت باشد.

امروز حتی باید زیباتر از فرصت نقاشی کردن و تفریح بخودم ببخشم. من امروز تصمیم گرفتم تا سپاسگزاری کادوی خودم به خودم باشد. این زیباترین هدیه ای است که می توانم داشته باشم. امروز می خواهم به هیچ نگرانی فکر نکنم و فقط بایت تمام زیبایی هایی که می بینم و درک می کنم احساس سپاسگزاری داشته باشم و همین برای من کافی است. همین ایده را هم اول صبح گرفتم به سایت همیشگی ام سرزدم و اشتباهی دستم بر روی فایل سپاسگزاری خورد و به من گفت که این کادوی تولد توست.

احساس سبکی می کنم با لبخندی به ظرافت هلال ماه شب اول.

تلفن خانه زنگ می خورد. خانم همسایه مان است. دیدارمان را روی پشت بام ردیف می کند با سه کلوچه خرمایی. مادرم با بشقابی در دست کلوچه ای را به من می بخشد. این کلوچه ها از خوشمزه ترین کلوچه های دنیا هستند. و من خوشحالم که در طی مسیر زندگی خود طعم این کوکی ها را چشیده ام.

راستی یادم رفت این را هم بگویم. بابت هدیه دخترخاله های عزیزم ممنونم. پیرمرد و دینا اثر ارنست همینگوی. خواهرزاده ام گفته بود خواندن این کتاب توصیه می شود و انسان را به تکاپو وا می دارد. خواهرزاده نازنینم ممنونم او باوجودیکه رشته اش تجربی است در ادبیات هم سررشته دارد و حتی در موسیقی کلاسیک. برای تمامی خانواده و عزیزانم و همچنین دخترخاله هایم آرزوی بهترین ها دارم.

راستی دیشب را هم نگفتم. دوستم پیام داد.

مادرم هم ویدویی زیبا را برای من فرستاد اگرچه یک اتاق فاصله داشتیم تمام عشقش را می شد در آن حس کرد. مادرم پیشتر کادویش را با من تصفیه کرده است. 🙂 وقتی باهم به یک خردی حسابی رفته بودیم. و همینطور خواهر و تمام خانواده نازنینم.

به هرحال آنچه امروز می خواهم بنویسم درباره سپاسگزاری و هدیه من به خودم است.

ضمیمه- شغل موردعلاقه

نویسندگی و تولید محتوا جزیی جدایی ناپذیر از زندگی من است.

اما چه چیزی باعث می شود که بخواهم شغل دیگری را انتخاب کنم؟

شغل من شاید نوشتن باشد اما هرگز تدریس نویسندگی نیست. شغل من همانی است که می توانم ساعت ها با شوق و اشتیاق درباره آن بحث کنم و آموزش هایی ارائه دهم. من این ویژگی را درمورد ستاره شناسی هم داشتم اما از آنجا که تولید محتوای متنی درباره آن را دوست نداشت فهمیدم باید آن را کنار بگذارم و به دنبال شغلی باشم که شوقش مرا به نوشتن و تدریس و صحبت وادارد.

یکی از موارد دیگری که سبب شد همچنان به دنبال شغل موردعلاقه ام باشد، این بود که طبق مقاله ای که قبلا نوشتم یکی از ویژگی های کار موردعلاقه این است که از انجام آن کار برای دیگران هم لذت ببری. پس اگر من یک محتواگر واقعی باشم باید تولید محتوای دیگران را نیز به اندازه محتوای سایت و صفحه خود دوست داشته باشم و از آن لذت ببرم و بخواهم چالش آن را بپذیرم و بهای رشد در این حوزه را اینگونه پرداخت کنم.

اما این ویژگی را در خود نیافتم. ماه تولد من این فرصت را به من بخشید تا به خودم جسارت نقاشی کردن دهم. کاری که سالها به طور عمد و غیرعمد خود را از انجام آن منع کرده بودم.

قلم موی ابرنگ را در دست گرفتم. دو عدد لیوان پر از آب را کنار خود قرار دادم، آبرنگ ۱۲ رنگ رهاشده در وسایلم را از لابه لای لوازم طراحی و نقاشی خاک گرفته بیرون کشیدم و قلم موی رنگی را بر روی تکه مقوای الر ۲۰۰ گرمی که برای کار سیاه قلم از قبل در وسایلم باقی مانده بود بیرون کشیدم. در قلبم احساس تازگی کردم. این را نشانه ای دیدم که باید دنبال آن بروم.

اما موضوعی این قدم مرا نیز مردد کرد. شاید همین نقاشی هم کار موردعلاقه من نباشد.

پیش تر هم موقع طراحی اسکیس، تصویرسازی های فانتزی و همچنین داستان های کمیک احساس خوب تازگی قلبم را تجربه کرده بودم. حتی درهنگام تماشای آسمان نیز این احساس را داشتم، هنوز هم قلبم برای دیدن آسمان می تپد.

آن چیزی که من عاشقش هستم. زیبایی و عشق (احساس خوب) است و سپس در اولویت بعدی تکنیک و متریال قرار دارد. پس برای من موضوع اهمیت بیشتری دارد.

آن چیزی که حالا به ذهنم رسید این است که من باید موضوع خود را بیابم و سپس بررسی کنم که با کدام تکنیک همخوانی دارد و چه محصول و محتوایی را می توانم از آن بیرون بکشم. کدام متریال و تکنیک برای اجرای ایده ام مناسب است و سپس بپرسم که چگونه می شود از آن محتوایی/محصولی کاربردی برای دیگران تهیه کرد؟

درنهایت باید حواسم جمع باشد، هرکجا قلبم احساس تازگی کرد بدانم آنجا جای من است و آن مسیری است که باید ادامه دهم.

نکته: نوشتن تو را از تردیدهایت جدا می سازد. بطوریکه می توانی تردیدهایت را به یقین تبدیل کنی. با نوشتن می توانی همه انتخاب هایت را از زوایا و جوانب مختلف بررسی کنی و درباره تمام ایده ها بنویسی. و درنهایت به قلبت رجوع کنی و آنها را با احساس قلبی خود در آرامش بسنجی. یک الی دو روز بعد به نوشته هایت بازگرد و دوباره آنها را بررسی کن.

زیبایی امروز- قدم

امروز بلاخره سد تنبلی هایم را شکستم و آگهی محصول را ارائه دادم. به توصیه یکی از دوستان موفقم.

بیشتر پیشنهاد دوستی دریافت کردم تا سفارش خرید.

قدم هایی که بر می داریم جسارت ما را نشان می دهد. اینکه یک جا ننشسته ایم. و حرکت کرده ایم.

امروز متوجه شدم احساس ما قبل از اقدام خیلی مهم است. احساس ما هنگامم آمدن مشتری هم مهمتر. احساس به ما همه چیز را می گوید.

احساس حتی پیش درامد خلق هرچیزی است.

بهتر است پیش درامد خوبی ارائه دهیم و سپس قدم برداریم. اما باید به احساس و صدای درونمان هنگام دریافت یک پیشنهاد گوش دهیم. احساس کاملا به ما می گوید این فرد خریدار است یا تماشاچی. برای بررسی آثار آمده یا برای تفریح.

از خودت بپرس چه ضعفی در تو، در اندیشه و رفتارت، یا حتی محصولاتت است که مشتری که می خواهی را دریافت نمی کنی؟

داستان مینیمال- مسافر

امروز درس عجیبی را فراگرفتم. اینکه زندگی سفری به تنهایی است. به هیچ لحظه آن نباید وابسته شد. از هیچ کس نباید انتظار داشت. به کسی هم نباید تکیه کرد همانطور که من دوست ندارم کسی در تمام مدت سفر با بدن سنگینش به من لم بدهد.

این شیوه جهان است.

کوله پشتی، بطری آب و دفترچه یادداشت و گوشی ام را برمی دارم تا به تنهایی سفر خود را آغاز کنم.

می دانم در این سفر با مکان ها و آدم های زیادی آشنا می شنوم. ممکن است قسمتی از مسیر را همراهیم کنند. ممکن است در هنگام مساله ای خالصانه و دور از توقع یا شاید هم کمی متوقعانه کمکم کنند.

یا ممکن است مجبور شوم روزهایی به تنهایی خودم مسیر را طی کنم.

ممکن است گاهی در پی یافتن آب مجبور شوم زمین را بکنم تا به آب برسم یا حتی ممکن است همان موقع رهگذری پیدایش شود و جرعه ای آب به من ببخشد.

باید مسیرهایی را که می پیمایم، و هرآن چیزی را که فرامی‌گیرم و یا عزم تجربه اش را دارم ثبت کنم. باید تک تک چیزها را در دفترچه یادداشت خود بنویسم.

دلم می خواهد تا تمام مسیر را باهم بپیماییم بدون اینکه به هم لم بدهیم و یا اینکه بارهایمان را فقط در یک کوله پشتی خالی کنیم و نوبتی جورش را بکشیم. ترجیح می دهم هرکسی مستقل کوله خود را به دوش بکشد. هرچند که ممکن است در مسیر نگاهمان به هم بخورد و اختیارمان از کف برود و دیگرعنان خود را هم به هم بدهیم.

زیبایی امروز- سپاسگزاری

امروز پیش از شروع کار این صفحه را بازکردم تا در طول روز آن را تکمیل کنم و زیبایی ها و سپاسگزاری هایم را بنویسم. امروز قرار است اولین روزی باشد که فقط آن را به سپاسگزاری اختصاص می دهم بدون اینکه به دنبال حل مساله ای باشم.

امروز زودتر از همه روزها بیدار شدم. اخم صبحگاهی ام را با شکرگزاری و دعا و درخواست روزانه لبخند کردم. نان را از فریز برداشتم و برروی اجاق گاز گرم کردم. بوی نان گرم و برشته شده را دوست دارم. پنیر و یک قاشق کنجد. چایم را کنار همین لپ تاپ می نوشم.

بهتر است ادامه نوشتن این روز را به بعد از گوش دادن به فایل ها گوش دهم.

فایل های اول و دوم را دیدم. پر از گنج بودند. فایل اول در مورد آینه بودن جهان هستی و نقش فکرها و باورهایمان بود و دومی درمورد پیدا کردن منشا احساس منفی و ناظر و تسلط داشتن بر افکار و احساساتمان بود. کامنتش را هم نوشتم. خسته شده بودم.

عزمم را جزم کردم و از پشت میز لپ تاپم برخاستم. تا چشمانم را با نور آفتاب بینا کنم، نور افتاب در پاییز را دوست دارم. ملایم است مهربان. پشت بام را به حیاط ترجیح می دهم بزرگتر و باصفاتر است و اگر هیچ هم تن نداشته باشی کسی نمی تواند بگوید بالای چشمت ابرو است. می توانی همانجا آفتاب بگیری و با بی توجهی به قضاوت سایرین و هزاران فکر پوچ لذت ببری. البته من فرص این را پیدا نکردم که از راه پله به روی پشت بام بروم. دمپایی هم نبود. همانجا از روی پله افتاب و خانه های اطراف را که هر روز یک طبقه دیگر هم به آنها اضافه می شود از دور نگریستم. کسی هم آنجا نبود. فقط مادرم روی بندی که جنسش فلزی و سیمی است رخت و لباس پهن می کرد. از همانجا برگشتم. کمی پیازها را تفت دادم و به رختخوابم پناه آوردم. تازگی ها اگر زیاد خسته شوم دچار تپش قلبی می شوم.

تصمیم گرفتم کمی در شبکه های اجتماعی قدم بزنم. مخصوصا در پیج های زرد، نارنجی و گاها قرمز. علافی و ولگردی هم خوب است همیشه قدم زدن بی هدف را دوست دارم. تنها باید مواظب باشیم در چاله پیج های ناله کن و اخبار زندگی سلبریتی ها نیفتیم. آخری شبیه باتلاق است و گلش به آدم می چسبد.

باری، این را هم تازه یاد گرفته ام.

قبلا از اینکه در گل و لای آنها بیقتم دوستی به من پیغام دایرکت داد و باعث شد فضای مثبت تری را تجربه کنم. خستگی را کاملا فراموش کردم. و دوباره به کار خود برگشتم. اکنون باید ویدیوی آخر را هم ببینم.

راستی ناهار کشک بادمجان داریم. عاشق این غذا هستم. احتمالا ناچار شوم قبل از دیدن و ادامه کارهایم ناهارم را تناول کنم.

چندساعتی گذشته است من کمی ذهنم را رها کنم سریع سراغ افکار منفی را می گیرد. در این فاصله موهایم را شانه زدم. به ج پیام دادم، کمی از نقاشی را پیش بردم و ویدیوها را هم کامل دیدم.

یک پست اینستاگرامی را نیز ارائه دادم.

نکته ای که متوجه ش شدم این است که ما نمی توانیم مسائل خود را دور بزنیم بلاخره باید به دل آن برویم و آن را حل کنیم. البته در حال حاضر نظرم این است. عاشق چرندنویسی هستم البته نه به اندازه آزادنویسی. هیچ چیز جای آزادی را نمی گیرد. باید از هزار کلمه برای فکر کردن به مسائلم کمک بگیرم.

زیبایی امروز- پیغام

امرور روز زیبایی بود. شکرگزاری روزانه را نوشتم. صبحانه خوردم. فایل های صوتی که برای خودم انتخاب کرده بودم را گوش دادم. امروز احساس می کردم خودم را بیشتر از قبل دوست دارم. در دفتر درخواست روزانه دریافت یک پیغام از ج را نوشتم.. قبل از اینکه ساعت ۱۲ ظهر شود متوجه پیغامش شدم. پیغامی که روزم را شیرین تر می کرد. از خداوند سپاسگزارم. در باقی روز به نقاشی مشغول شدم. کار نقاشی را به پایان رساندم. ایرادات آن را به خوبی اصلاح کردم و قرار است که خطی زیبا را هم به آن اضافه کنم. این روزها بیشتر کاری را انجام می دهم که قلبم را تازه می کند. مثلا کار نقاشی را نصفه و نیمه رها کرده ام و اکنون مشغول نوشتن شده ام چون اکنون با نوشتن خوشحالترم.. استوری پیج دوستم هم خیلی باحال بود. تولد یک سالگی فرزند دوستش را فرستاد که از پدری امریکایی و مادری ایرانی متولد شده است. درست مثل ما. فرزند آیندمان را هم دیدم. این نوشته خصوصی را فقط برای خودم نگه می دارم -چون می توانم راحت تر بنویسم. همچنین در اینستاگرام شبیه فرزند خود را پیدا کردم شبیه همان که در رویاهایم دیدم. بهتر است نوشتن را فعلا رها کنم و به دنبال زیبایی دیگری بروم مثلا دیدن فایل عشق و مودت.

۵اکتبر

زیبایی امروز-آگاهی نورانی

اگر بخواهم کلیت روزم را درنظر بگیرم اتفاقات عالی و سازنده ای با خود داشت. انجام شکرگزاری صبحگاهی، کنترل احساسات، بیدارشدن خداگونه و دیدن یک وبینار عالی ابتدای روز، سپس خوردن ناهار خوشمزه و البته پیگیری ویدیوهای فوق العاده و در پایان شب گوش دادن به لایو مدرسه نویسندگی، ایده عالی و مناسب استاد کلانتری درمورد نوشتن درباره زیبایی های روزمان همه چیز را تکمیل و عالی کرد. دریافت یک آگاهی نورانی از همه چیز شیرین تر بود.

راستی یک قسمت خوب ماجرا را از قلم انداخته ام، دیدار خواهرزاده ام. تقریبا دو الی سه ساعت باهم گپ زدیم، خندیدیم و البته به یاد سالهای دبیرستانم درکنار هم تست فیزیک زدیم. تقریبا ۵۰ درصد مباحث را هنوز به خاطر دارم و در حل تست های ساده عملکرد مناسبی دارم. برای من که یک روز رویای فیزیکدان شدن را داشتم امر شیرینی بود؛ اگرچه امروز از نوشتن و نقاشی کردن سر درآورده ام.

نقاشی کردن برای من خیلی شیرین است و قلب من احساس تازگی می کند این همان نشانه ای است که می گوید باید دنبالش کنم؛ اگرچه برای من احساسی بسیار متفاوت و کمی عجیب‌وغریب است، بطوریکه عقل و دلم را به جنگ باهم واداشته، عقل می گوید هوسی گذراست، اما دل اصرار دارد که این احساس عشقی حقیقی است. من هم در این نزاع حکم یک تماشاچی را گرفته ام و بدون قضاوت یا داوری کردن در انتظار دیدن نتیجه پایانی آنها هستم. بگذریم، از این دست اختلافات سلیقه ای و عقیدتی را بین آنها بسیار دیده ام. اغلب اوقات به پیروی از طبعم از آنها فاصله می‌گیرم و در دعواهای خصوصی آنها شرکت نمی کنم؛ اما به تازگی متوجه شده ام تردید دائمی و دودویی بودن از نشانه های اعتماد به نفس کم و عدم شناخت کافی است، سعی دارم خودم را مجاب کنم که هرطورشده تصمیمی بگیرم و ممتنع و خنثی نباشم. حتی اگر قضاوتم اشتباه باشد از تماشاچی بودن بهتر است.

بگذریم، قصد بر این است که از زیبایی روزم بگویم. به لطف مهربان، روزم تماما زیبا بود. آگاهی نورانی که دریافت کردم، درباره روابط است. چندروزی است که ج را ندیده ام و به جای اینکه نگران حالش باشم مدام افکار بیمارگونه درسر نشخوار می کنم. امروز نورآگاهی به من گفت شاید تنها وظیفه تو در اکنون این است که به جای تمامی این افکارو قضاوت ها فقط کمی خوشبین باشی، فقط کمی صبور باشی. این جمله را که شنیدم قلبم آرام گرفت، ذهنم هم از جویدن آن افکار بدبینانه و شکاکی‌های هضم‌نشده ایستاد. روز من پایان درخشانی داشت. از پروردگار، نیروی آفریننده و هدایت کننده هستی، میخواهم تا چنین آگاهی های نورانی را به زندگیمان هدایت کند و قلب ما را برای دریافتش آرام کند و برکت دهنده نعمت هایمان باشد. آمین یا بقول ج: آمِن.

اکنون که به تمام روزم نگاه می کنم، هرآنچه که دریافت کردم، همگی آگاهی های نورانی بودند. برخی از آنها را در اینجا ثبت کردم درحالیکه بارش این نورها بیشتر از آنچه بود که در اینجا توانستم بنویسم و بقول همان جمله معروف اجسام از آنچه در آینه می بینید…. باید بگویم در اینجا نیز برکت ها از آنچه در اینجا ثبت شده به مراتب بیشترند.

۱۱مهر۹۹
سپاسگزارم. آمین

نگرش

یادداشت روزانه- تغییر نگرش

امروز تقریبا کاری نکردم!

خوبی یادداشت نویسی روزانه این است که شبیه گزارش نویسی می شود که باید آن را تحویل کارفرمایت بدهی و ناخوداگاه تک تک کارهای مثبتت به یادت می آید اگرچه در اینجا دیگر نمی توان مبالغه کرد. البته به شرط صادق بودن با خود.

نقاشی های مینیمال عاشقانه ام را هم تکمیل کردم. چندساعتی را به دیدن برادرزاده سه ساله ام رفتم. البته خودش پیشنهادش را داد و بعد از شام کارتون دیدیم و من هم برایش داستان کیک مستطیلی پادشاه را گفتم. همیشه در جذاب تعریف کردن این داستان تبحر بی نظیری داشتم. اما برای اولین بار بود که به بدشکل ترین و ناجذاب ترین شکل ممکن آن را تعریف می کردم. نمی دانستم که چطور داستان را برای یک کودک سه و نیم ساله ساده و جذاب کنم. خوشبختانه او از کروی بودن سیاره زمین و دوری فاصله خورشید خبر داشت و تا حدودی داستان را با منطق کودکانه و بی نظیرش پذیرفت.

چند ساعت پایانی شب را به چت کردن با یک دوست قدیمی سپری کردم و در مورد محل کار مشترک قبلی و همکاران حسابی اطلاعاتمان را آپدیت کردیم.

در پایان روزبرای این که احساس ارزشمندی بیشتری کنم پستی را که قبلا آماده کرده بودم با کپشنی نسبتا زیبا در اینستاگرام انتشار دادم. پیام این پست برداشتن قدم های کوچک و مستمربود، حتی به کوچکی از جا برخاستن.

اینکه برای بهبود شرایط کوچکترین قدم ممکنی که با شرایط فعلی ام می توانم بردارم چیست؟

 

به خودم گفتم آن قدم را ریزتر و ریزتر کن. هرچه قدم ریزتر باشد بهتر است. به نظرم کوچک ترین قدم ممکن، تغییر نگرش است. تغییر نگرش کوچکترین اما قدرتمندترین تغییر است.

تغییر نگرش

تغییر نگرش ممکن است کامل نباشد و حتی نگرش جدید نقص هایی هم داشته باشد اما با پذیرفتن آن پرده های دیگری از روی چشمانم کنار می روند و حقیقت های زیبا تری را می بینم. برای همین است که تغییر نگرش را نیز یک قدم عملی می دانم.

***

تغییر شخصی امروز در روابط: من امروز متوجه شدم که شرطی ندارد، عشق واقعی را می گویم. نه پیش شرطی دارد و نه پس شرطی. عشق واقعی بی قید و شرط است. عشق و دوست داشتن خودمان به خودمان نیز باید بدون هیچ قید و شرطی باشد.