
ماجرای نقاشی
تصمیم گرفتم برای تمرین بیشتر گلهای رز مقوای واترکالریست بگیرم.
در اولین فرصت به لوازم هنری شهرمان رفتم و دو برگ مقوای کلدپرس خریدم.
فردای نو
هرروز یک شروع دوباره است.
نه اینکه بخواهم جملات انگیزشی بگویم.
ماجرا اینجاست که صبحِ فردای پس از خرید مقوا تصمیم گرفتم یک مدل منظره ساده برای دوره آموزشی انتخاب کنم.
به پینترست رفتم و در همان اول منظره زیبایی دیدم. یک کلبه و درخت که توسط هوش مصنوعی ساخته شده بود.
و یک جمله در ذهنم شروع ماجرای این نقاشی شد.
چرا کلبه ومنظره نه؟
پس به جای تمرین گل نقاشی منظره را انتخاب کردم.
پیدا کردن مدل آموزشی نیز به آینده موکول شد.
برای شروع جزوه استاد اشتیاقی را برگ زدم (نکاتی که از قبل یادداشت کرده بودم) و درسهایم را مرور کردم و نقاشی کلبه را شروع کردم.
نکتههای آموزشی
هرقسمت رو جداگانه آب زدم و کامل کردم.
گاهی از قلمو برای محوکردن لبههای رنگ در هر قسمت استفاده کردم
و از اسپری آب برای حرکت رنگها و ایجاد حاشیههای محو در اطراف نقاشی کمک گرفتم.
یادداشت شخصی:
برق رفت.
نقاشی در گرمای ظهر کنار پنجره کلافه کننده بود.
نزدیک بود نقاشی خراب شود ولی حوصلهام را جمع کردم، نقاشی بهتر از انتظارم شد.
یک و نیم ساعت بی برقی حین نقاشی سریعتر گذشت.