
قبل از شروع نقاشی چشمم به پنجره اتاق و رنگ آبی آرام آسمانش افتاد.
باخود فکرکردم رویایی میشد اگر روبهروی پنجره یک درخت سیب داشتیم تا بهار شکوفههایش به اتاق میرسید.
یادم است کمی دورتر از دانشگاه در حاشیه شهر، خانهای بود با باغچهی کوچکی روبهرویش. هیچ دیوار، فنس یا پرچینی اطراف آن خانه نبود و فقط آن باغچهی مربعی و درختانش آن خانه را از مزرعههای اطراف مشخص میکرد.
آن اطراف پر از باغچههای درختان سیب بود، بدون دیوار و مرز.